English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (2 milliseconds)
English Persian
to make an early start زود حرکت کردن
to make an early start زودرهسپار شدن
Search result with all words
I must make an early morning start. باید صبح زود راه بیافتم ( حرکت کنم )
Other Matches
early start زودترین زمان شروع یک فعالیت
early to bed early to rise makes a man healthy wealthy and wise <proverb> سحرخیز باش تا کامروا باشی
Early to bed and early to rise . <proverb> زود بخواب و زود بر خیز .
to start from the beginning [to start afresh] از آغاز شروع کردن
early بزودی
early در ابتدا
early as possible هرچه زودتر
early مربوط به قدیم عتیق
early زود
early در اوایل
early اولیه
early spring سیستم جنگ افزار ماهوارهای ضد شناسایی
Early in the morning. صبح زود
early rise زودخیز
early rising زود خیزی
early rise سخرخیز
early bird ادم سحرخیز
early riser ادم سحرخیز
early finish زودترین زمان ختم یک فعالیت
early foot سرعت بیش از حد در آغاز اسبدوانی
early fruit میوه پیش رس یا زودرس
early in the morning صبح زود
early in the year دراوایل سال
as early aspossible هر چه زودتر
as early aspossible هر چه بیشتر
early maturing زودرس
early peaches هلوی پیش رس یازودرس
early poets شعرای پیشین
early resupply تجدید اماد به موقع
early resupply تجدیداماد در حین عملیات
early rising سحرخیزی
early time زمان حداقل انفجار اتمی زمان اولیه انفجار اتمی
an early visit دیدنی بموقع
early warning اعلام خطر اعلام خطر کردن از نزدیک شدن دشمن سیستم اعلام خطر
i was up early this morning امروزصبح زود بیدار شدم
early warning اعلام خطر کردن
keep early hours زود خوابیدن و زود برخاستن
early-warning اعلام خطر کردن
early-warning اعلام خطر اعلام خطر کردن از نزدیک شدن دشمن سیستم اعلام خطر
We set off early for ... ما [صبح ] زود به ... رهسپار شدیم.
early answer پاسخ زود
early weaning از شیر گرفتن زودرس شیرسوز کردن
He is an early riser. صبحها زود ازخواب بلند می شود ( سحر خیز است )
practice of early rising مشق یا عادت سحر خیزی
Early Christian architecture سبک معماری دوران مسیحیت
airborne early warning اعلام خطر هوابرد
airborne early warning راداراعلام خطر نصب شده روی هواپیما
Do you get up early [late] in the morning ? آیا شما صبح ها زود [دیر] از خواب برمیخیزید؟
early event time زودترین زمان وقوع یک واقعه
currency of early islam درهم
early infantile autism در خودماندگی طفولیت
The early bird gets the worm. <proverb> سحر خیز باش تا کامروا باشی.
Far into the night . Into the early hours. تا دم دمهای صبح
I am leaving early in the morning. من صبح زود اینجا را ترک میکنم.
Everyone retired early that night. در آن شب همه زود رفتند بخوابند .
early German history تاریخ ابتدایی آلمان
early token release در شبکه FDDI یا Ring-Token سیستمی که به دو Token اجازه حضور در شبکه حلقهای میدهد که مناسب برای وقتی است که ترافیک خط بالا است
For petes sake , come early . با لا غیرتا" زود بیا
to make friends [to make connections] رابطه پیدا کردن [با مردم برای هدفی]
To make money. To make ones pile. پول درآوردن ( ساختن )
to skive off early [British English] با عجله و پنهانی [جایی را] ترک کردن
early bird catches the worm <idiom> هرکسی زودتر بیداربشود بیشتر بدست میآورد
the early bird catches the worm <proverb> کسی که بر سر خواب سحر شبیخون زد هزار دولت بیدار را به خواب گرفت
to keep early Šor good Šhours زود خوابیدن وزود برخاستن
to start [for] شروع کردن رفتن [به]
get the start of سبقت جستن بر
start up راه اندازی
start up رخ دادن
start out اقدام کردن
start out قصد کردن
start off شروع کردن شروع شدن
to start up از جا پریدن
start آغاز [ابتدا] [شروع]
to start with اصلا
start up <idiom> بازی را شروع کردن
start in <idiom> شروع کار
to start with اولا
to start up رخ دادن
to start with در ابتدا
to start out to do something قصد کاری را کردن
to start doing something کاریرا اغازکردن
to start doing something دست بکاری زدن
to start up پیش امدن
to start out to do something اقدام بکاری کردن
to start روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
to start up something دستگاهی [کارخانه ای] را راه انداختن [مهندسی]
to start شروع کردن به دویدن
at the start در ابتدا
at the start در اغاز کار
start up از جا پریدن
start of heading اغاز سرفصل
head start ارفاق
head start فرصت برتری
to [start to] wail [شروع به] زوزه کشیدن [آژیر]
start of message اغاز پیام
start of taxt اغاز متن
start of taxt شروع متن
soft start راه اندازی نرم
start on the journey عازم سفر شدن
warm start شروع مجدد برنامه که متوقف شده بود ولی بدون از دست دادن داده
to start an argument with somebody با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
start key کلید شروع
start element عنصر شروع
start button تکمه راه اندازی
rummy start رویداد شگفت انگیز
soft start اغاز نرم
head start فرجه
standing start استارت ایستاده
start bit ذرهء اغاز نما
start bit بیت اغازنما
start bit بیت شروع
start bit بیت اغاز
start button تکمه استارت
to start for home رهسپار به [راه] خانه شدن
warm start شروع گرم
start button دگمهای که معمولاگ گوشه سمت چپ در پایین صفحه نمایش ویندوز است و یک مسیر مناسب به برنامه ها و فایلهای کامپیوتر ایجاد میکند
start of heading شروع عنوان
start signal علامت شروع
kick-start هندلموتور
To start from scratch. از اول شروع کردن ( از اول بسم الله )
To start the engine. موتور راراه انداختن
To start from scratch . از هیچ شروع کردن
It was evident from the start. از اول کار معلوم بود
head start <idiom> کاری را قبل از بقیه انجام دادن
to start quarrelling <idiom> شروع به دعوی کردن [اصطلاح روزمره]
backstroke start شروعشنابهپشت
to start a motor موتوری را بکار انداختن
run-up [start-up] نزدیکی به مکان شروع با دویدن [برای جهش یا پرتاب کردن] [ورزش]
to catch [to start] روشن شدن [مثال موتور]
to start with difficulty به سختی روشن شدن
start wall دیوارهشروع
jump start شروع از محل اغاز با پرش به هوا و بجلو
to start on a journey رهسپارسفر شدن
start up control کنترل اغازی
start up disk دیسک راه اندازی
start up disk دیسک اغازگر
to start on a journey عازم سفری شدن
start up screen صفحه اغازگر
reading start شروعخواندن
start line خطشروع
start switch دکمهشروعبهکار
to start a fight with somebody با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
air start طرز قرارگرفتن هواپیما درهوا در شروع مسابقه هواپیمابری
bump start اغاز مسابقه با هل دادن موتورسیکلت
clutch start روشن و اماده بودن موتورسیکلت برای مسابقه
cold start دوباره روشن کردن
cold start روش بازنشاندن کامپیوتر
cold start شروع سرد
grid start حرکت اتومبیلها با هم در اغاز
false start استارت کاذب
false start حرکت غیرمجاز مهاجم پیش از رد کردن توپ
cold start boot cold
air start استارت زدن موتور در حال پرواز هواپیما
jump-start شروع از محل اغاز با پرش به هوا و بجلو
hung start شرایطی در استارت توربینهای گاز که در ان احتراق صورت میگیرد ولی موتور به سرعت خودکفایی نمیرسد
flying start شروع مسابقه اتومبیلرانی
false start دویدن قبل ازصدای تپانچه
sprint start استارت نشسته
crouch start استارت نشسته
false start اغاز نادرست خطا در شروع
start stop drives محرکهای قطع و وصلی
pattern start key کلیدشروعبافت
start stop system سیستم قطع و وصلی
It was a racket from start to finish . از اول تا آخرش کلک بود
to jump-start someone's car کمک برای روشن کردن [خودروی کسی را با باتری مستقلی یا ماشین دیگری]
start the ball rolling <idiom> شروع انجام کار
The engine won't start. موتور روشن نمی شود.
start stop transmission مخابره قطع و وصلی
My car won't start. اتومبیلم استارت نمیزند.
to kick-start a motorcycle موتورسیکلتی را با پا هندل زدن [روشن کردن]
to launch [start] a campaign مبارزه ای [مسابقه ای] را آغاز کردن
to set out on [start on] a journey رهسپار سفری شدن
to jump-start an engine موتوری را با کابل باتری به باتری روشن کردن
to poach a start in race بدون حق در مسابقه دوازدیگران جلو زدن
to poach a start in race نا بهنگام پیش افتادن
whistle for the start of the second half سوت آغاز نیمه دوم بازی
My car won't start. اتومبیلم روشن نمی شود.
toget the start of one's rival بررقیبان خود پیشی یا سبقت جستن
instant start lamp لامپ با راه اندازی در حالت سرد
Children start school at the age of 7. بچه از سن 7 سالگی؟ مدرسه راشروع می کند
repulsion start induction motor موتور القائی با راه اندازدفعی
To start (switch on ) the car (engine). اتوموبیل راروشن کردن
capacitor start induction motor موتور متناوب که رتور ان توسط ولتاژ القاء شده از سیم پیچ میدان تحریک میشود
To play the drunk . To start a drunken row. مست بازی در آوردن
to start a car [to crank a car] [American English] ماشینی را روشن کردن
to make a فاهرساختن
make-up ساخت
make باعث شدن وادار یا مجبورکردن
make for پیش رفتن بسوی
make قرار دادن
to make one's در کار خود کامیاب شدن
to make one's بارخود را بستن
on the make <idiom> سود بردن ازپول یا سکس و...
to make a for دردسترس گذاشتن
What do you make of this [it] ? نظر شما در باره این چه است؟
to make out ثابت کردن
to make a f. چیزدارشدن
to make a f. دارایی یاثروت بهم زدن متمول شدن
to make out کشف کردن
to make over واگذار کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com