Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 128 (11 milliseconds)
English
Persian
to knock down
بزمین زدن
to knock down
زمین زدن بامشت بزمین انداختن ازپادراوردن
to knock down
پرچ کردن
Search result with all words
knock on
بلند شدن توپ از زمین ازضربه دست بازیگر
knock-on
بلند شدن توپ از زمین ازضربه دست بازیگر
knock
کوبیدن
knock
زدن
knock
درزدن
knock
بد گویی کردن از
knock
بهم خوردن
knock
مشت ضربت
knock
صدای تغ تغ
knock
عیبجویی
knock
ضربه زدن
knock up
سردستی اماده کردن
knock up
بهم زدن
knock up
برخورد کردن
knock up
تحریک کردن
knock up
از کار انداختن
knock up
بپایان رساندن
knock up
ابستن کردن ناراحت کردن
knock-up
سردستی اماده کردن
knock-up
بهم زدن
knock-up
برخورد کردن
knock-up
تحریک کردن
knock-up
از کار انداختن
knock-up
بپایان رساندن
knock-up
ابستن کردن ناراحت کردن
knock-ups
سردستی اماده کردن
knock-ups
بهم زدن
knock-ups
برخورد کردن
knock-ups
تحریک کردن
knock-ups
از کار انداختن
knock-ups
بپایان رساندن
knock-ups
ابستن کردن ناراحت کردن
knock knees
زانوهایی که هنگام راه رفتن بهم میخورند
knock knees
زانوی کج زانوی پیچ خورده
anti knock
ماده ایکه به سوخت اضافه شده و احتمال انفجار واحتراق نامنظم ان را کاهش میدهد
anti knock property
درجه اکتان
anti knock property
خاصیت ضدضربه
defeat by knock out
شکست با ناک اوت
knock about
سرو صدا ایجاد کردن
knock about
پرسه زدن
knock about
نامرتب زندگی کردن
knock about clothes
جامه کار
knock about clothes
لباس کار
knock against
خوردن به
knock against
زدن به
knock at the door
در زدن
knock at the door
در کوفتن
knock down
باضربت بزمین کوبیدن
knock down
گیج کردن
knock down
مجزا
knock down
مجزا کردن
knock down
زدن با تانک یا توپ هواپیما از کار انداختن
knock in
فرو کردن
knock knee
کجی زانو به درون دراثرمرض یا نرسیدن موادغذایی
knock kneed
دارای زانوی کج
knock kneed
دارای حرکت کج ومعوج
knock kneed
شل
knock kneed
فالج
knock kneed
خشن
knock off
دست کشیدن از
knock off
ازکار دست کشیدن
knock off
مردن
knock off
کشتن
knock off
ختم کردن کار
knock off
دست از کارکشیدن از کار انداختن
knock off
از پاانداختن
knock on the head
خنثی کردن
knock on the head
باطل کردن
knock on the head
نقش بر اب کردن
knock one on the head
مشت بر کله کسی زدن
knock out
با مشت یا بوکس ازپادراوردن
knock out
ناکار کردن
knock out
شکست دادن
knock out
خالی کردن
knock out
از بین بردن
knock out
از کار انداختن
knock out tournament
تورنمنت حذفی شطرنج
knock rating
میزان بهسوزی
knock reducer
ضد کوبش
knock together
بهم خوردن
knock together
بهم زدن
knock together
بهم چسباندن
there is a knock at the door
درمیزنند
there is a knock at the door
صدای در
there is a knock at the door
می اید
to knock a person off his p
کسیرابرزمین زدن یانابودکردن
to knock a person's head off
به اسانی ازپیش کسی افتادن یاکسیراشکست دادن
to knock about
ول گشتن
to knock about
پرسه زدن در به در بودن
to knock about
سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
to knock head
سجود
to knock head
چیزی که عبارت ازگذاشتن پیشانی بر روی زمین
to knock head
پیشانی برخاک نهادن
to knock off
دست ازکارکشیدن
to knock out
پس ازبسته شدن دردانشکده یادانشگاه درزدن وبیرون رفتن
to knock the bottom out of
باطل کردن
to knock the bottom out of
خنثی کردن
to knock the bottom out of
بی اثرکردن
to knock the bottom out of
رد کردن
to knock together
سرهم بندی کردن
Other Matches
To knock someone down.
کسی رازمین زدن ( درکشتی وغیره )
I usually knock off at 6.
غالبا" ساعت 6 دست از کار می کشم
knock it off
<idiom>
دست کشیدن
knock off
<idiom>
به قتل رساندن کسی
knock out
<idiom>
غش کردن
to knock up
مانده شدن
to knock up
فرسوده شدن ازپادرامدن
to knock up
خسته شدن
to knock under
تن دردادن اقراربزمین خوردگی کردن ازپادرامدن
to knock under
تسلیم شدن
knock about
<idiom>
بدون برنامه ریزی سفر کردن
to knock somebody's socks off
<idiom>
<verb>
کسی را شگفتگیر کردن
at a knock-down price
به قیمت مفت
knock on wood
<idiom>
بزنم به تخته
Knock off your fighting right now!
همین الآن از توی سر همدیگر زدن دست بکشید !
to knock something open
با ضربه چیزی را باز کردن
to have a knock back
عقب نشینی کردن
[در موقعیتی]
to knock back
عقب نشستن
to knock somebody's socks off
<idiom>
<verb>
کسی را کاملا غافلگیر کردن
knock off one's feet
<idiom>
متعجب کسی (دست کسی رادرحنا گذاشتن)
knock one's block off
<idiom>
خیلی سخت به کسی صدمه زدن
knock oneself out
<idiom>
باعث تلاش فراوان
knock the living daylights out of someone
<idiom>
باعث غش کردن کسی شدن
To knock (beat) someone on the head .
تو سر کسی زدن
knock one's head against the wall
<idiom>
کاربی نتیجه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com