English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (39 milliseconds)
English Persian
inform اطلاع دادن چغلی کردن
informing اطلاع دادن چغلی کردن
informs اطلاع دادن چغلی کردن
Other Matches
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
delate چغلی کردن
tell on چغلی کردن
to tell tales چغلی کردن
to round on any one از کسی چغلی کردن
to round on any one چغلی کسیرا کردن
one's accomplice چغلی همدست خود را کردن
reports اطلاع دادن
notifying اطلاع دادن
reported اطلاع دادن
notify اطلاع دادن
notifies اطلاع دادن
notified اطلاع دادن
information اطلاع دادن
report اطلاع دادن
informs اطلاع دادن گزارش دادن
inform اطلاع دادن گزارش دادن
informing اطلاع دادن گزارش دادن
to let know خبردادن به اطلاع دادن
to pass on [information or news] به بقیه اطلاع دادن
spill the beans <idiom> چغلی کردن ،فاش کردن راز
misinforms اطلاع غیر صحیح دادن
informing اطلاع دادن مستحضر داشتن
misinform اطلاع غیر صحیح دادن
inform اطلاع دادن مستحضر داشتن
misinformed اطلاع غیر صحیح دادن
informs اطلاع دادن مستحضر داشتن
misinforming اطلاع غیر صحیح دادن
to pass a dividend سود سهام کسی را به او اطلاع دادن
join ترکیب دو یا چند اطلاع برای تولید یک واحد اطلاع
joined ترکیب دو یا چند اطلاع برای تولید یک واحد اطلاع
joins ترکیب دو یا چند اطلاع برای تولید یک واحد اطلاع
denunciation چغلی
tales چغلی
delation چغلی
tale چغلی
denunciations چغلی
rumble چغلی
rumbled چغلی
rumbles چغلی
tale bearing چغلی
denunciator چغلی کننده
lossless compression روشهای فشرده سازی تصویر که تعداد بیتهای هر پیکس در تصویر را کاهش میدهد بدون از دست دادن اطلاع یا کیفیت
prevue قبلا رویت کردن اطلاع قبلی
enter وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
entered وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
enters وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
updates 1-فایل اصلی که با افزودن مواد جدید بهنگام میشود. 2-اطلاع چاپ شده که گونه بهنگام اطلاع است .3-گونه جدید سیستم که به کاربرهای سیستم موجود ارسال میشود
updated 1-فایل اصلی که با افزودن مواد جدید بهنگام میشود. 2-اطلاع چاپ شده که گونه بهنگام اطلاع است .3-گونه جدید سیستم که به کاربرهای سیستم موجود ارسال میشود
update 1-فایل اصلی که با افزودن مواد جدید بهنگام میشود. 2-اطلاع چاپ شده که گونه بهنگام اطلاع است .3-گونه جدید سیستم که به کاربرهای سیستم موجود ارسال میشود
diagnostics اطلاع و پیام سیستم پس از تشخیص خطا برای کمک به کاربر برای تصحیح کردن آن
discipline نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplining نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplines نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
tree روش سریع انتخاب که اطلاع اولین مرتب کردن در مرحله دوم استفاده میشود تا سرعت انتخاب بالا رود
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
communication اطلاع
uniformed بی اطلاع
conizance اطلاع
versed با اطلاع
well read با اطلاع
notification اطلاع
acquaintance اطلاع
learning اطلاع
ill informed بی اطلاع
deep read با اطلاع
tip-off اطلاع
warning اطلاع
word اطلاع
intelligence اطلاع
unimformed بی اطلاع
datum اطلاع
notice اطلاع
awareness اطلاع
unwitting بی اطلاع
information اطلاع
consciousness اطلاع
unawares بی اطلاع
unaware بی اطلاع
appreciation [awareness] اطلاع
knowledge اطلاع
conscious mind اطلاع
conscience [archaic for: consciousness] اطلاع
unknowingly بی اطلاع
uninformed بی اطلاع
know how اطلاع
nescious بی اطلاع
advice اطلاع
well-read با اطلاع
ill-informed <adj.> بی اطلاع
unknowable بی اطلاع
unknowing بی اطلاع
attention اخطارجهت اطلاع به
noticed توجه اطلاع
prospectuses اطلاع نامه
prospectus اطلاع نامه
letter of a اطلاع نامه
notices توجه اطلاع
knowledge of results اطلاع از نتایج
unpolitical بی اطلاع ازسیاست
criticaster ناقد بی اطلاع
inking اطلاع مختصر
informatics اطلاع رسانی
unadvised بدون اطلاع
misknow بی اطلاع بودن از
noticing توجه اطلاع
a piece of information یک تکه اطلاع
advice note یادداشت اطلاع
preview اطلاع قبلی
precognition اطلاع قبلی
notice توجه اطلاع
previews اطلاع قبلی
global knowledge اطلاع سراسری
tip off اطلاع نهانی
tip-off اطلاع نهانی
tip-offs اطلاع نهانی
attentions اخطارجهت اطلاع به
gibberish اطلاع بی معنا و بی استفاده
mininformation اطلاع یا خبر نادرست
publicizes به اطلاع عموم رساندن
publicizing به اطلاع عموم رساندن
publicises به اطلاع عموم رساندن
let me know بمن اطلاع دهید
A one-month notice. اطلاع قبلی یک ماهه
As you are well informed… همانطور که اطلاع دارید
publitize به اطلاع عموم رساندن
message حجم اطلاع مشخص
messages حجم اطلاع مشخص
tip انعام اطلاع منحرمانه
publicized به اطلاع عموم رساندن
We just received word that . . . هم اکنون اطلاع رسید که …
he is in the know اطلاع ویژه دارد
(do something) behind someone's back <idiom> بدون اطلاع کسی
tipping انعام اطلاع منحرمانه
publicised به اطلاع عموم رساندن
notify the public به اطلاع عموم رساندن
publicising به اطلاع عموم رساندن
Please let me know. لطفا"به من اطلاع دهید
publicize به اطلاع عموم رساندن
message اطلاع تارسالی از شخصی به دیگری
messages اطلاع تارسالی از شخصی به دیگری
compuserve شبکه اصلی اطلاع رسانی
incognizant بدون اطلاع غیر وارد
He did it with his fathers knowledge. با اطلاع پدرش اینکار راکرد
foredknowlege اطلاع قبلی علم غیب
precognitive وابسته به اطلاع یا الهام قبلی
whom it may concern برای اطلاع افراد ذیربط
To smell out something. از موضوعی بو بردن (اطلاع یافتن )
If not , please let me know. درغیر اینصورت به من اطلاع دهید
attentions به جای خود به گیرندگان جهت اطلاع
well informed بصیر بخوبی اگاه با اطلاع مطلع
domains اطلاع یا برنامه که متعلق به عموم است
domain اطلاع یا برنامه که متعلق به عموم است
attention به جای خود به گیرندگان جهت اطلاع
We know very little about his background. ازسوابق او اطلاع کمی در دست است
loutish بیشعور خام دست وبی اطلاع
compared بررسی اختلاف بین دو قطعه اطلاع
compare بررسی اختلاف بین دو قطعه اطلاع
inkling اطلاع مختصری که با ان به چیزی پی برند گزارش
The professor knows what he is talking about. استاد ازروی اطلاع صحبت می کند
compares بررسی اختلاف بین دو قطعه اطلاع
comparing بررسی اختلاف بین دو قطعه اطلاع
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
queried زبان ساده بازیابی اطلاع از سیستم مدیریت پایگاه داده با وارد کردن سوال با مقادیر شناخته شده , که سپس با پایگاه داده ها تط بیق می یابد و برای بازیابی داده صحیح به کار می رود
querying زبان ساده بازیابی اطلاع از سیستم مدیریت پایگاه داده با وارد کردن سوال با مقادیر شناخته شده , که سپس با پایگاه داده ها تط بیق می یابد و برای بازیابی داده صحیح به کار می رود
queries زبان ساده بازیابی اطلاع از سیستم مدیریت پایگاه داده با وارد کردن سوال با مقادیر شناخته شده , که سپس با پایگاه داده ها تط بیق می یابد و برای بازیابی داده صحیح به کار می رود
query زبان ساده بازیابی اطلاع از سیستم مدیریت پایگاه داده با وارد کردن سوال با مقادیر شناخته شده , که سپس با پایگاه داده ها تط بیق می یابد و برای بازیابی داده صحیح به کار می رود
despatches عمل ارسال داده یا اطلاع یا پیام به مجلسی
distribute ارسال داده یا اطلاع به کاربران در شبکه یا سیستم
matches جستجو در پایگاه داده برای اطلاع مشابه
distributing ارسال داده یا اطلاع به کاربران در شبکه یا سیستم
french leave مرخصی بدون اطلاع قبلی جیم شدن
questionnaire نامه یی که حاوی طلب اطلاع در موردموضوعی باشد
match جستجو در پایگاه داده برای اطلاع مشابه
dispatch عمل ارسال داده یا اطلاع یا پیام به مجلسی
questionnaires نامه یی که حاوی طلب اطلاع در موردموضوعی باشد
distributes ارسال داده یا اطلاع به کاربران در شبکه یا سیستم
despatching عمل ارسال داده یا اطلاع یا پیام به مجلسی
dispatches عمل ارسال داده یا اطلاع یا پیام به مجلسی
outputs عمل ارسال اطلاع یا داده از منبع به کاربر
outputs داده یا اطلاع تولید شده پس از پردازش با کامپیوتر.
output عمل ارسال اطلاع یا داده از منبع به کاربر
despatched عمل ارسال داده یا اطلاع یا پیام به مجلسی
dispatched عمل ارسال داده یا اطلاع یا پیام به مجلسی
output داده یا اطلاع تولید شده پس از پردازش با کامپیوتر.
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
input انتقال داده یا اطلاع از خارج کامپیوتر به حافظه اصلی اش
negligent escape فرار از زندان بدون اطلاع ورضایت مامور محافظش
gas sentinel مامور اطلاع بافراد هنگام حمله با گاز جنگی
inputted انتقال داده یا اطلاع از خارج کامپیوتر به حافظه اصلی اش
redundant که بدون از بین رفتن اطلاع قابل حذف است
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com