Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English
Persian
to make oneself clear
<idiom>
منظور را روشن کردن
Other Matches
To belittle one self . To make oneself cheap . To lower oneself .
خود را کوچک کردن (سبک حقیر پست )
To belittle oneself . To make oneself cheap.
خود را سبک کردن ( تحقیر نمودن )
to make something clear
چیزی را روشن کردن
to make an e. of oneself
خود را انگشت نما کردن
to make oneself
شادمانی کردن
make a name for oneself
<idiom>
معروفومشهور شدن
to make a fool of oneself
خود را به خریت زدن
make oneself felt
<idiom>
استفاده ازتوانایی خود
make oneself scarce
<idiom>
دور شو ،از اینجا برو
make oneself at home
<idiom>
مثل خونه خود رفتار کردن
to make a fool of oneself
خود را به نفهمی زدن
make oneself the owner of
تصاحب کردن
to make a fool of oneself
خود را به حماقت زدن
to make a tit out of oneself
[British]
[slang]
خود را به خریت زدن
to make a tit out of oneself
[British]
[slang]
خود را به نفهمی زدن
to make a tit out of oneself
[British]
[slang]
خود را به حماقت زدن
It stickd out a mile. It is crystal clear . It is as clear as daylight.
مثل روز روشن است ( پرواضح است )
To make money. To make ones pile.
پول درآوردن ( ساختن )
to make friends
[to make connections]
رابطه پیدا کردن
[با مردم برای هدفی]
all clear
علامت رفع خطر
to be clear to somebody
برای کسی مشخص بودن
clear-out
بیرون اوردن
to clear out
خالی کردن
to clear out
بیرون اوردن
clear up
مرتب کردن
clear itself
لا افتادن
clear itself
صاف شدن
clear up
<idiom>
حل کردن یا توضیح دادن (مشکل)
to clear away
برچیدن
to clear away
جمع کردن
clear-out
خالی کردن
all clear
خطر رفع شد
in the clear
<idiom>
رها از هرچیزی که موجب حرکت یا دیدمشکل شود
in the clear
<idiom>
آزادانه عیبجویی کردن
see one's way clear to do something
<idiom>
احساس از عهده کاری برآمدن را داشتن
clear way
محوطه بالاکشیدن هواپیما محوطه کندن هواپیما از زمین
to be clear to somebody
برای کسی واضح بودن
clear way
محوطه صعود
clear
پاک کردن
clear up
بازشدن
clear out
بیرون اوردن
all clear
شیپور رفع خطر هوایی رفع خطر
all clear
سوت رفع خطر هوایی
to clear off
ردکردن
clear
:اشکار
clear
روشن
clear
رفع خطر صاف
clear
پیام کشف روشن کردن
clear
بطور واضح
clear
درست
clear
جدا
clear
مجاز کردن یک سخت افزاربرای استفاده
clear
ترخیص کردن از گمرک تسویه کردن
clear
دور کردن توپ از دروازه ضربه بلند دور کردن توپ ازسبد
clear
دفع توپ ازحوالی دروازه
clear
فهماندن
clear
زلال
clear
صاف صریح
clear
واضح
clear
شفاف زدودن
clear
ترخیص کردن
clear
: روشن کردن
clear
واضح کردن
clear
توضیح دادن
clear
صاف کردن
clear
تبرئه کردن
clear
دورکردن گوی از نزدیک دروازه
clear
سیگنال RSC که یک خط یا وسیله آماده ارسال داده است
clear
آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
to clear up
روشن کردن
clear out
خالی کردن
clear
پاک کردن یا صفر کردن یک فایل کامپیوتری یا متغیر یا بخشی از حافظه
clear
آنچه به سادگی فهمیده میشود
clear
شفاف
clear
روشن زدودن
clear
کلید پاک کردن صفحه نمایش
clear
تغییر محتوی یک خانه حافظه
to clear up
واریختن
clear
صریح
to clear off
رهاشدن از
clear
نص
clear
از گمرک دراوردن
clear
خالص کردن
clear
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clear eyed
پاک نظر
clear span
دهانه موثر
clear span
دهانه ازاد
clear sightedness
بصیرت تیزنظری
clear sightedness
روشن بینی
clear sighted
روشن بین
clear sighted
بصیر
clear one's ears
متعادل کردن فشار نسبت به پرده گوشها هنگام شیرجه فشار متعادل در طرفین هنگام شیرجه در اب
clear evidence
بینه
clear from obligation
بری الذمه
clear for running
طناب برای کشیدن ازاد است
clear evidence
دلیل واضح
clear hawse
زنجیرها ازادند
clear eyed
بصیر
clear proof
بینه
clear proof
دلیل واضح
clear ice
یخ شفاف
clear starch
خوب اهارزدن
cut clear
ازاد بریدن
clear space
فضایباز
clear sky
آسمانصاف
stand clear of something
<idiom>
ازچیزدور نگه داشتن
to steer clear of
بسلامت ردشدن از
To clear ones throat.
سینه ( گلوی ) خود را صاف کردن
under arm clear
ضربه بلند از پایین دست
steer clear of someone
<idiom>
اجتناب کردن
clear voiced
دارای صدای صاف
clear varnish
لاک شفاف
clear varnish
لاک روشن
clear text
پیام کشف
clear text
به صورت کشف
as clear as crystal
<idiom>
مثل اشک چشم
[زلال]
clear the air
شک را برطرف کردن
clear the air
شک را بر طرف کردن
clear the bench
استفاده از ذخیره ها
clear timber
چوب سالم
clear to send
ترخیص به ارسال
clear key
دکمهروشن
clear felling
برش یکسره
stand clear
فرمان عقب توپ رو
search and clear
جستجو و پاک کردن دشمن
clear-sighted
روشن بین
To clear away the the rubish.
خاکروبه را جمع کردن
master clear
کلیدی روی بعضی ازکنسولهای کامپیوتری که ثباتهای عملیاتی را پاک کردن و انها را برای حالت جدید عملیات اماده میکند
clear picture
تصویر شفاف
clear picture
تصویر واضح
clear cut
صریح
stand clear
عقب توپ رفتن
clear text
متن کشف
clear-headed
سرسبک
a clear conscience
وجدان پاک
to clear land
زمین راصاف کردن
With a clear conscience.
با وجدان پاک
crystal clear
واضح-مبرهن
clear-sighted
بصیر
clear-sighted
صاحب نظر
clear headed
هوشیار
clear headed
سرسبک
clear-headed
هوشیار
It wI'll clear up by morning .
تا صبح هواصاف خواهد شد
clear cut
روشن
Let him clear out . Let him go to blazes.
بگذار گورش را گه کند
It was clear that she had lied .
دروغش معلوم شد
anchor clear
لنگر ازاد است
clear cutting
برش یکسره
clear the air
<idiom>
برطرف کردن سوتفاهمات
clear verses
ایات محکمات
clear the decks
<idiom>
همه جارا مرتب کردن
coast is clear
<idiom>
هیچ خطری تورا تهدید نمیکند
stand clear
جایی را ترک کردن
clear and hold
منطقه را پاک و حفظ کنید
clear-cut
درست تعریف شده
clear-cut
روشن
steer clear
دور ماندن
steer clear
اجتناب کردن
clear-cut
صریح
stop/clear key
وضوح
net shot clear
ضربه بلند از لب تور به انتهای زمین
clear-entry key
کلیدصفحههوشیار
clear air turbulence
اشفتگی در اسمان فاقد ابر که معمولا در ارتفاعات بالا وهمراه با تغییر سرعت درنزدیکی مسیر خروج گازهامیباشد
line clear signal
سیگنال ازاد
stop/clear key
دکمهتوقف
line clear signal
علامت ازاد
The sense of this word is not clear .
معنی و مفهوم این کلمه روشن نیست
clear varnish coat
روکش لاکی براق
My voice is not clear today.
صدایم امروز صاف نیست
To clear the dining table.
میز ( سفره ) را جمع کردن
The waters run clear of the mill .
<proverb>
آبها از آسیاب افتاد .
A clear conscience fears no accusation
<proverb>
آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است
clear and direct meaning of a text
منطوق
to f. oneself
بخود دلخوشی دادن
to keep oneself to oneself
ازامیزش بادیگران خود داری کردن
to a. oneself
مبادرت کردن
to d. oneself up
خودرا گرفتن
to look oneself again
بهبود یافتن
to a oneself to
ساختن احوال خودراوفق دادن
to d. oneself up
بدن راراست نگاهداشتن
to a oneself in
شرکت کردن یاشریک شدن
to f. oneself out
خودراسیرکردن
Keep oneself to oneself.
پیش کسی نرفتن (معاشرت نکردن )
see for oneself
از نزدیک مشاهده کردن بچشم خود دیدن
to f.to oneself
پیش خودتصورکردن
to a. oneself
مشغول شدن اماده شدن
to a. oneself
سخن گفتن
to a oneself
خودرا اماده یامجهزکردن سلاح پوشیدن
to a oneself for help
یاری خواستن
to a oneself to
سازش کردن
to take oneself off
دور شدن
to a oneself for help
درخواست کمک کردن
to take oneself off
رفتان
to keep oneself to oneself
کناره گیری ازمردم کردن
to look oneself again
پشم بازی کردن
oneself
نفس
oneself
خودشخص
oneself
خود
to please oneself
برای خوش ایند خود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com