English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
to play a tune اهنگی را ساز زدن
Other Matches
out of tune ناکوک
to be in tune with somebody هم آهنگ بودن با کسی [اصطلاح مجازی]
to the tune of <idiom> به وسعت
in tune <idiom> با یکدیگر موافق بودن
tune up موتور را تنظیم کردن
tune up شروع باواز کردن
to tune up کردن
to tune up خواندن ونواختن اغازکردن
out of tune <idiom> باهم خوب وسازش نداشتن
tune in <idiom> پخش از رادیو وتلوزیون
out of tune خارج
tune in <idiom> با چیز مهمی درارتباط بودن
tune up <idiom> کوک کردن ساز
tune up <idiom> تنظیم موتور ماشین
in tune سازگار
in tune کوک
in tune هم کوک
to tune up سازها را جفت
tune وفق دادن
tune تنظیم کردن
tune تنظیم کردن بی سیم تنظیم چانل
tune میزان کردن
tune تنظیم سیستم در نقط ه بهینه آن با تنظیم دقیق
tune تغییر فرکانس دادن
tune نغمه
tune رنگ
tune میزان کردن میزان کردن الت موسیقی یارادیو وغیره
tune اهنگ
tune تنظیم با مقدار کوچک پارامترهای سخت افزاری یا نرم افزاری برای افزایش کارایی
tune لحن
tune نوا
tune اهنگ صدا اواز
tune لحن تلفظ
tune کوک کردن
tune وفق دادن کوک کردن
Who has composed this tune? این آهنگ راکی ساخته ؟
signature tune سرودآغازینوپایانیبرنامههایرادیوییوتلویزیونی
sing a different tune <idiom> تغییر جهت دادن
The violin is out of tune . ویولن کوک نیست ( کوک ندارد )
prelude to a tune پیشدرامد
change (one's) tune <idiom> تغیر نظر
dance to a different tune <idiom> نوع گفتارونوع رفتارراتغییر دادن
fine tune تنظیم خصوصیات و پارامترهای نرم افزار و سخت افزار برای افزایش کارایی
to tune in TV [radio] روی کانال مشخصی تلویزیون [رادیو] را تنظیم کردن
whistle a different tune <idiom> عوض کردن میل شخصی ویاعقیده گذشته
to change one's tune تغییر عقیده دادن
to drum a tune ضرب مقامی راباکوس گرفتن
This tune is in the key of Isfahan . این آهنگ درمایه اصفهان است
Theres many a good tune played on an old fiddle. <proverb> یک ویولون قدیمى قطعات خوب بسیارى مى تواند بنوازد .
He who pays the piper calls the tune . بی مایه فطیر است
Tune in next week for another episode of 'Happy Hour'. هفته آینده کانال [تلویزیون] را برای قسمت دیگری از {ساعت شادی} تنظیم کنید.
Tune in tomorrow when we'll be exploring what things to look for in a bike computer. کانالتان را فردا [به این برنامه] تنظیم کنید وقتی که ما بررسی می کنیم به چه چیزهایی درکامپیوتر دوچرخه توجه کنیم.
to play one f. بکسی ناروزدن
play off مسابقه را باتمام رساندن
we used to play there .......
we used to play there ما انجا بازی میکردیم
to play up درست و حسابی بازی کردن
to play the d. شیطنت کردن
to play at d. تخته نرد بازی کردن
play by play پخش رادیویی مسابقه
play on/upon (something) <idiom> نفوذ کردن
play down بازی در وقت اضافه
play off <idiom> ثابت ماندن بازی دوتیم
play off <idiom> رفتار مختلف با اشخاص
play اداره مسابقه
play for one حفظ توپ
play (someone) for something <idiom> به بازی گرفتن شخصی
to play with something چیزیرا بازیچه پنداشتن بچیزی ور رفتن
by-play حرکات یا مکالمات فرعی
to play upon گول زدن
to play upon سو استفاده کردن از
play by play پخش رادیویی
to play off سنگ رویخ کردن
to play first f. پیش قدم بودن
play through رد شدن گلف باز یا گروه درزمین از بازیگر کند
play up اطمینان دادن به
play up تاکید کردن
play up to پشتیبانی کردن از
to play first f. ویولون اول
to play away ببازی گذرانیدن درقمارباختن
to play at خواهی نخواهی اقدام کردن
to play at داخل شدن در
to play at شرکت کردن در
to play in or out با نواختن ارغنون یا سازدیگرواردیا خارج کردن
to play it با وسائل پست سو استفاده کردن از
by-play کار یا نمایش ثانوی
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
play off درمسابقه حذفی شرکت کردن وابسته به مسابقات حذفی مسابقه حدفی
play off از سر خود واکردن
play down <idiom> ارزش چیزی را پایین آوردن
play on سوء استفاده کردن از
play out تا اخر ایستادگی کردن
play out تا اخرایفا کردن
play out تا اخر بازی کردن
play out بپایان رساندن
play out خسته کردن ماهی
by-play حرکات یا مکالمات کنار صحنه
to play با وسائل پست سو استفاده کردن
Let's play for keeps. بیا جدی بازی کنیم. [روی پول یا هر چیزی بها دار]
play ضربه به توپ
to play itself out اتفاق افتادن
to play itself out رخ دادن
play شرکت درمسابقه انفرادی
play کیفیت یاسبک بازی
out of play توپ مرده
play رقابت
play شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
play حرکت ازاد
play خلاصی بازی
play بازی کردن حرکت ازاد داشتن
all play all مسابقه دورهای
play نمایش نمایشنامه
play خلاصی داشتن
come into play روی کار امدن
play بازی کردن
play روی صحنهء نمایش فاهرشدن
play رل بازی کردن
play تفریح کردن ساز زدن
play up <idiom> پافشاری کردن
play نواختن ساز و غیره سرگرمی مخصوص
play تفریح بازی کردن
play at بطور غیر جدی مشغول کاری شدن
play at وانمود کردن
play away باختن
in play در شرف ضربه زدن به توپ
in play بطور غیر جدی
in play به شوخی
let us play بازی کنیم
play away به بازی گذراندن
play الت موسیقی نواختن
play زدن
play بازی
play up to someone <idiom> با چاپلوسی سودبدست آوردن
play-acted تو بازی رفتن
play-acted وانمود کردن
play-acted نقش داشتن
play-acting وانمود کردن
play-acted بازی کردن
to play the woman گریه کردن ترسیدن
play-acted ادا در آوردن
to play [the] harp چنگ زدن [موسیقی]
to play the woman جرامدن
play-acting بازی کردن
play-acting نقش داشتن
play-act ادا در آوردن
play-act تو بازی رفتن
child's play هر کار بسیار آسان
what instrument can you play? چه سازی میتوانیدبزنید
to represent a play داستانی را نمایش دادن
to put over a play موافق بدادن نمایشی شدن
to play upon words جناس گفتن یا نوشتن تجنیس بکاربردن
to play up to another actor بدانگونه درنمایش بازی کردن که بازیگر دیگر سر ذوق آید
play-acts وانمود کردن
child's play بازی کودکان
what instrument can you play? کدام ساز را ...
play-act بازی کردن
play-act نقش داشتن
play-act وانمود کردن
child's play بچه بازی
power play وضع یک تیم نسبت به حریف بعلت عده بیشتر
play the field <idiom> با افراد مختلفی قرارگذاشتن
play music موزیک ساختن
play by ear <idiom> توانایی اجرای موسیقی تنها با گوش وبدون خواندن موسیقی
play ball with someone <idiom> شرکت منصفانه
play music آهنگ ساختن
fair play <idiom> عدالت ،مساوی ،عمل درست
to play it safe با احتیاط عمل کردن [اصطلاح روزمره]
play it by ear <idiom> تصمیم گیری درچیزی برطبق شرایط
To play cards . ورق بازی کردن
To play ones part . نقش خودرا بازی کردن
play music موسیقی ساختن
to play with fire با آتش بازی کردن [همچنین اصطلاح مجازی]
play one's cards right <idiom> از فرصتهای خود سودبردن
play on words <idiom> بازی با کلمات
play into someone's hands <idiom> (به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
play hooky <idiom> از مدرسه یا کار دررفتن
play with fire <idiom> بازی باجان خود
play footsie <idiom> باهمکارخود لاس زدن مخصوصا دریک جو سیاسی
play footsie <idiom> از زیرمیز با پا عضوی از بدن شخص مقابل را لمس کردن
play second fiddle to someone <idiom> ازنظر مهم بودن مقام دوم داشتن
as good as a play <idiom> مثل فیلم
to play with fire آتش روشن کردن
foul play <adj.> ناجوانمردی
Lets play that again . قبول ندارم. [قبول نیست دربازی وغیره ]
to play football فوتبال بازی کردن
play button دکمهشروع
to play soccer فوتبال بازی کردن
on/play button کلیدشروعبهکار
play-acts ادا در آوردن
play-acts تو بازی رفتن
play-acts نقش داشتن
play-acts بازی کردن
play-acting ادا در آوردن
play key کلیدپلی
play/pause دکمهنمایشوایست
foul play ناجوانمردی
To play for love . عشقی بازی کردن ( بدون شرط بندی پولی )
To play ones last card آخرین تیر ترکش رارها کردن
All work and no play. کار بدون تفریح
A 4-cat play. نمایش در 4 پرده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com