Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English
Persian
to pull caps
نزاع کردن
to pull caps
هایهو برپا کردن
Other Matches
caps
کلیدی روی صفحه کلید که باعث میشود همه حروف بزرگ نوشته شوند
caps
در مقابل حالت کوچک
caps
حروف بزرگ
caps
حالت بزرگ حروف
ice-caps
یخ کلاه
ice-caps
یخ پهنه
ice-caps
کیسه یخ
ice-caps
کلاهک یخی
percussion caps
کلاهک ضربتی
percussion caps
چاشنی ضربتی
percussion caps
چاشنی
ice-caps
قله یخی
bathing caps
کلاه حمام
caps lock key
کلید Lock Caps
That is all we needed!That caps ( beats ) all !
واقعا" همین یکی دیگه مانده بود !
pull up
صعود
pull through
در تنگنا کمک یافتن
pull over
ژاکت
pull up
جلو افتادن رسیدن
pull through
در وضع خطرناکی انجام وفیفه کردن
pull together
همکاری کردن
pull up
جلوگیری کردن
pull through
در سختی بکسی کمک کردن
pull away
کنار گرفتن
pull away
عقب نشینی کردن
pull down
خراب کردن
pull down
پایین اوردن تخفیف دادن
pull down
کاستن
pull down
دریافت کردن
pull it out
پیروزی در واپسین لحظات
pull off
باوجود مشکلات بکارخود ادامه دادن
pull off
مقاومت کردن
pull off
نیروی کشش برقی
pull over
اتوموبیل را بکنار جاده راندن کنار زدن
pull over
پیراهن کش ورزش
pull over
عرق گیر
pull up
بالا کشیدن هواپیما بالا کشیدن
pull up
کاستن سرعت اسب
to pull off
بردن
to pull out
از واگن خانه یا ایستگاه بیرون امدن
to pull through
جنس
to pull through
رها شدن
to pull together
با هم کارکردن
to pull together
باتفاق زیستن
Pull yourself together.
حواست را جمع کن
pull (something) off
<idiom>
باانجام رساندن کامل کارها
pull over
<idiom>
متوقف کردن ماشین گوشه جاده
pull through
<idiom>
بهبود یافتن
pull up
توقف کردن
[اتومبیل]
to pull through
موفق شدن
to pull through
کامیاب شدن
to pull off
باوجود دشواری انجام دادن
to pull off
برداشتن
pull up
اتصال یا برقراری ارتباط با یک سطح ولتاژ
pull up to
به چیزی رسیدن
pull up to
با چیزی برابر شدن
pull up with
به چیزی رسیدن
pull up with
با چیزی برابر شدن
to have the pull of
برتری داشتن بر
to have the pull of
اعمال نفوذکردن بر
to pull
اغراق گفتن
to pull
افسانه جعل کردن
to pull down
ویران کردن
to pull down
خراب کردن بی بنیه کردن
to pull down
ارزان کردن
to pull in
دست از کار یا رویه خودکشیدن
to pull in
داخل واگن خانه شدن
to pull through
به هدف خود رسیدن
pull-out
عازم شدن
pull-in
متوقف شدن
pull-in
توقیف کردن
pull
چیدن
pull
کشیدن دندان
pull
کشش
pull
بطرف خود کشیدن کشش
pull
بازیابی داده از پشته
pull out
بیرون امدن
pull
POP
pull-out
ترک کردن
pull out
ترک کردن
pull out
عازم شدن
pull out
خارج شدن موج سوار ازموج با کندکردن تخته
pull-out
بیرون امدن
pull-in
نقشه یا عملی را متوقف ساختن
pull in
توقیف کردن
pull
1 way give
pull in
متوقف شدن
pull
ضربه زدن بطوری که گوی به سمت مخالف دست گلف باز برود حرکت بازوی شناگر در اب کشیدن دهنه اسب
pull in
نقشه یا عملی را متوقف ساختن
pull
برتری جزئی و مختصر
pull
کشیدن
pull
کندن پشم کندن از
pull-out
خارج شدن موج سوار ازموج با کندکردن تخته
pull
بیرون کشیدن بازیگر
to pull short
یک مرتبه جلوگیری کردن
to pull the strings
دیگران را الت قراردادن
to pull the strings
گربه رقصاندن
to pull any one's ear
کسیراگوشمالی دادن
to pull up by the roots
از ریشه دراوردن
to pull any one's ear
کوش کسیرا کشیدن
to pull any one's sleeve
استین کسیرا کشیدن
pull back
فنر
to pull on one's stockings
چوراب بپاکشیدن
pull-back
بازداشت
pull-backs
فنر
pull-backs
مانع
pull-back
فنر
pull-back
چیزیکه بوسیله ان دامن زنانه راعقب نگاه میدارند
pull-backs
بازداشت
to pull at a pipe
با کوشش اب از لولهای کشیدن
pull-back
مانع
to pull on one's stockings
جوراب پا کردن
to pull any one's leg
کسیرا دست انداختن یا گول زدن
to pull round
بهبودی یافتن
to pull the wires
گربه رقصانی کردن
pull ahead
جلو زدن
[در رانندگی]
To pull the trigger .
ما شه تفنگ را کشیدن
pull the plug
<idiom>
شغل مناسب
pull up stakes
<idiom>
کوچ کردن
pull the rug out from under
<idiom>
بهم ریختن نقشه شخصی
She wI'll survive . She wI'll pull through.
زنده خواهد ماند
pull a fast one
<idiom>
تقلب کردن
pull one's socks up
<idiom>
پیشنهاد عالی دادن
pull one's weight
<idiom>
کارها را تقسیم کردن
pull someone's leg
<idiom>
سربه سرکذاشتن
pull out of a hat
<idiom>
اختراع کردن
pull rank
<idiom>
تحت تفثیر قراردادن
pull strings
<idiom>
رشوه دادن
pull strap
نوارکشش
pull rod
میلهکشش
pull handle
دستهکشش
to pull the wires
تحریکات کردن
to pull the wires
سیمهای عروسک خیمه شب بازی رادردست داشتن
pull back
چیزیکه بوسیله ان دامن زنانه راعقب نگاه میدارند
pull back
بازداشت
to pull to pieces
از هم سوا کردن
to pull to pieces
از هم جداکردن
to pull to pieces
خرد کردن
to pull to pieces
عیب جویی کردن از
pull back
مانع
to pull up a plant
گیاهی را ازریشه دراوردن
to pull up by the roots
ریشه کن کردن
to pull up by the roots
از بیخ دراوردن
to pull up by the roots
بیخ کن کردن
pull the plug
<idiom>
افشاء راز کسی
to pull any one's sleeve
کسیرا متوجه سخن خود کردن
pull gear
چرخ دنده بالابر
hamstring pull
کشیدگی عضله پشت ران
give a pull at
کشیدن
pull-backs
چیزیکه بوسیله ان دامن زنانه راعقب نگاه میدارند
pull oneself together
خود را جمع کردن
pull oneself together
بر اعصاب خود تسلط پیدا کردن
pull out quote
عبارت استخراج شده
drawbar pull
فشار وارد به بازوی اتصال یابازوی کشش
to pull strings
از رابطه ها برای پارتی بازی استفاده کردن
dead pull
کوشش بیهوده
pull-outs
خارج شدن موج سوار ازموج با کندکردن تخته
pull release
وسیله قطع کشش مین
pull release
عامل قطع کشش
pull round
رفع نقاهت کردن
pull instruction
دستورالعمل بازیابی
pull down menu
شود
pull a horse
دهنه اسب را کشیدن
pull a punch
در موقع ضربه دست را کشیدن
pull a face
ادا در اوردن
mzgnetic pull
کشش مغناطیسی
pull bread
مغز نان تازه که دوبار به پزندتا سرخ شود
pull by the leg
دست انداختن
pull device
ماسوره کشش مین
pull device
عامل کششی
long pull
اضافه پیمانهای که درنوشابه خانه ها برای جلب مشتریان میدهند
leg pull
دست اندازی
leg pull
گول زنی
hydrostatic pull
کشش ایستابی
pull down menu
فهرستی که میتواند توسط تیک کردن اشاره گر ماوس بر روی عنوان ان و یا توسط فشردن دکمه صفحه کلیدنمایش داده
pull round
بهبودی یافتن
pull shot
ضربه با اوردن پای عقب جلومیله و حرکت افقی چوب کریکت
to pull down a building
متلاشی کردن ساختمانی
to pull down a building
خراب کردن ساختمانی
push pull
وابسته بدولوله الکترونی که جریان برق در انها دردوجهت متضاد جریان یابد
to pull a result
نتیجه گرفتن
to pull a horse
توی دهن اسب زدن
to pull a proof
نمونه چاپی دراوردن
to pull a proof
نمونه دراوردن باماشین فشاردستی که ...سوی خودبکشند
to pull any one across a river
کسی را با کرجی پارویی ازرودخانه گذراندن
to pull any one by the sleeve
کسیرا متوجه سخن خود کردن
to pull any one by the sleeve
استین کسیرا کشیدن
pull-ins
نقشه یا عملی را متوقف ساختن
pull the bell
زنگ را بزنید
pull the bell
ریسمان زنگ رابکشید
pull the pace
جلوافتادن و در نتیجه کاستن از فشار هوا برای نفرات عقب
pull-outs
بیرون امدن
pull-outs
عازم شدن
pull-outs
ترک کردن
pull to pieces
خرد کردن
pull to pieces
سخت انتقاد کردن
pull-ins
متوقف شدن
pull-ins
توقیف کردن
pull up point
نقطه بالا کشیدن هواپیما نقطه صعود برای تک یا رهاکردن بمب
to pull off something
[contract, job etc.]
چیزی را تهیه کردن
[تامین کردن]
[شغلی یا قراردادی]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com