English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English Persian
to d. with others بادیگران تقسیم یاسهم کردن
Other Matches
to keep oneself to oneself ازامیزش بادیگران خود داری کردن
subdividing بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivide بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
to cast in one lot with others بادیگران سهیم شدن
chime in بادیگران هم اهنگ شدن
to p with others in something درچیزی بادیگران شریک شدن
incommunicably چنانکه نتوان بادیگران در میان گذاشت
divisor عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
base band 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
baseband 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
trellis coding روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
fractions بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fraction بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
distributing تقسیم کردن
divides تقسیم کردن
aminister تقسیم کردن
distribute تقسیم کردن
divide تقسیم کردن
compartment تقسیم کردن
shares تقسیم کردن
shared تقسیم کردن
share تقسیم کردن
intersect تقسیم کردن
intersected تقسیم کردن
compartments تقسیم کردن
intersects تقسیم کردن
distributes تقسیم کردن
administer تقسیم کردن
give-and-take <idiom> تقسیم کردن
compart تقسیم کردن
administers تقسیم کردن
administering تقسیم کردن
separates تقسیم کردن
separated تقسیم کردن
administered تقسیم کردن
separate تقسیم کردن
to share out تقسیم کردن
graduating تقسیم بندی کردن
third به سه بخش تقسیم کردن
cantons به بخش تقسیم کردن
canton به بخش تقسیم کردن
whack up تقسیم به سهام کردن
compartmentation تقسیم بندی کردن
prorate به نسبت تقسیم کردن
thirds به سه بخش تقسیم کردن
tierce به سه قسمت تقسیم کردن
break down تقسیم بندی کردن
graduate تقسیم بندی کردن
shire به استان تقسیم کردن
autotomize تقسیم خودبخود کردن
distribute among the creditors in propor به غرماء تقسیم کردن
graduates تقسیم بندی کردن
partitions تقسیم افراز کردن
sector جزء تقسیم کردن
pull one's weight <idiom> کارها را تقسیم کردن
sectors جزء تقسیم کردن
partition تقسیم افراز کردن
fractionize تقسیم بجزء کردن
lot تقسیم بندی کردن
fractionalize تقسیم بجزء کردن
shires به استان تقسیم کردن
sectors کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sector کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
distributes تقسیم کردن تعمیم دادن
distribute تقسیم کردن تعمیم دادن
gerrymander بطورغیر عادلانه تقسیم کردن
admeasure سهم دادن تقسیم کردن
apportioned تقسیم کردن تخصیص دادن
allocating تقسیم کردن اختصاص دادن
apportion تقسیم کردن تخصیص دادن
allocate تقسیم کردن اختصاص دادن
apportioning تقسیم کردن تخصیص دادن
apportions تقسیم کردن تخصیص دادن
lot کالا بقطعات تقسیم کردن
division بخش رسته تقسیم کردن
aliquot بدوقسمت مساوی تقسیم کردن
distributing تقسیم کردن تعمیم دادن
divisions بخش رسته تقسیم کردن
allocates تقسیم کردن اختصاص دادن
compartmentalizing به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
pottion تقسیم کردن سهم دادن از
syllabify تقسیم به هجای مقطع کردن
quadrat به قطعات مستطیل تقسیم کردن
compartmentalised به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalises به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
comparmentalize به اپارتمانهای جداجدا تقسیم کردن
compartmentalize به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalising به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
split ترک برداشتن تقسیم کردن
compartmentalizes به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalized به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
dichotomize بدو بخش تقسیم کردن
parcels به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
parcel به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
partition اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
trisect بسه بخش مساوی تقسیم کردن
piecemeal به اجزاء ریز تقسیم کردن خردخرد
quarter به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
partitions اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
dispart تقسیم شدن هدف گیری کردن
balkanize ناحیهای را بقطعات ریز تقسیم کردن
batch با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
batches با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
imputing تقسیم کردن متهم کردن
impute تقسیم کردن متهم کردن
imputes تقسیم کردن متهم کردن
imputed تقسیم کردن متهم کردن
hyphen علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphens علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
terrtorialize محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
segments قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
segment قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
factorize تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
hyphen فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphens فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
B register 1-ثبات آدرس که به آدرس مرجع اضافه شده که محل مورد نظر را مشخص میکند 2-ثباتی که برای گسترده تر کردن اکومولاتور برای ضرب و تقسیم به کار می رود
divisions تقسیم
allocates تقسیم
allotment تقسیم
sharing تقسیم
allotments تقسیم
allocating تقسیم
repartition تقسیم
dealing تقسیم
dispensation تقسیم
distributions تقسیم
apportionment تقسیم
graduator خط تقسیم کن
admeasurement تقسیم
dispensations تقسیم
distribution تقسیم
allocate تقسیم
branches تقسیم
branch تقسیم
cleavages تقسیم
cleavage تقسیم
division تقسیم
admensuration تقسیم
junction box جعبه تقسیم
dichotomy تقسیم به دو بخش
divisions عمل تقسیم
allotment پخش تقسیم
graduate بدرجات تقسیم
division تقسیم [ریاضی]
division عمل تقسیم
denominator تقسیم کننده
denominators تقسیم کننده
market segmentation تقسیم بازار
meiosis تقسیم کاهشی
meiosis تقسیم سلولی
o o line خط تقسیم دیدبانی
partings تقسیم تجزیه
parting تقسیم تجزیه
fifty fifty تقسیم بالمناصفه
divided تقسیم شده
fifty-fifty تقسیم بالمناصفه
divider پرگار تقسیم
divider تقسیم کننده
load distribution تقسیم بار
line graduation تقسیم بندی خط
fire distribution تقسیم اتش
allotments پخش تقسیم
sortition تقسیم با قرعه
short division تقسیم باختصار
sharing the market تقسیم بازار
severability قابلیت تقسیم
divisible قابل تقسیم
scissor قطع تقسیم
graduates بدرجات تقسیم
hyphenation تقسیم کلمه
graduating بدرجات تقسیم
quartile تقسیم شده به 4/3و 4/1
indistributable تقسیم نشدنی
partition function تابع تقسیم
divisive تقسیم کننده
junction boxes جعبه تقسیم
splice box جعبه تقسیم
division of labor تقسیم کار
distribution of forces تقسیم نیروها
autotomy تقسیم خودبخود
regionalism تقسیم کشوربنواحی
distribution of the estate تقسیم ترکه
water point نقطه تقسیم اب
clastic تقسیم شونده
division line خط تقسیم شده
distribution coefficient ضریب تقسیم
division check ازمایش تقسیم
distributing box جعبه تقسیم
zeradivide تقسیم بر صفر
dichotomies تقسیم به دو بخش
dividing تقسیم بندی
battery bus جعبه تقسیم
distribution box جعبه تقسیم
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com