English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
to knock back عقب نشستن
Search result with all words
to have a knock back عقب نشینی کردن [در موقعیتی]
Other Matches
knock off دست کشیدن از
knock off ازکار دست کشیدن
knock out از کار انداختن
knock up سردستی اماده کردن
knock out از بین بردن
knock up بهم زدن
knock together بهم خوردن
knock together بهم زدن
knock together بهم چسباندن
knock up از کار انداختن
knock up بپایان رساندن
knock about <idiom> بدون برنامه ریزی سفر کردن
knock it off <idiom> دست کشیدن
knock up ابستن کردن ناراحت کردن
knock out شکست دادن
knock on بلند شدن توپ از زمین ازضربه دست بازیگر
knock-on بلند شدن توپ از زمین ازضربه دست بازیگر
knock ضربه زدن
knock عیبجویی
knock صدای تغ تغ
knock مشت ضربت
knock بهم خوردن
knock بد گویی کردن از
knock درزدن
knock زدن
knock کوبیدن
knock off دست از کارکشیدن از کار انداختن
knock off از پاانداختن
I usually knock off at 6. غالبا" ساعت 6 دست از کار می کشم
knock off ختم کردن کار
knock off کشتن
knock off مردن
knock out با مشت یا بوکس ازپادراوردن
knock out ناکار کردن
knock-up سردستی اماده کردن
knock-up بهم زدن
to knock out پس ازبسته شدن دردانشکده یادانشگاه درزدن وبیرون رفتن
knock up تحریک کردن
to knock off دست ازکارکشیدن
knock against خوردن به
knock up برخورد کردن
to knock down پرچ کردن
to knock down زمین زدن بامشت بزمین انداختن ازپادراوردن
to knock down بزمین زدن
knock against زدن به
to knock about سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
knock about نامرتب زندگی کردن
knock about سرو صدا ایجاد کردن
to knock up مانده شدن
to knock up فرسوده شدن ازپادرامدن
to knock up خسته شدن
to knock under تن دردادن اقراربزمین خوردگی کردن ازپادرامدن
to knock under تسلیم شدن
to knock together سرهم بندی کردن
knock about پرسه زدن
to knock about پرسه زدن در به در بودن
to knock about ول گشتن
knock down زدن با تانک یا توپ هواپیما از کار انداختن
To knock someone down. کسی رازمین زدن ( درکشتی وغیره )
knock in فرو کردن
knock out <idiom> غش کردن
knock-up از کار انداختن
knock-up تحریک کردن
knock out خالی کردن
knock-up برخورد کردن
knock off <idiom> به قتل رساندن کسی
knock down گیج کردن
knock down مجزا کردن
knock down مجزا
knock-up ابستن کردن ناراحت کردن
knock-up بپایان رساندن
knock down باضربت بزمین کوبیدن
back to back credit اعتبار اتکایی
back to back housing خانه ی پشت به پشت
to knock somebody's socks off <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
knock-ups از کار انداختن
knock-ups تحریک کردن
knock-ups ابستن کردن ناراحت کردن
knock kneed دارای حرکت کج ومعوج
knock about clothes لباس کار
knock at the door در زدن
knock at the door در کوفتن
knock knee کجی زانو به درون دراثرمرض یا نرسیدن موادغذایی
knock kneed دارای زانوی کج
knock kneed شل
knock kneed فالج
to knock somebody's socks off <idiom> <verb> کسی را شگفتگیر کردن
anti knock ماده ایکه به سوخت اضافه شده و احتمال انفجار واحتراق نامنظم ان را کاهش میدهد
knock knees زانوی کج زانوی پیچ خورده
knock knees زانوهایی که هنگام راه رفتن بهم میخورند
knock kneed خشن
knock about clothes جامه کار
knock-ups برخورد کردن
knock-ups بهم زدن
knock on wood <idiom> بزنم به تخته
Knock off your fighting right now! همین الآن از توی سر همدیگر زدن دست بکشید !
at a knock-down price به قیمت مفت
knock-ups بپایان رساندن
to knock a person off his p کسیرابرزمین زدن یانابودکردن
to knock head چیزی که عبارت ازگذاشتن پیشانی بر روی زمین
to knock head پیشانی برخاک نهادن
to knock the bottom out of باطل کردن
to knock the bottom out of خنثی کردن
to knock the bottom out of بی اثرکردن
to knock the bottom out of رد کردن
to knock something open با ضربه چیزی را باز کردن
knock oneself out <idiom> باعث تلاش فراوان
knock one's block off <idiom> خیلی سخت به کسی صدمه زدن
knock off one's feet <idiom> متعجب کسی (دست کسی رادرحنا گذاشتن)
knock-ups سردستی اماده کردن
knock on the head نقش بر اب کردن
knock on the head خنثی کردن
knock on the head باطل کردن
to knock head سجود
knock one on the head مشت بر کله کسی زدن
knock out tournament تورنمنت حذفی شطرنج
knock rating میزان بهسوزی
knock reducer ضد کوبش
defeat by knock out شکست با ناک اوت
there is a knock at the door درمیزنند
there is a knock at the door صدای در
there is a knock at the door می اید
To knock (beat) someone on the head . تو سر کسی زدن
knock the living daylights out of someone <idiom> باعث غش کردن کسی شدن
anti knock property خاصیت ضدضربه
anti knock property درجه اکتان
knock one's head against the wall <idiom> کاربی نتیجه
to knock a person's head off به اسانی ازپیش کسی افتادن یاکسیراشکست دادن
to get back دوباره بدست اوردن
off one's back <idiom> توقف آزار رساندن
to get back بازیافتن
on one's back <idiom> پافشاری درخواستن چیزی
To be taken a back. جاخوردن ( یکه خوردن )
To back down . کوتاه آمدن
behind his back پشت سراو
to come back پس امدن
to come back برگشتن
to keep back دفع کردن پنهان کردن
to back up یاری یاکمک کردن
to back out of دبه کردن
to back out of جرزدن
up and back بازیگران عقب و جلو در بازی تنیس دوبل
take back <idiom> ناگهانی بدست آوردن
(a) while back <idiom> هفتها یا ماهای گذشته
to look back از پیشرفت خودداری کردن
to look back سرد شدن
come back دوباره مد شدن
back up دور زدن [با اتومبیل]
to keep back مانع شدن
to keep back جلوگیری کردن از
to keep back بازداشتن
to go back برگشتن
to get one's own back تلافی برسر کسی دراوردن باکسی برابر شدن
to back up با داستانی از اولش درگذشته دور آغاز کردن
You have to go back to ... شما باید به طرف ... برگردید.
at the back در پشت
to get back one's own انتقام خودراگرفتن
the back of beyond دورترین گوشه جهان
with one's back to the w درتنگناعاجزشده تک مانده درجنگ
right back بک راست
on ones back بستری
look back سر خوردن
look back سرد شدن
get back دوباره بدست اوردن
keep back نزدیک نشوید
go back برگشتن
Welcome back. رسیدن بخیر
Back and forth. پس وپیش ( جلو وعقب )
I'll take back what i said. حرفم را پس می گیرم
keep back دفع کردن
keep back مانع شدن
back out <idiom> زیر قول زدن
(do something) behind someone's back <idiom> بدون اطلاع کسی
come back <idiom> برگشتن به جایی که حالاهستی
out back مایع روان شده
out back چسب مایع
come back بازگشتن
come back برگشتن
come back بازگشت بازیگر
go back on <idiom> به عقب برگشتن
get off one's back <idiom> به حال خودرها کردن
get back at <idiom> صدمه زدن شخص ،برگشتن به چیزی
get back <idiom> برگشتن
from way back <idiom> مدت خیلی درازی
on the way back در برگشتن
come back <idiom> دوباره معروف شدن
come back <idiom> به فکر شخص برگشتن
keep back جلونیایید
back nine نیمه دوم پیست 81 قسمت
back پاداش
back جبران ازعقب
back پشت سر
back بدهی پس افتاده
to back روی چیزی شرط بستن
back پشتی کردن پشت انداختن
back بعقب رفتن بعقب بردن
back برپشت چیزی قرارگرفتن
back سوارشدن
back پشت چیزی نوشتن
back فهرنویسی کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com