English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
work schedule برنامه کار
Other Matches
Arrears of work . Back log of work . کارهای عقب افتاده
schedule در برنامه منظورکردن
schedule فهرست راهنمای قانون
schedule ریز برنامه
schedule ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
schedule زمانبندی
schedule برنامه زمان بندی فهرست
fi schedule برنامه فاصلهای ثابت
fr schedule برنامه نسبتی ثابت
vr schedule برنامه نسبتی متغیر
vi schedule برنامه فاصلهای متغیر
Schedule+ برنامه نرم افزاری که حاوی اصول مدیریت اطلاعات شخصی از قبیل تقویم روزانه است
schedule برنامه ریزی کردن پیش بینی کردن
schedule جدول
schedule فرانما
schedule برنامه
schedule دربرنامه گذاردن
schedule صورت فهرست
schedule صورت یا فهرستی ضمیمه کردن
schedule برنامه ریزی کردن
schedule برنامه زمانی
schedule برنامه زمان بندی
schedule برنامه اجرائی
schedule زمان بندی کردن
landing schedule برنامه پیاده شدن به ساحل برنامه عملیات اب خاکی برنامه فرود
schedule of targets برنامه اماجها
interval schedule برنامه فاصلهای
shift schedule برنامه زمان کاری
assault schedule برنامه هجوم
schedule report گزارش زمانبندی شده
approach schedule برنامه تقرب هواپیما به باند ترتیب فرود هواپیماها روی باند
schedule of targets برنامه هدفها
tariff schedule جدول تعرفه
schedule an appointment قرار ملاقات گذاشتن
employment schedule برنامه ماموریت ناو
time schedule برنامه زمانی
employment schedule برنامه استفاده از ناو
dive schedule جدول حداکثر زمان و عمق استخر برای شیرجه جدول نشاندهنده عمق و زمان ماندن زیر اب غواص
demand schedule جدول تقاضا
supply schedule جدول عرضه
convoy schedule برنامه کلی حرکت ستون دریایی برنامه حرکت کاروان دریایی
subject schedule برنامه جزء جزء
consumption schedule جدول مصرف
subject schedule برنامه موضوعی
schedule of fires برنامه ساعتی اتشها
schedule of fires برنامه اتشها
schedule maintenance نگهداری زمانبندی شده
indifference schedule جدول بی تفاوتی
shift schedule برنامه شیفت کاری
optimum schedule مطلوبترین برنامه اجرائی برنامه ایکه مخارج پروژه رابه حداقل می رساند
shift schedule برنامه نوبت کاری
rating schedule مقیاس درجه بندی
ratio schedule مقیاس نسبتی
maintenance schedule برنامه نگهداشت
project schedule زمان بندی پروژه
schedule date موعد طبق برنامه
schedule maintenance نگهداشت زمان بندی شده
variable ratio schedule برنامه نسبتی متغیر
fixed ratio schedule برنامه نسبتی ثابت
fixed interval schedule برنامه فاصلهای ثابت
individual demand schedule جدول تقاضای فردی
individual demand schedule صورت کالاهایی که یک فرد در یک مدت معین حاضر به خریدانها باشد
market demand schedule صورت تقاضاهای خریدارجزء در بازار
variable interval schedule برنامه فاصلهای متغیر
To go to work . to start work . سر کار رفتن
edward's personal preference schedule مقیاس ادوارد برای رجحانهای شخصی
they have done their work را کرده اند
work up <idiom> برانگختن
work out از کار کاردراوردن
new work عملیات نوسازی قطعات عملیاتت تجدید قطعات یا تجدیدبنا
work out <idiom> برنامه ریزی کردن
to work someone up <idiom> تو جلد کسی رفتن
work out در اثرزحمت وکار ایجاد کردن
work out برنامه یک جلسه تمرین
work out حل کردن
work out تعبیه کردن
they have done their work کار خود
work out تدبیرکردن
work out خوب پیش رفتن
work out تمرین
work out تمرین امادگی
work in مشکلات را از میان برداشتن
get down to work بکار پرداختن
get to work دست بکار زدن
work in <idiom> ساییدن
i am through with my work کارم به پایان رسید
i am through with my work ازکارفراغت پیدا کردم
work in با فعالیت و کوشش راه بازکردن
work up بتدریج برانگیختن
work in داخل کردن
work in وفق دادن
work up ترکیب کردن ساختن
work up عمل اوردن
work off از شر چیزی خلاص شدن بفروش رساندن
work in <idiom> قاطی کردن
work into <idiom> آرام آرام مجبور شدن
get to work مشغول کارشوید
work over <idiom> کتک زدن برای اخاذی
work out <idiom> تمرین کردن
near work کاری که نگاه نزدیک می خواهد
he is at work سر کار است
work up کم کم فراهم کردن
he is at work مشغول کاراست
work out <idiom> موثر بودن
work on/upon <idiom> تفثیر گذاردن
work off <idiom> اجبار چیزی به حرکت
To work on someone کسی را پختن [از نظر فکری وذهنی آماده کردن]
to work off خالی کردن
to work out something چیزی را حل کردن
all work and no p بکارافتادن
all work and no p درکارامدن
to work out something حل چیزی را پیدا کردن
work کار [فیزیک]
useful work کار مفید
at work سر کار
at work مشغول کار
to work off بفروش رساندن اب کردن
to work off مصرف کردن دست کشیدن از
to work out دراوردن
to work out پیداکردن
to work out زیادخسته کردن
to work out منتهای استفاده را کردن از
to work with a will بامیل کارکردن با شوق وذوق کارکردن
useful work کار سودمند
at work دست درکار
work فضای حافظه که اپراتور اشغال کرده است
work قطعه کار
work موثر واقع شدن عملی شدن کار
work استحکامات
work کارخانه
work اثارادبی یا هنری
work نوشتجات
work عملکرد
work زیست عمل
work وفیفه
work شغل
work کار
work کارکردن
work موثر واقع شدن
work کار کردن
work انتقال انرژی برابرحاصلضرب نیرو در جابجایی نقطه اثر ان
work کوشش
work عمل کردن
work عملی شدن
out of work بیکار
to work in داخل کردن
to work together باهم کارکردن
we have done our work ما کار خود
we have done our work را کردیم
to keep at some work د رکاری پافشاری کردن دنبال کاریراگرفتن
to work it <idiom> چیزی را انجام دادن و به پایان رساندن
do your own work کارخودتانرابکنید
to look for work پی کار گشتن
to work it <idiom> روی چیزیی کارکردن و حل کردن
to look for work عقب کارگشتن
by work کار فرعی
to work together تعاون کردن
to work together دست به دست هم دادن
by work کار غیر مقرر
to work in جادادن
wonder work معجزه استادی عجیب
to work together همیاری کردن
work force نیروی کار
work order درخواست انجام کار حکم کار
work file فضای کاری که برای کار جاری اشغال شده است
work file نوار مغناطیسی که برای فایل خراب شده به کارمی رود
work ratio نسبت کار به استراحت
work force تعداد کارگر
work part قطعه کار
work order برگ کار
work area ناحیه کاری
work camp محل کار زندانیان
work camp اردوی کار
work day روز کار ساعت کار روزانه
work decrement کاهش بازده کار
work drawing نقشه یاتفصیل مشخصات فنی که بکارخانهای فرستاده میشود
work people کارگران طبقه کارگر
work effort عرضه کار
work effort تمایل به کار
work farm اردوی کار اجباری زندانیان
work breakdown روش تقسیم کار
work load مقدار کار در واحد زمان
work function انرژی خروج
welfare work کارهای عام المنفعه
warm to one's work در کارخود گرم شدن و هیجان پیدا کردن
work into place کارگذاشتن
work interval کار فاصلهای تمرین فاصلهای
work interval کار متناوب
vicarious work کاری که کسی به جای دیگری بکند
work incentive انگیزه کار
work in progress کالاهای در حال ساخت کالاهائیکه مراحل ساخت رامی گذرانند
work in process کالاهای در حال ساخت کالاهائیکه مراحل ساخت رامی گذرانند
work hardening سخت کاری فلزات
welfare work امورخیریه
wicker work سبد جگن بافته ترکه بافته دریچه در بچه
work function تابع کار
work load حجم کار
work load مقدارکاری که یک کارگر در زمان معین انجام میدهد
work load فرفیت کار
work load کاربار
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com