Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English
Persian
To start from scratch.
از اول شروع کردن ( از اول بسم الله )
Other Matches
teeter
الله کلنگ بازی کردن
teeters
الله کلنگ بازی کردن
sewsaw
الله کلنگ بازی کردن
teetering
الله کلنگ بازی کردن
teetered
الله کلنگ بازی کردن
hollo
بارک الله بافریاد تشریق کردن
holla
بارک الله بافریاد تشریق کردن
holloo
بارک الله بافریاد تشریق کردن
seesaw
بالا وپایین رفتن الله کلنگ کردن
start off
شروع کردن شروع شدن
set up
مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
right of god
حق الله
Allah
الله
gods
الله
god
الله
here goes
یا الله
halloa
یا الله
allhail
یا الله
messenger of god
رسول الله
flukey
الله بختکی
sign of god
ایت الله
stochastic
الله بختی
beit so
انشا الله
seesaw
الله کلنگ
house of God
بیت الله
alleluia
سبحان الله
aleatory
الله بختی
happy go lucky
الله بختی
may it please god
انشا الله
god willing
انشا الله
houses of God
بیت الله
of haphazard
الله بختی
passing away of oneself in god
فناء فی الله
teeterboard
الله کلنگ
sewsaw
الله کلنگ
swoopstake
الله بختی
please god
انشا الله
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
to wipe the slate clean
<idiom>
شروع تازه ای کردن
[تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
[اصطلاح]
set up
مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
may
انشاء الله ایکاش
Hurry up !Step on it ! Come on!
یا الله عجله نکن !
hazardously
تصادفا" الله بختی
amen
خداکند انشاء الله
flukily
بطوراتفاقی یا الله بختکی
from A to Z
<idiom>
از ب بسم الله تا م والسلام
commencing
شروع کردن
commenced
شروع کردن
set in
شروع کردن
embark upon
شروع کردن
commences
شروع کردن
commence
شروع کردن
get off on the wrong foot
<idiom>
بد شروع کردن
embarking
شروع کردن
to strike into
شروع کردن
tee off
شروع کردن
embarked
شروع کردن
put in hand
شروع کردن
embark
شروع کردن
get one's feet wet
<idiom>
شروع کردن
kick off
<idiom>
شروع کردن
embarks
شروع کردن
streek
شروع کردن
set about
<idiom>
شروع کردن
take up
<idiom>
شروع کردن
providentially
از مشیت الهی من جانب الله
Nothing ungoward ( unfortunate)I hope .
انشاء الله خیر است
potshot
تیر الله بختی انداختن
in the name of god
بسم الله الرحمن الرحیم
Congratulations ( to you ) .
انشاء الله مبارک است
to start
[for]
شروع کردن رفتن
[به]
launched
شروع کردن حمله
launches
شروع کردن حمله
warm up
شروع کردن به کار
attempting to steal
شروع کردن به سرقت
launching
شروع کردن حمله
come to blows
<idiom>
شروع به جنگیدن کردن
launch
شروع کردن حمله
To start from scratch .
از هیچ شروع کردن
pipe up
شروع به نی زدن کردن
to gather way
شروع بحرکت کردن
to start
شروع کردن به دویدن
to open fire
شروع به اتش کردن
set-to
با اشتیاق شروع کردن
set to
با اشتیاق شروع کردن
start up
<idiom>
بازی را شروع کردن
to go
[fall]
together by the ears
[outdated]
<idiom>
شروع به دعوی کردن
to break into a run
شروع کردن به دویدن
to start from the beginning
[to start afresh]
از آغاز شروع کردن
get in on the ground floor
<idiom>
ازابتدا شروع کردن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
blast off
شروع بپرواز کردن
blast-off
شروع بپرواز کردن
tune up
شروع باواز کردن
open fire
شروع به تیراندازی کردن
set-tos
با اشتیاق شروع کردن
to f. a laughing
شروع بخنده کردن
do up
شروع بکار کردن
lotteries
امر شانسی کار الله بختی
lottery
امر شانسی کار الله بختی
to set about
شروع کردن مبادرت کردن بکاری
turn on
<idiom>
روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
to get to
شروع کردن دست گرفتن
triggered
شروع کردن حمله یاکار
attempting
قصد کردن شروع به جرم
attempting to commit murder
شروع کردن به قتل عمد
trigger
شروع کردن حمله یاکار
attempted
قصد کردن شروع به جرم
attempting to commit rape
شروع کردن به تجاوز جنسی
scratch the surface
<idiom>
تازه شروع به کار کردن
attempts
قصد کردن شروع به جرم
to come to one's senses
شروع به فکر عاقلانه کردن
come to one's senses
<idiom>
شروع به فکر صحیح کردن
to push off
شروع کردن بیرون رفتن
begin
اغاز نهادن شروع کردن
attempt
قصد کردن شروع به جرم
go off
<idiom>
شروع به زنگ زدن کردن
begins
اغاز نهادن شروع کردن
restart
بازاغازی دوباره شروع کردن
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
triggers
شروع کردن حمله یاکار
random
بی منظوری پیشامد اتفاقی همینطوری الله بختکی
randomly
بی منظوری پیشامد اتفاقی همینطوری الله بختکی
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to struck up
بهم زدن شروع بزدن کردن
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
to start quarrelling
<idiom>
شروع به دعوی کردن
[اصطلاح روزمره]
take off
جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
to be fever began to a bate
تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
pick up
<idiom>
ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
to get cracking
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
One of these fin days .
انشاء الله یکی از این روزها ( قول آینده )
to turn on the waters
یکدفعه شروع به گریه کردن
[اصطلاح روزمره]
load point
شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
to start an argument with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
indenting
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
to get down to business
کار و بار را شروع کردن
[اصطلاح روزمره]
to start a fight with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
indents
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
wake up
تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
cancellation
عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
indent
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
launching area
منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
launches
شروع کردن اقدام کردن
initiates
اغاز کردن شروع کردن
initiate
اغاز کردن شروع کردن
launching
شروع کردن اقدام کردن
initiated
اغاز کردن شروع کردن
initiating
اغاز کردن شروع کردن
push off
<idiom>
ترک کردن ،شروع کردن
launch
شروع کردن اقدام کردن
lead off
<idiom>
شروع کردن ،باز کردن
launched
شروع کردن اقدام کردن
cold
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colder
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
coldest
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colds
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
debut
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
debuts
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
groups
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
staging area
فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
group
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
initiation
شروع کار شروع
modes
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
run-up
[start-up]
نزدیکی به مکان شروع با دویدن
[برای جهش یا پرتاب کردن]
[ورزش]
mode
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
reopened
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopens
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopen
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
clicked
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicks
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
click
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
to fall to
شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
beginning
شروع
right of begin
حق شروع
inception
شروع
beginnings
شروع
openings
شروع
kick off
شروع
kick-off
<idiom>
شروع
incipience or ency
شروع
onset
شروع
get-go
<idiom>
شروع
open fire
شروع
opening
شروع
inchoation
شروع
Redo it. Do it over again.
از سر شروع کن
kick off
شروع حمله
began
شروع کرده
initialled
نقط ه شروع
burgeons
شروع برشدکردن
jump off
شروع بحمله
start signal
علامت شروع
come to
<idiom>
شروع کاری
starting gate
دروازه شروع
valuing
نقط ه شروع
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com