Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English
Persian
to d. with others
بادیگران تقسیم یاسهم کردن
Other Matches
to keep oneself to oneself
ازامیزش بادیگران خود داری کردن
subdividing
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivide
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
to cast in one lot with others
بادیگران سهیم شدن
chime in
بادیگران هم اهنگ شدن
to p with others in something
درچیزی بادیگران شریک شدن
incommunicably
چنانکه نتوان بادیگران در میان گذاشت
divisor
عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous
تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier
درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
base band
1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
baseband
1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
trellis coding
روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
fractions
بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fraction
بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
distributing
تقسیم کردن
divides
تقسیم کردن
aminister
تقسیم کردن
distribute
تقسیم کردن
divide
تقسیم کردن
compartment
تقسیم کردن
shares
تقسیم کردن
shared
تقسیم کردن
share
تقسیم کردن
intersect
تقسیم کردن
intersected
تقسیم کردن
compartments
تقسیم کردن
intersects
تقسیم کردن
distributes
تقسیم کردن
administer
تقسیم کردن
give-and-take
<idiom>
تقسیم کردن
compart
تقسیم کردن
administers
تقسیم کردن
administering
تقسیم کردن
separates
تقسیم کردن
separated
تقسیم کردن
administered
تقسیم کردن
separate
تقسیم کردن
to share out
تقسیم کردن
graduating
تقسیم بندی کردن
third
به سه بخش تقسیم کردن
cantons
به بخش تقسیم کردن
canton
به بخش تقسیم کردن
whack up
تقسیم به سهام کردن
compartmentation
تقسیم بندی کردن
prorate
به نسبت تقسیم کردن
thirds
به سه بخش تقسیم کردن
tierce
به سه قسمت تقسیم کردن
break down
تقسیم بندی کردن
graduate
تقسیم بندی کردن
shire
به استان تقسیم کردن
autotomize
تقسیم خودبخود کردن
distribute among the creditors in propor
به غرماء تقسیم کردن
graduates
تقسیم بندی کردن
partitions
تقسیم افراز کردن
sector
جزء تقسیم کردن
pull one's weight
<idiom>
کارها را تقسیم کردن
sectors
جزء تقسیم کردن
partition
تقسیم افراز کردن
fractionize
تقسیم بجزء کردن
lot
تقسیم بندی کردن
fractionalize
تقسیم بجزء کردن
shires
به استان تقسیم کردن
sectors
کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sector
کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
distributes
تقسیم کردن تعمیم دادن
distribute
تقسیم کردن تعمیم دادن
gerrymander
بطورغیر عادلانه تقسیم کردن
admeasure
سهم دادن تقسیم کردن
apportioned
تقسیم کردن تخصیص دادن
allocating
تقسیم کردن اختصاص دادن
apportion
تقسیم کردن تخصیص دادن
allocate
تقسیم کردن اختصاص دادن
apportioning
تقسیم کردن تخصیص دادن
apportions
تقسیم کردن تخصیص دادن
lot
کالا بقطعات تقسیم کردن
division
بخش رسته تقسیم کردن
aliquot
بدوقسمت مساوی تقسیم کردن
distributing
تقسیم کردن تعمیم دادن
divisions
بخش رسته تقسیم کردن
allocates
تقسیم کردن اختصاص دادن
compartmentalizing
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
pottion
تقسیم کردن سهم دادن از
syllabify
تقسیم به هجای مقطع کردن
quadrat
به قطعات مستطیل تقسیم کردن
compartmentalised
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalises
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
comparmentalize
به اپارتمانهای جداجدا تقسیم کردن
compartmentalize
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalising
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
split
ترک برداشتن تقسیم کردن
compartmentalizes
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalized
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
dichotomize
بدو بخش تقسیم کردن
parcels
به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
parcel
به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
partition
اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
trisect
بسه بخش مساوی تقسیم کردن
piecemeal
به اجزاء ریز تقسیم کردن خردخرد
quarter
به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
partitions
اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
dispart
تقسیم شدن هدف گیری کردن
balkanize
ناحیهای را بقطعات ریز تقسیم کردن
batch
با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
batches
با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
imputing
تقسیم کردن متهم کردن
impute
تقسیم کردن متهم کردن
imputes
تقسیم کردن متهم کردن
imputed
تقسیم کردن متهم کردن
hyphen
علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphens
علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
terrtorialize
محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
segments
قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
segment
قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
factorize
تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
hyphen
فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphens
فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
B register
1-ثبات آدرس که به آدرس مرجع اضافه شده که محل مورد نظر را مشخص میکند 2-ثباتی که برای گسترده تر کردن اکومولاتور برای ضرب و تقسیم به کار می رود
divisions
تقسیم
allocates
تقسیم
allotment
تقسیم
sharing
تقسیم
allotments
تقسیم
allocating
تقسیم
repartition
تقسیم
dealing
تقسیم
dispensation
تقسیم
distributions
تقسیم
apportionment
تقسیم
graduator
خط تقسیم کن
admeasurement
تقسیم
dispensations
تقسیم
distribution
تقسیم
allocate
تقسیم
branches
تقسیم
branch
تقسیم
cleavages
تقسیم
cleavage
تقسیم
division
تقسیم
admensuration
تقسیم
junction box
جعبه تقسیم
dichotomy
تقسیم به دو بخش
divisions
عمل تقسیم
allotment
پخش تقسیم
graduate
بدرجات تقسیم
division
تقسیم
[ریاضی]
division
عمل تقسیم
denominator
تقسیم کننده
denominators
تقسیم کننده
market segmentation
تقسیم بازار
meiosis
تقسیم کاهشی
meiosis
تقسیم سلولی
o o line
خط تقسیم دیدبانی
partings
تقسیم تجزیه
parting
تقسیم تجزیه
fifty fifty
تقسیم بالمناصفه
divided
تقسیم شده
fifty-fifty
تقسیم بالمناصفه
divider
پرگار تقسیم
divider
تقسیم کننده
load distribution
تقسیم بار
line graduation
تقسیم بندی خط
fire distribution
تقسیم اتش
allotments
پخش تقسیم
sortition
تقسیم با قرعه
short division
تقسیم باختصار
sharing the market
تقسیم بازار
severability
قابلیت تقسیم
divisible
قابل تقسیم
scissor
قطع تقسیم
graduates
بدرجات تقسیم
hyphenation
تقسیم کلمه
graduating
بدرجات تقسیم
quartile
تقسیم شده به 4/3و 4/1
indistributable
تقسیم نشدنی
partition function
تابع تقسیم
divisive
تقسیم کننده
junction boxes
جعبه تقسیم
splice box
جعبه تقسیم
division of labor
تقسیم کار
distribution of forces
تقسیم نیروها
autotomy
تقسیم خودبخود
regionalism
تقسیم کشوربنواحی
distribution of the estate
تقسیم ترکه
water point
نقطه تقسیم اب
clastic
تقسیم شونده
division line
خط تقسیم شده
distribution coefficient
ضریب تقسیم
division check
ازمایش تقسیم
distributing box
جعبه تقسیم
zeradivide
تقسیم بر صفر
dichotomies
تقسیم به دو بخش
dividing
تقسیم بندی
battery bus
جعبه تقسیم
distribution box
جعبه تقسیم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com