English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 123 (8 milliseconds)
English Persian
uniform motion حرکت متشابه
Other Matches
uniform یک ریخت
uniform یک شکل یکسان
uniform یکنواخت یکنواخت کردن
uniform یکنواخت
uniform یکسان
uniform همسان
uniform لباس فرم
uniform اونیفرم
uniform لباس متحدالشکل لباس نظامی متحدالشکل
uniform عمومی متحدالمال
uniform یک شکل
uniform اونیفورم
uniform متحد الشکل
non uniform غیریکسان
non uniform غیریکنواخت
uniform لباس یک شکل
uniform sand ماسه یکنواخت
uniform of the day لباس فصل
uniform movement جنبش یکسان
uniform flow جریان یکنواخت
uniform sand ماسه یکدست
uniform field میدان یکنواخت
uniform aggregate مصالح ریزدانه یکنواخت
driss uniform لباس رسمی
dress uniform انیفرم رسمی
uniform scaling تجانس [هندسه] [ریاضی]
dress uniform لباس رسمی نظامی
uniform distribution توزیع یکنواخت
service uniform اونیفرم خدمت
motion طرح دادن
motion اشاره کردن
motion پیشنهادکردن
motion پیشنهاد
motion جنب وجوش
motion حرکت
motion تکان
motion جنبش
to set in motion بجریان انداختن به جنبش اوردن
set in motion راه انداختن
simple motion حرکت ساده در خط مستقیم یادایره یا مارپیچ
to make a motion اشاره کردن
to make a motion پیشنهاد کردن بر ان شدن
to put in motion در جنبش دراوردن
to put in motion بحرکت در اوردن
to put in motion بکار انداختن
to put in motion راه انداختن
to set in motion راه انداختن
translational motion حرکت انتقالی
transitional motion حرکت انتقالی
sampling in motion نمونه برداری در حال انتقال
upward motion حرکت رو به بالا
To set in motion. بحرکت ؟ رآوردن
to decide on a motion در مورد تقاضایی تصمیم گرفتن
to carry a motion پیشنهادی را اجرا کردن
motion [politic] پیشنهاد
equation of motion معادله حرکت [فیزیک]
slow-motion برپیچسرخورنده
slow motion کند نمایی
vibrational motion حرکت راتعاشی
vortex motion حرکت گردابی
wave motion حرکت موجی
wave motion حرکت موج
wave motion انتشار موج
slow motion کند
slow motion کند جنبی
slow motion حرکت کند
rotational motion حرکت چرخشی
compound motion حرکت مرکب
motion analysis تحلیل حرکات
motion analysis تجزیه حرکت
motion study حرکت پژوهی
motion study مطالعه ی حرکت
motion study تحرک سنجی
equations of motion معادلات حرکت
circular motion حرکت گردشی
compound motion حرکت صلیبی حرکت عرضی و طولی
helicoidal motion حرکت پیچی یا مارپیچی
disrotatory motion چرخش ناهمسو
drift motion حرکت سوقی
motion pictures سینما
forward motion جنبش پیشرو
conrotatory motion چرخش همسو
harmonic motion الحان مرکب
harmonic motion اهنگ مرکبی که از ترکیب چند موج صوتی ساده تر ترکیب شده باشد
harmonic motion حرکت هماهنگ
constant of motion ثابت حرکت
nonliner motion حرکت غیرخطی
circular motion حرکت مستدیر
circular motion حرکت دایرهای
ballistic motion حرکت پرتابی
relative motion حرکت نسبی
apparent motion حرکت فاهری
motion picture سینما
retrograde motion حرکت رجعی
rotary motion حرکت دایرهای
range of motion دامنه حرکت
oscillating motion حرکت نوسانی
oscillatory motion جنبش تاب وار
oscillatory motion نوسان
perpetual motion حرکت دائم
polar motion وسیله نشان دادن حرکات قطعات یا مایعات سیال بااستفاده از انرژی مغناطیسی حرکت قطبی
proper motion حرکت خاص
perpetual motion machine ماشین خودکار دائمی
to carry a motion by acclamation درخواستی [رأیی] را بوسیله بله گفتن اکثریت پذیرفتن
damped harmonic motion حرکت هماهنگ میرا
slow motion picture تصویر با حرکت اهسته
time and motion study بررسی زمان و حرکت
perpetual motion machine ماشین با حرکت دائم
simple harmonic motion حرکت هماهنگ ساده
newton's laws of motion قوانین نیوتون
newton's laws of motion قوانین حرکت نیوتون
laws of motion of capitalism قوانین حرکت سرمایه داری
lagrange's equations of motion معادلات حرکت لاگرانژ
hamilton's equations of motion معادلات هامیلتونی حرکت معادلات حرکت هامیلتونی معادلات بندادی حرکت
newton's laws of motion قوانین حرکت نیوتن
horizontal motion lock دستهتنظیمافقی
simple harmonic motion حرکت نوسانی ساده
transmission of the rotary motion to the rotor ناقلحرکتدواریبهقسمتگردندهماشین
main motion [at a party conference etc.] دادخواست اصلی [در همایش حزبی و غیره]
steady state wave motion حرکت موجی پایا
To get things moving. To set the wheels in motion. کارها راراه انداختن
To get things moving. To set the ball rolling. To set the wheels in motion. کارها را بجریان انداختن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com