English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
to go spell back ward ازاخریاوارونه همی کردن
Other Matches
to go back ward به قهقرارفتن
to go back ward پس رفتن
spell پی بردن به خواندن
spell سحر
spell جادو طلسم
spell جذابیت
spell حمله ناخوشی
spell حمله
spell دل کسی رابردن
to spell out بزحمت خواندن یا هجی کردن
spell طلسم کردن
spell out <idiom> واضح توضیح دادن
spell هجی کردن
spell افسون
spell املاء کردن درست نوشتن
spell binder جادوگر
spell checker مقابله گر املائی
spell bound فریفته
spell bound طلسم کرده طلسم شده
spell bound افسون شده
spell binder مسحور کننده مجذوب کننده
To break a spell. طلسمی راباطل کردن
end spell خاتمه هر کلمه رمز
end spell خاتمه کلمات رمز
To spell something out for some one .To drive it home to someone . مطلبی را به کسی شیر فهم کردن
ward اطاق جدا
ward off دفع کردن
ward off دفاع کردن
ward بخش
ward نگهداری کردن توجه کردن
ward اطاق عمومی بیماران بستری صغیری که تحت قیومت باشد محجور
ward سلول زندان
ward نگهبان
ward off از خوددور کردن
ward حیاط محوطه زندان
in ward تحت تولیت
to out ward seeming برحسب فاهر
to ward off دفع کردن
to out ward seeming فاهرا`
ward دسته کاغذ
to ward off از خود دور کردن
ward ناحیه
ward محجور حفافت بخش
ward مولی علیه
ward تولیت
ward محوطه
ward دهلیز
ward room اطاق افسران در کشتی جنگی
right wing to ward پیشرو
watch and ward حق نگهبانی روزانه و شبانه
wind ward در جهت باد
left ward چپ
left for ward در فوتبال پیشرو چپ
lee ward در جهت مخالف باد
castle ward پاسبان دژیاقلعه
clearance in ward گواهی مامورین گمرک نسبت به کالاهایی که مشمول حقوق گمرکی می شوند قبل از تخلیه و بعد از حمل
right wing to ward دست راست
ward heeler کارچاق کن سیاسی ناحیه بخصوصی
stern ward بطرف عقب کشتی
to keep watch and ward پاسداری کردن
the out ward eye چشم برون
soiuth ward بسوی جنوب
castle ward دژبان
soiuth ward بطرف جنوب متمایل بجنوب
the out ward eye چشم فاهر
side ward ازپهلو
side ward ضلعی
side ward پهلویی
side ward یک بری
lee ward side lee
to keep watch and ward حفافت یادفاع کردن
ward leonard control اتصال لئونارد
left wing for ward پیشرو دست چپ
hom ward bound اماده رفتن به کشور میهن
ward leonard control کنترل وارد لئونارد
back to back housing خانه ی پشت به پشت
back to back credit اعتبار اتکایی
cold spell or cold snap <idiom> یک جعبه هوای سرد
go back on <idiom> به عقب برگشتن
get off one's back <idiom> به حال خودرها کردن
off one's back <idiom> توقف آزار رساندن
to get back to somebody کسی را باخبر کردن
get back at <idiom> صدمه زدن شخص ،برگشتن به چیزی
get back <idiom> برگشتن
from way back <idiom> مدت خیلی درازی
come back <idiom> برگشتن به جایی که حالاهستی
to get back to somebody به کسی خبر دادن
come back <idiom> به فکر شخص برگشتن
behind his back پشت سراو
come back <idiom> دوباره معروف شدن
on one's back <idiom> پافشاری درخواستن چیزی
back out دوری کردن از موج
back nine نیمه دوم پیست 81 قسمت
(a) while back <idiom> هفتها یا ماهای گذشته
at the back در پشت
You have to go back to ... شما باید به طرف ... برگردید.
to back up با داستانی از اولش درگذشته دور آغاز کردن
back up دور زدن [با اتومبیل]
come back دوباره مد شدن
back تیر اصلی پشت بند
back out دوری کردن از الغاء کردن
back out نکول کردن
take back <idiom> ناگهانی بدست آوردن
Welcome back. رسیدن بخیر
back of در پشت
back of پشت سر
back off عقب زدن
back off عقب رفتن
back off عقب بردن
back off کاستن سرعت در سر پیچ
back off پشت را تراشیدن
back off ازاد بریدن قطع کردن
back out کهنه و فرسوده شدن
to look back سرد شدن
to back up یاری یاکمک کردن
to back out of دبه کردن
to back out of جرزدن
the back of beyond دورترین گوشه جهان
back فهرنویسی کردن
up and back بازیگران عقب و جلو در بازی تنیس دوبل
right back بک راست
with one's back to the w درتنگناعاجزشده تک مانده درجنگ
out back مایع روان شده
to come back برگشتن
to come back پس امدن
to look back از پیشرفت خودداری کردن
to keep back دفع کردن پنهان کردن
to keep back جلوگیری کردن از
to keep back بازداشتن
to go back برگشتن
to get one's own back تلافی برسر کسی دراوردن باکسی برابر شدن
to get back one's own انتقام خودراگرفتن
to get back دوباره بدست اوردن
to get back بازیافتن
out back چسب مایع
on the way back در برگشتن
I'll take back what i said. حرفم را پس می گیرم
Back and forth. پس وپیش ( جلو وعقب )
To be taken a back. جاخوردن ( یکه خوردن )
To back down . کوتاه آمدن
come back بازگشت بازیگر
come back برگشتن
come back بازگشتن
back out <idiom> زیر قول زدن
get back دوباره بدست اوردن
go back برگشتن
on ones back بستری
look back سر خوردن
look back سرد شدن
to keep back مانع شدن
keep back نزدیک نشوید
keep back جلونیایید
keep back مانع شدن
keep back دفع کردن
(do something) behind someone's back <idiom> بدون اطلاع کسی
back-up پشتیبانی یا کمک
back پشت سر
back بدهی پس افتاده
back بعقب رفتن بعقب بردن
back برپشت چیزی قرارگرفتن
back سوارشدن
back پشت چیزی نوشتن
back down از ادعایی صرفنظر کردن
at the back of پشت
back جبران ازعقب
back پاداش
back درعقب برگشت
back-up کپی پشتیبان تهیه کردن پشتیبانی کردن
back عقب
back پشت
back پشت ریختن پشت انداختن
back پس
back عقبی گذشته
back پشتی
back پشتی کنندگان تکیه گاه
back به عقب
back پشتیبان
back که یک باتری پشتیبان دارد
at the back of در عقب
at the back of به پشتی
to back out [of] دوری کردن [از]
to back روی چیزی شرط بستن
back جهت مخالف جلو
back کمک کردن
back نشانگری که موقعیت گره پدر نسبت به گره اصلی را نگه می دارد. که در برنامه سازی برای حرکت به عقب در فایل استفاده میشود
back سطح ازاد
back مدافع
back بک
back مدافع خط میدان
back تنظیم بادبان پشت کمان
back پشت نویسی کردن
back فهر
back پشت را تقویت کردن
back سمت عقب
back تابلویی در پشت کامپیوتر که اتصالات را به وسایل جانبی مثل کلید و چاپگر و واحد نمایش تصویر و mouse نگه می دارد
back-up کپی گرفتن از فایل یا داده یا دیسک
back up تکمیل کردن
back up تقویت کردن تقویتی
back up جاگیری پشت یار
back up اماده برای دویدن درصورت ضربه خوب یار
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com