English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
word span test ازمون فراخنای واژه ها
Other Matches
digit span test ازمون فراخنای ارقام
word choice test ازمون واژه گزینی
word association test ازمون تداعی واژه ها
word building test ازمون واژه سازی
His word is his bond. HE is a man of his word. حرفش حرف است
He is a man of his word . He is as good as his word . قولش قول است
span new تروتازه
span فاصله معین
span saw اره قابدار
span مدت معین
span وجب یک وجب
span فرفیت
span پوشش اندازه
span گستردگی
span محدوده
span چشمه
span saw اره قاب دار
span new خیلی تازه
span new کاملا تازه
span وجب کردن
span اندازه گرفتن
span پل بستن
span مجموعه مقادیر مجاز بین بیشترین حد و کمترین حد
span جفت
span وجب
span پل زدن روی رودخانه
span فاصله بین سوراخ گوی بولینگ برای شست و انگشتان دیگر
span باراویز
span افسار
span مهار
span دهانه
span دهانه نظری
span فاصله دو تکیه گاه تیر
span تاق بستن
span دهنه
spic and span <idiom> خیلی تمیز ومرتب
theoretical span دهانه نظری
spun or span گذشته
the span of a bridge چشمه یا دهانه پل
adjacent span دهانه متصل
clear span دهانه ازاد
visual span فراخنای دیداری
suspended span دهانهدروا
cantilever span گستردگیپایه
arch span دهانه طاق
arch span فاصله داخلی پشت بندها
spick and span نو
lift span پلبالارو
attention span فراخنای توجه
span of attention فراخنای توجه
side span دهانهجانبی
clear span دهانه موثر
spick and span تروتمیز
mid span مرکزفاصله افقی بین دو پایه متوالی پل
reading span فراخنای خواندن
recognition span فراخنای بازشناخت
shear span دهانه نیروی برشی
spick and span کاملاتازه
span of consciousness فراخنای هشیاری
adjacent span دهانه متصل
span of control حوزه نظارت
span wire سیم مهار
mid span نقطه وسط دهانه
memory span فراخنای یاد
spick and span اراسته ومرتب
spick-and-span نو
spick-and-span کاملاتازه
spick-and-span تروتمیز
spick-and-span اراسته ومرتب
interior span دهانه داخلی
effective span دهانه موثر
centre span مرکزپل
life span عمر
span wire سیم بکسل
spic and span نو
time span دوره زمان
spic and span اراسته ومرتب
time span فاصله زمان
time span گذشت زمان
spic and span تروتمیز
spic and span کاملاتازه
multi span bridge پل چند دهانه
blade span axis محور تغییر گام ریشه تیغه
arresting sheave span محوطه ریل و سرسره مهارهواپیما
single span deep beam تیر تیغه یک دهانه
multiple-span beam bridge پلمیلهایچنددهانهای
multi span deap beam تیر تیغه چند دهانه
single-span beam bridge پلمیلهایتکدهانهای
say a word سخن گفتن
keep to one's word سر قول خود بودن
last word حرف اخر
last word اتمام حجت
the last word سخن قطعی
in one word خلاصه اینکه مختصرا
in a word خلاصه اینکه مختصرا
in a word خلاصه
the last word ک لام اخر
the last word سخن اخر
in one word خلاصه
i came across a word بکلمه ای برخوردم
last word بیان یا رفتار قاطع
take my word for it قول مراسندبدانید
keep one's word <idiom> سرقول خود بودن
to word up کم کم برانگیختن خردخردکوک کردن
that is not the word for it لغتش این نیست
word for word طابق النعل بالنعل
upon my word به شرافتم قسم
word for word تحت اللفظی
word for word کلمه به کلمه
at his word بحرف او
to word up کم کم درست کردن کم کم رسانیدن
to keep to one's word سرقول خودایستادن
to keep to one's word درپیمان خوداستواربودن
at his word بفرمان او
not a word of it was right یک کلمه انهم درست بود
to keep to one's word درست پیمان بودن
say a word حرف زدن
to say a word سخن گفتن
to say a word حرف زدن
the last word حرف اخر
word روش اندازه گیری سرعت چاپگر
word نشانه شروع کلمه در ماشین با طول کلمه متغیر
All you have to do is to say the word. کافی است لب تر کنی
word زمان لازم برای ارسال کلمه از یک محل حافظه یا وسیله به دیگری
word بالغات بیان کردن
word لغات رابکار بردن
get a word in <idiom> یافتن فرصتی برای گفتن چیزی بقیه دارند صحبت میکنند
Could I have a word with you ? عرضی داشتم (چند کلمه صحبت دارم )
word for word <adv.> کلمه به کلمه
word فرمان
word for word <adv.> مو به مو
word عهد
word کلمات داده ارسالی در امتداد باس موازی یکی پس از دیگری
word واژه
word سیستم در برنامه کاربردی ویرایش یا کلمه پرداز که در آن لازم نیست اپراتور انتهای خط را مشخص کند, و پیاپی تایپ میکند و خود برنامه کلمات را جدا میکند و به صورت یک متن خط به خط درمی آورد
word موضوع زبان مجزا که با بقیه استفاده میشود تا نوشتار یا سخنی را ایجاد کند که قابل فهم است
in a word <idiom> به طور خلاصه
say the word <idiom> علامت دادن
last word <idiom> نظر نهایی
word تقسیم کلمه در انتهای خط , که بخشی از کلمه در انتهای خط می ماند و بعد فضای اضافی ایجاد میشود و بقیه کلمه در خط بعد نوشته میشود
word تعداد کلمات در فایل یا متن
word مشابه 10721
have a word with <idiom> بطورخلاصه صحبت ومذاکره کردن
word بخشهای داده مختلف در کامپیوتر به شکل گروهی از بیت ها که در یک محل حافظه قرار دارند
word طول کلمه کامپیوتری که به صورت تعداد بیتها شمرده میشود
May I have a word with you? ممکن است دو کلمه حرف با شما بزنم ؟
word قول
word گفتار
a word or two چند تا کلمه [برای گفتن]
word لفظ
word اطلاع
word کلمه
word for word <adv.> نکته به نکته
word واژه سخن
word حرف
word پیغام خبر
word لغت
I want to have a word with you . I want you . کارت دارم
word عبارت
Take somebody at his word. حرف کسی را پذیرفتن ( قبول داشتن )
stimulus word واژه محرک
status word کلمه وضعیت نما
word book لغت نامه
word book فرهنگ لغات
word book قاموس
score out that word ان واژه را خط بزنید
send word پیغام دادن
word book دیکشنری
send word خبر دادن
He feels he must have the last word. او فکر می کند که حتما باید حرف خودش را به کرسی بنشاند.
to have the final [last] word <idiom> حرف خود را به کرسی نشاندن
speak a word سخنی بگویید
speak a word چیزی بگویید حرفی بزنید
How do you pronounce [say] that [this] word? این واژه چه جور تلفظ می شود؟
smear word عنوان یا لقب اهانت امیز تهمت
send word for him پیغام برای او بفرستید
score out that word روی ان واژه خط بکشید
say a good word for دفاع کردن
key word مفتاح
introductory word کلمهای که در اغازجملهای بکاربرده شودو معنی ویژهای نداشته باشد
instruction word کلمه دستورالعمل
in word and deed درگفتارو عمل
in the p sense of the word بمعنی واقعی کلمه
full word تمام کلمه
his bare word قول خشک وخالی او
head word کلمه یاجملهای که در سراغاز فصل یا بخش کتاب نوشته میشود
he is a man of his word گفتاروکردارش یکی است قولش درست است
half word نیم کلمه
ghost word کلمه غیرمصطلح
ghost word لغت غیر مستعمل
function word کلمه دستوری
word salad اشفته گویی
loan word واژهای که از زبان دیگری گرفته باشد
loan word لغت اقتباسی
say a good word for تعریف کردن
reserved word کلمه محفوظ
repetition of a word باز گوئی یاتکرارسخن
relying on his word باستناد سخن وی
procedure word کلماتی که قبل از شروع مکالمه مخابره می شوند
to pledge one's word قول یا پیمان دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com