English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 141 (8 milliseconds)
English Persian
to patrol a town شهری را گشت زدن
to patrol a town برای پاسبانی دورشهر گشتن
Other Matches
patrol قسمت گشتی
patrol پاسداری گشت زدن
patrol پاسبانی کردن پاسداری کردن
patrol گشت زنی پاسدار پاسداری دادن
patrol گشت زدن
patrol کشتی اکتشافی
patrol گشتی
patrol گشت
patrol boat ناوچه گشتی
fighting patrol گشتی رزمی
contact patrol گشتی تماس
contact patrol گشتی اخذتماس
patrol boats ناوچه گشتی
patrol wagon اتومبیل پلیس
coastal patrol گشتی ساحلی
barrier patrol ناو گشتی سد کننده
barrier patrol گشتی مامور موانع
beach patrol گشتی ساحلی
beach patrol نگهبان ساحلی
beach patrol نگهبان اسکله
fire patrol گشتی اتش نشان
shore patrol انتظامات ساحلی یا گشتی ساحلی
ski patrol گروه نجات و حمل مصدومان در پیست اسکی
shore patrol دژبان ساحلی
standing patrol گشتی ثابت
shore patrol کرانه پاسدار
shore patrol پلیس ساحلی
shore patrol پلیس نیروی دریایی
combat patrol گشتی رزمی
reconnaissance patrol گشتی شناسایی
patrol cars اتومبیل گشتی
patrol wagon ماشین مخصوص حمل زندانیان
patrol judge داور برج طول مسیر اسبدوانی
patrol car اتومبیل گشتی
sounding patrol نگهبان عمق سنج ناو
combat air patrol هواپیمای گشتی رزمی گشتی رزمی هوایی
combat air patrol گشتی هوایی
prudent limit of patrol حداکثر زمان گشت مطمئن هواپیما از نظر سوخت
barrier combat air patrol گشتی مرزی هوایی
barrier combat air patrol گشتی هوایی سد کننده راه دشمن
out of town بیرون شهر
new town شهرتازهسازیکهبتدریجدرحالصنعتیشدنباشد
the town گردش وسیاخت درشهر
town شهر کوچک قصبه حومه شهر
town شهر کوچک
go to town <idiom>
from out of town از خارج [از شهر]
from out of town از بیرون [از]
town شهر کوچک
town خرده شهر
town شهر
town قصبه
town شهرک
It's all over town. <idiom> این خبر درشهر پراست.
Get out of town! <idiom> شوخی میکنی؟ [اصطلاح روزمره]
town شهر
town شهرک
Get out of town! <idiom> جدی می گی؟ [اصطلاح روزمره]
small-town شهرستانی
small-town وابسته به شهرهای کوچک
small-town کم سروصدا
boom town شهرصنعتیشده
home town شهر موطن
shanty town بیغوله
shanty town گدامحله
shanty town کوخگاه
shanty town حصیرآباد
home town زادشهر
home town خاستگاه
home town زادگاه
Road Town توانائیدرقضاوتعادلانه
provincial town شهرستان
country town شهرستان
Is there a bus into town? آیا اتوبوس برای شهر هست؟
They searched the whole town . تمام شهر را گشتند ( جستجو کردند )
Company town شهرک کارگران
The town has a European look. این شهر قیافه اروپایی دارد
I am a strange in this town. دراین شهر غریب هستم
She is the talk of the town . همه راجع به او ( پشت او ) صحبت می کنند
to live out of town در بیرون از شهر زندگی کردن
To be the talk of the town. سرزبانها افتادن
There are not many amusements in this town. دراین شهر تفریحات زیادی وجود ندارد
to work out of town در حومه [بیرون] شهر کار کردن
county town شهر مقراستاندار
town houses گدا خانه دارالمساکین
town planning شهرسازی
town crier جارچی
town criers جارچی
corporate town شهری که حقوق بلدی داردومیتواندشهرداری داشته باشد
dry town شهری که فروش نوشابه دران ممنوع است
he has a fine p in the town اوخانه خوبی در شهر دارد
in the navel of the town در ناف شهر
town halls کاخ شهرداری
town houses خانه شهری
town house گدا خانه دارالمساکین
town house خانه شهری
town hall تالار شهرداری یا فرمانداری
town hall کاخ شهرداری
town hall عمارت شهرداری
town hall تالار انجمن شهر
town halls تالار شهرداری یا فرمانداری
town halls عمارت شهرداری
town halls تالار انجمن شهر
county town حاکم نشین استان
ghost town شهر متروک
man about town مرد فعال اجتماعی وجهانی
post town شهری که پستخانه مستقل دارد
town manager شهردار انتصابی
town planner مهندس شهرساز
the outskirts of the town حومه شهر
town meeting انجمن بلدی شورای شهری
town meeting انجمن شهری
town clerk کارمند شهرداری یافرمانداری
town council انجمن شهر
town council انجمن شهرداری
town fog نوعی مه یخ مانند که دردرجه حرارت خیلی پایین تولید میشود و معمولا درشهرهای پر جمعیت دیده میشود
town wall باروی شهر
test town شهرمورد نمونه گیری
test town شهر مورد ازمایش
George Town نام محلهای در شهر واشنگتن در آمریکا
George Town بندر جرج تاون
Cape Town بندر کیپ تاون
assize town شهر مقر دادگاه جنایی
principal town شهر عمده
we fixed in the town در شهر ماندیم
w kilometres of the town در2 کیلومتری شهر
satellite town پیراشهر
A single town and two different rates!. <proverb> یک شهر و دو نرخ؟!.
We painted the town red . تمام شهر را گشتیم ( تماشا کردیم )
to paint the town red مستی کردن اشوب کردن
He cried the news all over the town . با داد وفریاد خبررا ؟ رشهر پرکرد
man a bout town ادم بیکاری که همیشه به باشگاه و نمایشگاههای شهر میرود
paint the town red <idiom> اوقات خوشی داشتن
Which bus goes to the town centre? کدام اتوبوس به مرکز شهر میرود؟
Can I drive to the centre of town? آیا می توانم تا مرکز شهر با ماشین بروم؟
small country town شهرستان کوچک
to paint the town red عربده کردن
He is a bih shot ( noise ) in this town . جزو کله گنده های شهر است
The town is famous for its hot springs . این شهر بدلیل چشمه های آبگرمش شهرت دارد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com