English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 140 (7 milliseconds)
English Persian
with arms folded a دست بسینه
Search result with all words
with folded arms دست بسینه
with folded arms دست به سینه
Other Matches
folded بهم امیختن
folded چین خوردگی زمین
folded تا کردن
folded تا زدن یا شدن
folded لا
folded پیچ
folded روش تا کردن کاغذ
folded یک تکه در یک جهت و تکه دیگر در جهت مخالف تا کاغذ بدون دخالت کاربر وارد چاپگر شود
folded تاخوردن
folded پیچیدن
folded دسته یا گله گوسفند
folded حصار
folded چندان
folded چندلا
folded بشکست خود اعتراف کردن بکسب یا شغل پایان دادن
folded دراغل کردن
folded جا کردن
folded تا
folded چین
folded تاکردن
folded تا زدن
folded اغل گوسفند
folded in mist مه گرفته
folded dipole انتن دو قطبی دولا
folded optics وسیله عکاسی یا دیدبانی تاشونده
folded picture تصویر تا خورده
to take up arms مسلح شدن
under arms تحت سلاح
under arms مجهز باسلحه سبک و انفرادی
up in arms مسلح واماده جنگ
in arms مسلح
to take arms جنگ اغاز کردن
in arms <idiom> آماده جنگیدن
take up arms <idiom> آماده جنگیدن
arms جنگ افزار
all arms کلیه نیروها
arms نشان دولتی نیرو
up in arms <idiom> آماده حمله
to bear arms سربازی کردن
shoulder arms دوش فنگ
to bear arms خدمت نظام کردن
to carry arms سربازشدن
to carry arms سلاح برداشتن
to cross the arms دست بسینه گذاشتن
to fling out ones arms بازوهاراناگهان گشادن
to fly to arms اماده جنگ شدن
suspension of arms اتش بس
suspension of arms اعلام اتش بس موقت یا تعلیق موقت حالت جنگی
suspension of arms اتش بس موقت
side arms اسلحه کمری
side arms جنگ افزارکمری
sling arms حالت بند فنگ
spiral arms بازوهای مارپیچی
stack arms فرمان چاتمه فنگ
stack arms چاتمه کردن تفنگها
stack arms تفنگها راچاتمه کنید
supply arms یکانهای تدارکاتی یا ادارات وقسمتهای امادی
supporting arms نیروی پشتیبانی کننده یکانهای پشتیبانی کننده
to fly to arms سلاح برداشتن
to fold in ones arms دراغوش گرفتن
to keep at arms length دوری کردن از
to trainb arms تفنگ رابایک دست وتقریباموازی بازمین نگاه داشتن
with open arms <idiom> با گرمی استفاده کردن
To lay down ones arms . اسلحه رابزمین گذاشتن
with the arms crossed دست بسینه
arms race مسابقه تسلیحاتی
comrade in arms سرباز
comrade in arms همخدمت
comrades in arms سرباز
to keep at arms length <idiom> رو ندادن
achievement of arms مجموعه ای از نشان های زرهی
with open arms بااغوش باز بابازوهای گشاده
to keep at arms length اشنائی نکردن با
to lay down arms ترک جنگ کردن
to lay down ones arms سلاح خودرا بزمین گذاشتن
to pile arms چاتمه زدن
to present arms پیش فنگ کردن
to present arms نشانه روی کردن
to call to arms اعلام دست به اسلحه کردن
comrades in arms همخدمت
sergeant at arms مامور اجرا و انتظامات
small arms جنگ افزارسبک یا کالیبر کوچک
combined arms یکان مرکب
combined arms مرکب
fire arms اسلحه ی گرم
inspection arms سلاح برای بازدید حاضر بازدید اسلحه اسلحه رابازدید کنید
king of arms متصدی تشخیص وتعیین نشانهای خانوادگی
man at arms سرباز
master at arms درجه دار انتظامات ناو درجه دار ارشد ناو
oder arms پافنگ
order arms فرمان پافنگ
combined arms رستههای مرکب
combat arms یکان رزمی یکان درگیر در رزم
combat arms رسته رزمی
small arms سلاحهای کالیبر کوچک
coat of arms نشان یا علامت دولت یاخانواده وامثال ان
coats of arms نشان یا علامت دولت یاخانواده وامثال ان
arms control کنترل جنگ افزار
arms control کنترل سلاح
bear arms تحت سلاح رفتن
bear arms سلاح به دست گرفتن خود را به خدمت معرفی کردن
small arms سلاحهای سبک
carry arms دوش فنگ
order arms پافنگ
order arms فرمان بجای خود در حال مسلح بودن با تفنگ
port arms پیش فنگ
port arms فرمان پیش فنگ پیش فنگ کردن
present arms پیش فنگ
present arms سلام درحال پیش فنگ
present arms پیش فنگ کردن
present arms پیش فنگ فرمان پیش فنگ
profession of arms تخصص نظامی گری
profession of arms شناخت رسته ها اشنایی با رسته ها
right shoulder arms فرمان دوش فنگ
right shoulder arms فرمان ازراست نظام
sergeant at arms مامور اجرا
sergeant at arms فراش
passage of arms زد و خورد
passage at arms نبرد مواقعه
passage of arms رزم
passage of arms جنگ
passage of arms نبرد
passage at arms پیکار
passage at arms زدو خورد
orders arms پافنگ
to pinion the arms of a person کت کسیرا بستن
The jacket is too tight in the arms. این ژاکت بازوهایش تنگ است.
arms control measures مقررات کنترل جنگ افزار اقدامات کنترلی جنگ افزار
arms material position شغل همه رستهای
combined arms team تیم رستههای مرکب
combined arms team تیم مرکب
combined arms army ارتش مختلط ارتش متشکل از نیروهای مرکب
combined arms army ارتش مرکب
combat support arms یکان پشتیبانی رزمی
combat support arms رسته پشتیبانی رزمی
roller board and arms بازوهاوبردغلتک
To fling ones arms round some bodys neck . دست را دورگردن کسی انداختن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com