English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (8 milliseconds)
English Persian
to knock a person off his p کسیرابرزمین زدن یانابودکردن
Search result with all words
to knock a person's head off به اسانی ازپیش کسی افتادن یاکسیراشکست دادن
Other Matches
knock out <idiom> غش کردن
knock together بهم چسباندن
knock together بهم زدن
knock together بهم خوردن
knock out از کار انداختن
knock out از بین بردن
knock out خالی کردن
knock out شکست دادن
knock off <idiom> به قتل رساندن کسی
knock it off <idiom> دست کشیدن
to knock under تسلیم شدن
to knock under تن دردادن اقراربزمین خوردگی کردن ازپادرامدن
to knock up خسته شدن
to knock up فرسوده شدن ازپادرامدن
to knock up مانده شدن
to knock down زمین زدن بامشت بزمین انداختن ازپادراوردن
To knock someone down. کسی رازمین زدن ( درکشتی وغیره )
knock about <idiom> بدون برنامه ریزی سفر کردن
knock out ناکار کردن
knock out با مشت یا بوکس ازپادراوردن
knock about سرو صدا ایجاد کردن
knock off مردن
knock off کشتن
knock off ختم کردن کار
knock off ازکار دست کشیدن
knock off دست از کارکشیدن از کار انداختن
I usually knock off at 6. غالبا" ساعت 6 دست از کار می کشم
knock off از پاانداختن
knock in فرو کردن
knock down زدن با تانک یا توپ هواپیما از کار انداختن
knock down مجزا کردن
knock down مجزا
knock down گیج کردن
knock down باضربت بزمین کوبیدن
knock against زدن به
knock against خوردن به
knock about نامرتب زندگی کردن
knock about پرسه زدن
knock off دست کشیدن از
to knock together سرهم بندی کردن
knock کوبیدن
knock on بلند شدن توپ از زمین ازضربه دست بازیگر
knock-on بلند شدن توپ از زمین ازضربه دست بازیگر
knock درزدن
knock up تحریک کردن
knock up برخورد کردن
knock up بهم زدن
to knock out پس ازبسته شدن دردانشکده یادانشگاه درزدن وبیرون رفتن
knock up از کار انداختن
knock ضربه زدن
knock عیبجویی
knock صدای تغ تغ
knock مشت ضربت
knock بهم خوردن
knock بد گویی کردن از
knock زدن
to knock off دست ازکارکشیدن
knock-up برخورد کردن
to knock about سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
knock up سردستی اماده کردن
knock-up تحریک کردن
knock-up از کار انداختن
knock-up بپایان رساندن
to knock about پرسه زدن در به در بودن
knock-up بهم زدن
knock-up سردستی اماده کردن
knock up ابستن کردن ناراحت کردن
knock up بپایان رساندن
to knock about ول گشتن
to knock down پرچ کردن
knock-up ابستن کردن ناراحت کردن
to knock down بزمین زدن
to knock the bottom out of خنثی کردن
knock on the head باطل کردن
to knock head چیزی که عبارت ازگذاشتن پیشانی بر روی زمین
to knock the bottom out of باطل کردن
to knock head سجود
to knock head پیشانی برخاک نهادن
knock on the head خنثی کردن
knock on the head نقش بر اب کردن
there is a knock at the door می اید
there is a knock at the door صدای در
knock kneed دارای زانوی کج
knock off one's feet <idiom> متعجب کسی (دست کسی رادرحنا گذاشتن)
knock one's block off <idiom> خیلی سخت به کسی صدمه زدن
knock oneself out <idiom> باعث تلاش فراوان
knock on wood <idiom> بزنم به تخته
to knock the bottom out of بی اثرکردن
Knock off your fighting right now! همین الآن از توی سر همدیگر زدن دست بکشید !
at a knock-down price به قیمت مفت
knock reducer ضد کوبش
knock rating میزان بهسوزی
knock out tournament تورنمنت حذفی شطرنج
there is a knock at the door درمیزنند
to knock the bottom out of رد کردن
knock knees زانوی کج زانوی پیچ خورده
to knock back عقب نشستن
knock-ups بپایان رساندن
knock one on the head مشت بر کله کسی زدن
to have a knock back عقب نشینی کردن [در موقعیتی]
knock-ups بهم زدن
knock-ups برخورد کردن
knock-ups تحریک کردن
anti knock ماده ایکه به سوخت اضافه شده و احتمال انفجار واحتراق نامنظم ان را کاهش میدهد
knock-ups از کار انداختن
knock-ups ابستن کردن ناراحت کردن
knock-ups سردستی اماده کردن
to knock somebody's socks off <idiom> <verb> کسی را شگفتگیر کردن
knock knees زانوهایی که هنگام راه رفتن بهم میخورند
defeat by knock out شکست با ناک اوت
knock kneed شل
to knock something open با ضربه چیزی را باز کردن
to knock somebody's socks off <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
knock about clothes جامه کار
knock about clothes لباس کار
knock at the door در زدن
knock at the door در کوفتن
knock kneed خشن
knock knee کجی زانو به درون دراثرمرض یا نرسیدن موادغذایی
knock kneed فالج
knock kneed دارای حرکت کج ومعوج
To knock (beat) someone on the head . تو سر کسی زدن
knock the living daylights out of someone <idiom> باعث غش کردن کسی شدن
anti knock property درجه اکتان
anti knock property خاصیت ضدضربه
knock one's head against the wall <idiom> کاربی نتیجه
such and such a person یک زیدی
such and such a person یک کسی
to take a person at an a کسیراغافلگیرکردن یابراوپیشدستی کردن
to be in with a person با کسی رفیق بودن
to be under a person p زیرحمایت کسی نبودن
to take the p of a person طرف کسیرا گرفتن
to believe in a person بکسی ایمان اوردن
the third person سوم شخص
such and such a person فلانی فلان کس
the first person نخستین شخص متکلم
the first person سخنگو
the first person سخن شنو
the second person دوم شخص
the second person مخاطب
the third person غائب
the second person سخن شنو
to take the p of a person ازکسی طرفداری کردن
to keep up with a person باکسی برابربودن
person هیکل
person وجود ذات
person کس
to i.of a person about s.th چیزی را از کسی جویا شدن
person شخصیت
person نفر
person بشر
third person سوم شخص
second person دوم شخص
second person ربط کلمه به شخص دوم
person شخص
person ادم
to know a person کسیرا شناختن
the first person اول شخص
to do away with a person سرکسیرازیراب کردن
first person صیغه اول شخص
to think well of a person درباره کسی خوش گمان بودن
Such and such a person . فلان کس
to w anything out of a person چیزیرا ازکسی دراوردن
per person هر شخص
per person هر نفر
new person <idiom> شخص دیگری شدن ،بهترشدن
first person اول شخص
yo have an a of a person بحضور کسی بار یافتن
no person other than yourself به غیر از شما هیچکس
no person هیچکس
person of f. شخص برجسته یا با نفوذ
to w anything out of a person چیزیرا به ریشخند ازکسی گرفتن
keep on at a person کسی را با سرزنش وتقاضاهای پی درپی بستوه اوردن
in person بنفسه
on be on to a person از قصد کسی اگاه بودن
to mack i. about a person در باره کسی از دیگران جویاشدن
to p a thing for a person کسی را دارای چیزی کردن
A good for nothing person . آدم هیچ کاره
He is an inconderate person . آدم بی فکری است
to p oneself before a person پیش کسی بخاک افتادن
to lead a person a d. کسیرابه رقاصی واداشتن
to lead a person a d. کسیرا بزحمت انداختن
to p oneself before a person پیش کسی روبزمین مالیدن
get behind (a person or idea) <idiom> کمک کردن
to plead with a person نزدکسی دادخواهی کردن
to p athing to a person کسی را از چیزی بهره دادن
panicky person آدم همیشه نگران و دلواپس
Can't you just say hello like a normal person? نمیتونی مثل یک آدم معمولی سلام بدی؟
injured person آدم آسیب دیده [زخمی]
He has collected what the other person. <proverb> هر چه این ریخته او جمع کرده.
He is a brainy person . آدم کله داری است
to plead for a person از کسی شفاعت یادفاع کردن
to plead with a person با کسی محاجه کردن
to seed a person to c. کسیرا از جامعه بیرون کردن
to send for a person بی کسی فرستادن
to writes down a person چیزی برضدکسی نوشتن وازان راه اورابی اعتبارکردن
to win the of a person کسیراشیفته یاعاشق خودکردن
to send for a person عقب کسی فرستادن
to trace the p of a person دودمان کسی راپرسیدن نسبت کسی راتعیین کردن
to take vengeance on a person ازکسی انتقام کشیدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com