English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
put on : تحمیل کردن گذاردن
Other Matches
protrudes تحمیل کردن
protruding تحمیل کردن
forcing تحمیل کردن
inflicted تحمیل کردن
dictate تحمیل کردن
inflict تحمیل کردن
dictated تحمیل کردن
protruded تحمیل کردن
protrude تحمیل کردن
saddled تحمیل کردن
saddles تحمیل کردن
put upon تحمیل کردن بر
put-upon تحمیل کردن بر
horn in تحمیل کردن
forces تحمیل کردن
inflicts تحمیل کردن
inflicting تحمیل کردن
saddle تحمیل کردن
dictates تحمیل کردن
force تحمیل کردن
impose تحمیل کردن
burden تحمیل کردن
dictating تحمیل کردن
burdens تحمیل کردن
cark تحمیل کردن
imposes تحمیل کردن
dictate تحمیل کردن
exact تحمیل کردن بر درست
burden بارکردن تحمیل کردن
burdens بارکردن تحمیل کردن
put قراردادن تحمیل کردن بر
lobby تحمیل گری کردن
puts قراردادن تحمیل کردن بر
exacted تحمیل کردن بر درست
lobbied تحمیل گری کردن
exacts تحمیل کردن بر درست
putting قراردادن تحمیل کردن بر
lobbies تحمیل گری کردن
imposes تحمیل کردن اعمال نفوذ یا سوء استفاده کردن
impose تحمیل کردن اعمال نفوذ یا سوء استفاده کردن
constrains بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constraining بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrain بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
task تهمت زدن تحمیل کردن
to lay on بستن مالیات تحمیل کردن
tasks تهمت زدن تحمیل کردن
to put on شرط بندی کردن تحمیل کردن
induce فراهم کردن تحمیل کردن
induces فراهم کردن تحمیل کردن
inducing فراهم کردن تحمیل کردن
induced فراهم کردن تحمیل کردن
investing منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
invested منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
invests منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
invest منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
surcharges زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharge زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
posing : مطرح کردن گذاردن
pose : مطرح کردن گذاردن
posed : مطرح کردن گذاردن
poses : مطرح کردن گذاردن
denoted تفکیک کردن علامت گذاردن
intervene مداخله کردن پا میان گذاردن
interferes پا بمیان گذاردن مداخله کردن
denote تفکیک کردن علامت گذاردن
subscribes تصدیق کردن صحه گذاردن
subscribe تصدیق کردن صحه گذاردن
godfathers نام گذاردن بر سرپرستی کردن از
interfered پا بمیان گذاردن مداخله کردن
intervenes مداخله کردن پا میان گذاردن
subscribed تصدیق کردن صحه گذاردن
interfere پا بمیان گذاردن مداخله کردن
denotes تفکیک کردن علامت گذاردن
godfather نام گذاردن بر سرپرستی کردن از
subscribing تصدیق کردن صحه گذاردن
mediate وساطت کردن پابمیان گذاردن
mediated وساطت کردن پابمیان گذاردن
thwart عقیم گذاردن مخالفت کردن با
intervened مداخله کردن پا میان گذاردن
foils عقیم گذاردن خنثی کردن
foiling عقیم گذاردن خنثی کردن
foiled عقیم گذاردن خنثی کردن
foil عقیم گذاردن خنثی کردن
put by قطع کردن کنار گذاردن
lay-bys کنار گذاردن متروک کردن
lay-by کنار گذاردن متروک کردن
lay by کنار گذاردن متروک کردن
mediates وساطت کردن پابمیان گذاردن
mediating وساطت کردن پابمیان گذاردن
thwarted عقیم گذاردن مخالفت کردن با
to impress a mark on something نشان روی چیزی گذاردن چیزیرا نشان گذاردن
ovulate تخمک گذاردن تولید اوول کردن
ovulated تخمک گذاردن تولید اوول کردن
encases درقفس یا جعبه گذاردن روکش کردن
straiten باریک کردن درتنگی ومضیقه گذاردن
ovulating تخمک گذاردن تولید اوول کردن
encase درقفس یا جعبه گذاردن روکش کردن
encased درقفس یا جعبه گذاردن روکش کردن
ovulates تخمک گذاردن تولید اوول کردن
to shuffle off responsibility مسئولیت را ازخودسلب کردن بدوش ودیگری گذاردن
to shift off responsibility مسئولیت را ازخودسلب کردن وبدوش دیگری گذاردن
scores نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
to check off رسیدگی کردن ودرصورت درستی باخط نشان گذاردن
scored نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
score نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
cannibalized پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalising پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalises پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalizes پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalize پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalised پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalizing پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
lifemanship متشخص وبرجسته شدن یاتظاهر به تشخص کردن بوسیله تحت تاثیر گذاردن دیگران
protrusions تحمیل
protrusion تحمیل
coercion تحمیل
exaction تحمیل
modulation تحمیل
imposition تحمیل
incurrence تحمیل
possibly تحمیل
infliction تحمیل
modulator مرحله تحمیل گر
superimposition تحمیل زائد
procrustean تحمیل کننده
superimposable قابل تحمیل
fm , f.m. تحمیل بسامدی
positive modulation تحمیل مثبت
imponent تحمیل کننده
exactor تحمیل کننده
demodulation تحمیل زدایی
amplitude modulation تحمیل دامنهای
pushy تحمیل کنننده
velocity modulation تحمیل سرعتی
exacting تحمیل کننده
unmodulated تحمیل ناشده
density modulation تحمیل تکاثفی
pushiest تحمیل کنننده
pushier تحمیل کنننده
demodulator تحمیل زدا
exactable قابل تحمیل
frequency modulation تحمیل بسامدی
modulator electrode الکترد تحمیل گر
inflictable تحمیل کردنی
imposable قابل تحمیل
negative modulation تحمیل منفی
imposing تحمیل کننده
leviable قابل تحمیل
synchrocyclotron سیکلوترون تحمیل بسامدی
frequency modulated cyclotron سیکلوترون تحمیل بسامدی
f m cyclotron سیکلوترون تحمیل بسامدی
self-imposed برخود تحمیل شده
q demodulator تحمیل زدای کیو
modulated wave موج تحمیل شده
taxes تحمیل تقاضای سنگین
levy تحمیل نام نویسی
levies تحمیل نام نویسی
demodulation کشف تحمیل زدایی
buncher space فضای تحمیل سرعتی
taxed تحمیل تقاضای سنگین
spark gap modulator تحمیل گر دهانه جرقهای
velocity modulated tube لامپ تحمیل سرعتی
self sustained تحمیل شده بنفس
levying تحمیل نام نویسی
self imposed برخود تحمیل شده
drift tunnel تونل تبدیل تحمیل
drift space فضای تبدیل تحمیل
tax تحمیل تقاضای سنگین
levied تحمیل نام نویسی
single space در میان سطور فقط یک فاصله گذاردن تک فاصله کردن
checker بشکل شطرنجی ساختن یاعلامت گذاردن شطرنجی کردن
forces بازور جلو رفتن تحمیل
forcing بازور جلو رفتن تحمیل
hazing تحمیل کار سخت یا زیاد
force بازور جلو رفتن تحمیل
self charging تحمیل شونده بنفس خود خودکار
he paid through the nose زیاد به او تحمیل کردند گوشش را بریدند
self enforcing دارای قدرت تحمیل اراده خودبر دیگران
tabled تو گذاردن
tables تو گذاردن
table تو گذاردن
invested گذاردن
instate گذاردن
invests گذاردن
investing گذاردن
reposal گذاردن
tabling تو گذاردن
impone گذاردن
lays گذاردن
lay گذاردن
skewing کج گذاردن
skew کج گذاردن
to lay it on thick گذاردن
repose گذاردن
to lay it on with a trowel گذاردن
to leave out جا گذاردن
set گذاردن
setting up گذاردن
invest گذاردن
skews کج گذاردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com