English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (25 milliseconds)
English Persian
administered انجام دادن اعدام کردن
administering انجام دادن اعدام کردن
administers انجام دادن اعدام کردن
Other Matches
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
completed کامل کردن انجام دادن
completes کامل کردن انجام دادن
consummated انجام دادن عروسی کردن
consummating انجام دادن عروسی کردن
do انجام دادن کفایت کردن
consummates انجام دادن عروسی کردن
to go to رسیدگی کردن انجام دادن
completing کامل کردن انجام دادن
consummate انجام دادن عروسی کردن
complete کامل کردن انجام دادن
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
capital punishment کیفر اعدام مجازات اعدام
huddle ناقص انجام دادن ازدحام کردن
implemented انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
calebrate باتشریفات انجام دادن مشهور کردن
huddled ناقص انجام دادن ازدحام کردن
To clinch (close)the deal. معامله راتمام کردن ( انجام دادن )
huddles ناقص انجام دادن ازدحام کردن
huddling ناقص انجام دادن ازدحام کردن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
implementing انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implements انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implement انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
to turn off خاموش کردن انجام دادن بیرون اوردن
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
handing کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
mutualize بطور مشترک امری را انجام دادن همزیستی کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
commit وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
emulates کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulating کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
commits وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
committed وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
committing وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
emulate کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulated کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
flag جلب توجه برنامه در شبکه در حین اجرا برای تامین نتیجه یا گزارش دادن یا اعدام یک چیز خالص
flags جلب توجه برنامه در شبکه در حین اجرا برای تامین نتیجه یا گزارش دادن یا اعدام یک چیز خالص
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
administer اعدام کردن
executing اعدام کردن
executed اعدام کردن
execute اعدام کردن
executes اعدام کردن
overhang اعدام کردن
overhangs اعدام کردن
guillotines با گیوتین اعدام کردن
guillotine با گیوتین اعدام کردن
to execute somebody اعدام کردن [حقوق]
guillotining با گیوتین اعدام کردن
guillotined با گیوتین اعدام کردن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
execution بدار زدن اعدام اجرا کردن
to execute somebody for something کسی را بخاطر چیزی اعدام کردن
to huddle up a piece of work کاریرا سرهم بندی کردن کاریرا با شتاب انجام دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
execute قانونی کردن اعدام کردن
executes قانونی کردن اعدام کردن
executing قانونی کردن اعدام کردن
executed قانونی کردن اعدام کردن
performs انجام دادن
accomplish انجام دادن
performed انجام دادن
make something happen انجام دادن
bring inbeing انجام دادن
put on انجام دادن
make a reality انجام دادن
fulfill [American] انجام دادن
carry out انجام دادن
perform انجام دادن
coverings انجام دادن
effect انجام دادن
chars انجام دادن
effected انجام دادن
carry ineffect انجام دادن
implement انجام دادن
implements انجام دادن
put ineffect انجام دادن
put inpractice انجام دادن
implementing انجام دادن
carry into effect انجام دادن
implemented انجام دادن
go through انجام دادن
effecting انجام دادن
charring انجام دادن
actualize انجام دادن
covers انجام دادن
pays انجام دادن
to put through انجام دادن
paying انجام دادن
pay انجام دادن
put into practice انجام دادن
put into effect انجام دادن
bring into being انجام دادن
actualise [British] انجام دادن
char انجام دادن
implement انجام دادن
to go through انجام دادن
to carry into execution انجام دادن
carry out انجام دادن
to make good انجام دادن
to bring to effect انجام دادن
accomplishing انجام دادن
accomplishes انجام دادن
to bring to an issve انجام دادن
accomplish انجام دادن
to follow out انجام دادن
to carry through انجام دادن
fulfill انجام دادن
administer انجام دادن
to do a thing the right way انجام دادن
fulfils انجام دادن
fulfills انجام دادن
fulfilling انجام دادن
fulfilled انجام دادن
fulfil انجام دادن
do up انجام دادن
furnishes انجام دادن
fulfit انجام دادن
make out <idiom> انجام دادن
parform انجام دادن
furnish انجام دادن
execute انجام دادن
stand to انجام دادن
chare انجام دادن
cover انجام دادن
furnishing انجام دادن
rework دوباره انجام دادن
misdo ناصحیح انجام دادن
dashed بسرعت انجام دادن
top خوب انجام دادن
reworks دوباره انجام دادن
reworked دوباره انجام دادن
dashes بسرعت انجام دادن
reworking دوباره انجام دادن
on the beam <idiom> خوب انجام دادن
performs انجام دادن خوب یا بد
repeat دوباره انجام دادن
repeats دوباره انجام دادن
To carry out to the letter . To do something very meticulously . موبه مو انجام دادن
perform انجام دادن خوب یا بد
out act بهتر انجام دادن از
completion of a contract انجام دادن قرارداد
dash بسرعت انجام دادن
manipulate با دست انجام دادن
go the whole hog <idiom> بطورکامل انجام دادن
performed انجام دادن خوب یا بد
to toss off زود انجام دادن
put across خوب انجام دادن
overdoes بیش از حد انجام دادن
redoes دوباره انجام دادن
lurking در خفا انجام دادن
overdo بیش از حد انجام دادن
lurked در خفا انجام دادن
lurk در خفا انجام دادن
to a one's object مقصودخودرا انجام دادن
to carry out a transaction معامله ای انجام دادن
to bring through خوب انجام دادن
lurks در خفا انجام دادن
redid دوباره انجام دادن
manipulates بامهارت انجام دادن
overdoing بیش از حد انجام دادن
redo دوباره انجام دادن
manipulate بامهارت انجام دادن
manipulated بامهارت انجام دادن
overdid بیش از حد انجام دادن
alternate بنوبت انجام دادن
solemnize باتشریفات انجام دادن
served خدمت انجام دادن
serves خدمت انجام دادن
to do by halves ناقص انجام دادن
serve خدمت انجام دادن
alternated بنوبت انجام دادن
redoing دوباره انجام دادن
redone دوباره انجام دادن
alternates بنوبت انجام دادن
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
redid انجام دادن مجدد چیزی
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
redoes انجام دادن مجدد چیزی
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
redo انجام دادن مجدد چیزی
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
bootleg معامله قاچاقی انجام دادن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com