Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 106 (7 milliseconds)
English
Persian
to walk the plank
چشم بسته روی الواری که دربغل کشتی نصب سده راه رفتن وتوی دریا افتادن
Search result with all words
walk the plank
<idiom>
مجبور به استعفا شدن
walk the plank
<idiom>
مجبور به ترک کشتی بوسیله دزدان دریایی
Other Matches
plank
قسمتی ازبرنامه
plank
تخته
plank
تخته میز وپیشخوان مهمانخانه
plank
تخته پوش کردن
plank
تخته تخته کردن
plank
الوار
plank
قسمت مهم مرام سیاسی قسمت اصلی یک روش فکری
plank
واحد
plank
قسمت
plank
قطعه
plank
تخته کلفت
plank
تیر اره شده
plank
تخته ضخیم
to plank down
اخ کردن
to plank down
اینه کردن
plank
پلانک
guard plank
تخته محافظ
pile plank
سپر
walk all over someone
<idiom>
براحتی برنده شدن
walk out
اعتصاب کردن
walk off with
بلند کردن
walk off with
دزدیدن
walk
گردش کننده راه رونده
walk
راه رو
to walk
قدم زدن
to walk off
ناگهان رفتن
to walk in
داخل شدن
to take a walk
گردش کردن یا رفتن
walk
راه رفتن گام زدن
take me for for a walk
مرابه گردش ببرید
walk out
کاری راناگهان ترک کردن
walk out on
ترک گفتن
walk away/off with
<idiom>
دزدیدن
walk out
<idiom>
ناگهانی رفتن
walk (all) over
<idiom>
انجام هرکاری که دوست داشته باشه
He can hardly walk.
بزور راه می رود
walk-up
آپارتمان طبقهی اول
walk-up
بی آسانسور
walk-on
بازیگر فرعی
walk through
بررسی هر مرحله از یک نرم افزار
walk out on
قال گذاشتن
walk out on
خالی ازسکنه کردن
take a walk
گردش کردن
to walk in
واردشدن
to walk
به تکرار ظاهر شدن روحی به محلی
walk
مسابقه راهپیمایی
to walk off with
دزدیدن
to walk off with
ربودن
to walk away with
دزدیدن
to walk away with
ربودن
walk
گام معمولی اسب
walk
راه پیما
go for a walk
گردش رفتن
do not walk
راه نروید
to go for a walk
گردش رفتن
to walk in
قدم نهادن در
walk
گردش کردن پیاده رفتن
i know you by your walk
میشناسم
walk
گردش پیاده گردشگاه
i know you by your walk
من شما را از گام برداری
walk
پیاده رو
to walk in
توآمدن
walk on air
<idiom>
روی ابرها راه رفتن (ازخوشحالی)
to walk around the block
دور بلوک خیابان راه رفتن
walk of life
<idiom>
طرز زندگی کردن
to walk on eggshells
<idiom>
در برخورد با فردی یا موقعیتی بیش از اندازه مراقب بودن
cat-walk
راهرو باریک
walk the floor
<idiom>
بیقرار بودن
walk of life
پیشه
to walk the chalk
بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
to walk the boards
بازیگری کردن
to walk fast
تندراه رفتن
to walk a bicycle
دوچرخه را با دست بردن
side walk
پیاده رو
sheep walk
چراگاه گوسفند
milk walk
گشتی که شیر فروش میزند گشت
gravel walk
سنگ فرش
gravel walk
جاده سنگ فرش
code walk through
گردش درطول برنامه
cock of the walk
پهلوان میدان
cat walk
ادم رو
cat walk
تک گذر
cat walk
راه رو اویخته
walk of life
شغل
milk walk
دور
walk-in wardrobe
راهرویجارختی
to walk . To go on foot.
پیاده رفتن
parapet walk
سنگرقدم زدن
walk-ups
آپارتمان طبقهی اول
walk-ups
بی آسانسور
walk back
شل کردن
walk back
به عقب خم شوید
To walk with firm steps .
با قدمهای محکم راه رفتن
Lets go for a walk ( stroll) .
برویم یک قدری بگردیم ( قدمی بزنیم )
To walk with ones feet wide apart.
گشاد گشاد راه رفتن
He cannot sit up, much less walk
[ to say nothing of walking]
.
او
[مرد]
نمی تواند بنشیند چه برسد به راه برود.
To sit (walk) straight.
راست نشستن ( راه رفتن )
covered parapet walk
گذرگاهسنگرسرپوشیده
He is trying to run before he has learned do walk.
<proverb>
او مى خواهد قبل از آنکه راه رفتن را یاد بگیرد شروع به دویدن کند.
We had a nice long walk today.
امروز یک پیاره روی حسابی کردیم
Lets walk to the edge of water.
بیا تا لب آب قدم بزنیم
learn to walk before yaou run.
<proverb>
قبل از اینکه بدوى راه رفتن را یاد بگیر.
You cannot make a crab walk straight .
<proverb>
نمى توان خرچنگ را واداشت منظم و صاف راه برود .
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com