English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (30 milliseconds)
English Persian
manhandle باخشونت اداره کردن
manhandled باخشونت اداره کردن
manhandles باخشونت اداره کردن
manhandling باخشونت اداره کردن
Other Matches
belches باخشونت ادا کردن
belched باخشونت ادا کردن
belching باخشونت ادا کردن
belch باخشونت ادا کردن
vengeful باخشونت
roughish باخشونت
slay باخشونت کشتن
slaying باخشونت کشتن
slays باخشونت کشتن
snapping باخشونت حکمی رادادن
snapped باخشونت حکمی رادادن
snaps باخشونت حکمی رادادن
snap باخشونت حکمی رادادن
yamen اداره یا مقام رسمی مندرین یا کارمند دارای رتبه اداره دولتی
hammer and tongs باخشونت وشدت عمل بسیار
to register [with a body] اسم نویسی کردن [خود را معرفی کردن] [در اداره ای] [اصطلاح رسمی]
totalitarianize تبدیل بحکومت یکه تاز کردن بصورت حکومت مطلقه واستبدادی اداره کردن
officiated اداره کردن
rule اداره کردن
administers :اداره کردن
conducted اداره کردن
managing اداره کردن
run اداره کردن
administrations اداره کردن
conduct اداره کردن
maintain اداره کردن
administered :اداره کردن
stage-managing اداره کردن
misgovern بد اداره کردن
administering :اداره کردن
mishandles بد اداره کردن
operate اداره کردن
conducts اداره کردن
mishandled بد اداره کردن
conducting اداره کردن
operates اداره کردن
administer اداره کردن
mishandle بد اداره کردن
mishandling بد اداره کردن
direct اداره کردن
directed اداره کردن
operated اداره کردن
officiate اداره کردن
manage اداره کردن
manages اداره کردن
maladminister بد اداره کردن
stage-manage اداره کردن
stage manage اداره کردن
wields اداره کردن
wielding اداره کردن
gestion اداره کردن
helms اداره کردن
wielded اداره کردن
helm اداره کردن
wield اداره کردن
stage-managed اداره کردن
mismanage بد اداره کردن
mismanaged بد اداره کردن
officiates اداره کردن
managed اداره کردن
manage اداره کردن
man اداره کردن
mismanaging بد اداره کردن
officiating اداره کردن
mans اداره کردن
runs اداره کردن
aminister اداره کردن
administration اداره کردن
stage-manages اداره کردن
mismanages بد اداره کردن
directs اداره کردن
manageable قابل اداره کردن
to give somebody the runaround <idiom> کسی را سر به سر کردن [در اداره ای]
personnel management اداره کردن پرسنلی
steer حکومت اداره کردن
policies اداره یاحکومت کردن
policy اداره یاحکومت کردن
steers حکومت اداره کردن
steered حکومت اداره کردن
scotland yard اداره مرکزی جدیدی برای شهربانی لندن در کناررود تایمز بنا شده است اداره جنایی که نام اختصاری ان cid میباشد نیز جزء این سازمان است
engineers اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintend ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineered اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineer اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintending ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
directing اداره کردن روانه کردن وسایل
superintends ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintended ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
conducts اداره کردن کشیده شدن
operates اداره کردن راه انداختن
operate اداره کردن راه انداختن
conducted اداره کردن کشیده شدن
hunts اداره کردن تازیها در شکار
conducting اداره کردن کشیده شدن
hunted اداره کردن تازیها در شکار
operated اداره کردن راه انداختن
conduct اداره کردن کشیده شدن
hunt اداره کردن تازیها در شکار
maladminister بطور سوء اداره کردن
Its no joke running a factory . اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
officiates بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiated بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
natarize دفتر اسناد رسمی را اداره کردن
parochiality اداره کردن اموریک بخش یابلوک
officiating بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
to carry oneself خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
handles اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
to blunder away بواسطه سوء اداره تلف کردن
officiate بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
policed مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
polices بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
police مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
handle اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
police بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
policed بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
polices مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
regie اداره کردن مالیات مستقیم توسطخود دولت
sponsor سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsoring سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsors سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
to shoot oneself in the foot <idiom> بد اداره کردن [چیزی مربوط به خود شخص] [اصطلاح]
To conduct a meeting in an orderly manner. جلسه ای رابا نظم وتر تیب اداره کردن
moderates اداره کردن تعدیل کردن
manipulated اداره کردن دستکاری کردن
executes اداره کردن قانونی کردن
keeps اداره کردن محافظت کردن
direct اداره کردن هدایت کردن
presiding اداره کردن هدایت کردن
executed اداره کردن قانونی کردن
moderating اداره کردن تعدیل کردن
executing اداره کردن قانونی کردن
manipulates اداره کردن دستکاری کردن
chairmen ریاست کردن اداره کردن
moderated اداره کردن تعدیل کردن
chairman ریاست کردن اداره کردن
keep اداره کردن محافظت کردن
presided اداره کردن هدایت کردن
moderate اداره کردن تعدیل کردن
presides اداره کردن هدایت کردن
manipulate اداره کردن دستکاری کردن
directs اداره کردن هدایت کردن
execute اداره کردن قانونی کردن
directed اداره کردن هدایت کردن
preside اداره کردن هدایت کردن
headquarters اداره کل اداره مرکزی
to register with the police نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن [نقل منزل]
personnel کارمندان مجموعه کارمندان یک اداره اداره کارگزینی
management اداره
maladmidistration سو اداره
managements اداره
directorate اداره
department اداره
departments اداره
directorates اداره
offices اداره
cutcherry اداره
cutchery اداره
helm اداره
helms اداره
handling اداره
workplaces اداره
serviced اداره
bureaus اداره
bureau اداره
workplace اداره
gestion اداره
prefecture اداره
service اداره
office اداره
operation اداره
malpractices سوء اداره
department بخش اداره
manageability قابلیت اداره
housekeeping اداره منزل
customs اداره گمرک
plays اداره مسابقه
malpractice سوء اداره
Department of labor [American English] اداره کار
management system سیستم اداره
the police headquaters اداره کل شهربانی
maladministration سوء اداره
departments بخش اداره
headquarters اداره کل شهربانی
strategy فن اداره جنگ
government office اداره دولتی
misgovernment سوء اداره
the relevant office اداره مسیول
record office اداره بایگانی کل
play اداره مسابقه
strategies فن اداره جنگ
public health pepartment اداره بهداری
paperless office اداره بی کاغذ
penology اداره زندان
office manager رئیس اداره
police headquarters اداره کل شهربانی
porotocol department اداره تشریفات
prefecture اداره ریاست
mismanagement سوء اداره
proconsulate سمت یا اداره
played اداره مسابقه
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com