English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (3 milliseconds)
English Persian
to step inside داخل شدن
to step inside واردشدن
to step inside توآمدن
to step inside قدم نهادن در
Other Matches
step by step seam welding جوشکاری بخیهای قدم به قدم
step by step reaction واکنش گام به گام
step by step switch گزینه گام به گام
step by step switch کلید قدم به قدم
step by step system سیستم گام به گام
step by step selector سلکتور قدم به قدم
step by step excitation تحریک تدریجی
inside <adv.> <prep.> در توی
inside <adv.> <prep.> توی
inside <adv.> <prep.> در داخل
inside داخلی
inside of داخل و یا توی چیزی
inside out <idiom> داخل به خارج برگشتن ،واژگون شدن
inside and out <idiom> به طور کامل
inside of بطن هر چیزی
inside قسمت داخلی
inside باطن
inside ناحیه نزدیک سبد بسکتبال نزدیک به تور والیبال قسمتی از بدن اسکیت باز که بسمت پیچ است منطقه دورخیز
inside داخل
inside نزدیک بمرکز
inside موج نزدیک ساحل
inside درون
inside تویی
inside تو اعضای داخلی
inside نزدیک به مرکز بخش درونی
inside درونی
inside micrometer میکرومتر داخلی
turned inside out وارونه
turned inside out پشت رو شده
inside of a week کمتر از یک هفته
inside of a week در یک هفته کمتر
inside left بغل چپ
inside lines خطوط حمله شمشیربازی
inside kick پیش لنگ
inside caliper کولیس داخلی
inside diameter قطر داخلی
inside diameter قطر هسته
inside draft شیب داخلی
inside berm سکوی شیببر درونی
inside hinge لولای داخلی
inside information اطلاعاتی که بمردمان بیرون داده میشود
inside kick ضربه با روی پا
inside knob مهرهداخلی
inside wing بال داخلی
located inside در درون قرارگرفته
located inside تو واقع شده
it is rough on the inside توی ان زبراست
it is rough on the inside از تو زبر است
inside pass مبادله چوب در امدادی
inside wiring سیمکشی داخل
inside track <idiom> سودبردن
inside thread دنده داخلی قلاویز
inside thread مارپیچ داخلی
inside sarma انواع کنده رو
inside of the foot kick بغل پای ضربه زننده
She asked me in (inside the house). تعارفم کرد بروم بو
inside door handle دستگیره داخل درب اتومبیل
inside roughing chisel قلم دیزی
inside kick and overarm control لنگ کردی
rear takedown with inside singleleg & kn زیریک خم اقل از راست
double leg and inside turnover دوخم با عوض کردن دست شبیه سر و ته یکی مخالف یایک پا رو کار
inside-leg snap-fastening دکمهایرویسمتداخلشلوار
The way the robbery was committed speaks of inside knowledge. روشی که سرقت مرتکب شده بود منجر از آگاهی درونی می شود .
point takedown with inside standing leg زیر خم که تبدیل به کنده رومیشود
rear waistlock and forward inside leg tr انواع درو
step it رقصیدن
step aside منحرف شدن
step it دست افشاندن
step it پای کوبیدن
step aside کنار رفتن
as a first step <adv.> نخستین [اولا]
to step it رقصیدن
to step it دست افشاندن
to step it پای کوبیدن
Step on it! <idiom> تند برو
to step in واردشدن
to step in داخل شدن
step up <idiom> توضیح گرفتن
step up <idiom> باعث سریع شدن چیزی
step on it <idiom> عجله کردن
step down <idiom> شغل مهم خود را کنار گذاشتن
out of step <idiom> هم آهنگ وتوازن نداشتن
to step in توآمدن
to step in قدم نهادن در
Step on it! <idiom> گاز بده
in step با سرعت پیاده روی
a step towards قدمی به طرف ...
to step out برای مدت کوتاهی بیرون رفتن
step به دست آوردن
out of step <idiom> دریک گام نبودن
Step by step . قدم به قدم
step up برخاستن
step through عمل برنامه رفع خطا که برای را خط به خط اجرا میکند تا خطا را در هر لحظه پیدا کند
step out تند راه رفتن
step out قدم تندکردن
step out از محلی خارج شدن
step into بسهولت بدست اوردن
step in مداخله بیجا در کاری کردن
step in بازدید مختصر وکوتاهی کردن
step down کم کردن ولتاژجریان بوسیله ترانسفورماتور
step up اضافه کردن
step up عمل کردن
two step رقص دوگامی
two step دوگامی
to step out گامهای بلند برداشتن پابیرون نهادن
to step in دخالت کردن توامدن
to step in پامیان گذاردن
to step aside منحرف شدن
to step aside بیکسو گام نهادن
to keep step قدم گرفتن
step down کم شونده
step حرکت یک واحد به جلو یا عقب
step قدم رو
step قدم زدن
step قدم برداشتن
step رتبه درجه
step پلکان
step رکاب
step صدای پا
step واحد مجزا
step اجرای برنامه کامپیوتری که در هر لحظه یک دستور اجرا شود و برای رفع اشکال است
step پاشنه کفش
step مرحله رتبه
step با گام پیمودن پله
step کف پله
step سر سطر
step جزء واکنش
step مرحله پایه
step رتبه
step قراردادن دکل درحفره مخصوص شیب تند دامنه
i know him by his step از گام برداری
i know him by his step او را میشناسم
step by step روش قدم به قدم
step by step قدم به قدم
step by step گام بگام
step گام برداشتن
out of step دو یا چند سری پالسهای دیجیتال یا سایر پدیدههای ناپیوسته با فرکانسهای یکسان که در زمانهای متفاون رخ میدهند
step by step تدریجی
step by step قدم بقدم
step-by-step تدریجی
step-by-step گام بگام
non step یک سره
step قدم
step پله
step مرحله
step گام
step-by-step قدم بقدم
step-by-step روش قدم به قدم
step-by-step قدم به قدم
sill step پلهآستانه
rock step پایهصخرهای
bucket step فیکس کردن پا برای استراحت
ring step پلههایورودبهزمینبوکس
retractable step پلهجمعشدنی
step chair صندلیپلهدار
step brother نابرادری
to step a distance قدم کردن
to break step غلط پا برداشتن
break step غلط پا برداشتن
to take a step forward یک قدم پیش نهادن
to take a step forward گامی سوی جلو برداشتن
tread of a step کف پله
step cut برشطبقهای
goose-step رژه بابدن راست وبدون خم کردن زانوچنانکه درپیاده ن
goose-step قدم اهسته
step backwards تنزل
step backwards بازگشت [به حالت کم توسعه]
step backwards برگشت [به حالت کم توسعه]
skip step چرخ فلک
hanging step پله معلق
with measured step با اقدام مناسب [سنجیده]
step groove شیارپله
step setting مراحلتنظیم
Those who lose must step out. هر که سوخت (باخت ) باید از بازی بیرون برود
Hurry up !Step on it ! Come on! یا الله عجله نکن !
to step a dance رقصیدن
step on one's toes <idiom> باعث رنجش شدن
step on the gas <idiom> عجله کردن
Mind the step! حواست به پله باشد!
boarding step سکویتختهکوبی
step function تابع پلکانی
half step نیم قدم
half step نیم گام
he isout of step پایش غلط است
herringbone step صعود جناقی
hop step طرز گام برداشتن در پرتاب نیزه
hurdle step جهش کوتاه روی یک پا پیش از شیرجه جهش کوتاه پیش از پریدن از روی خرک
it is but a step to my house تا خانه ما گامی بیش نیست یک قدم است تا خانه ما
job step گام برنامه
step cline شیب بیقاعده یامنقطع
step daughter نا دختری
step daughter دختر اندر دخترزن یا شوهر
step function تابع پلهای
step frame استفاده از رشته ویدیویی به صورت یک فریم در هر لحظه برای زمانی که کامپیوتر قوی نیست یا آن قدر سریع نیست که تصاویر بلادرنگ را نشان دهد
step father ناپدری
step down transformer ترانسفورماتور کاهنده کاهنده ولتاژ
step down transformer مبدل کاهنده
goose step رژه رفتن بدون زانو خم کردن قدم اهسته رفتن
goose step پا دادن
step daughter ربیبه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com