English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (31 milliseconds)
English Persian
lade بارگیری کردن خالی کردن
Other Matches
unit loading بارگیری کردن یکانها برای حمل و نقل بارگیری یکان
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
long shoreman گماشته بارگیری و بار خالی کنی در بندریا ماهی گیری در کرانه
preload loading بارگیری اولیه یا بارگیری قبل از بارگیری اصلی
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
take on <idiom> ضبط کردن،بارگیری کردن
deflated خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflating خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflate خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflates خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
shake down جیب کسی را کاملا خالی کردن بیتوته کردن
stowing بارگیری کردن
stow بارگیری کردن
stowed بارگیری کردن
loads بارگیری کردن
stows بارگیری کردن
load بارگیری کردن
stevedores بارگیری وباراندازی کردن
stevedore بارگیری وباراندازی کردن
tip خالی کردن سرازیر کردن نوک
tipping خالی کردن سرازیر کردن نوک
let off <idiom> خالی کردن (تفنگ)،منبسط کردن
lading بارگیری عمل بار کردن
port شراب شیرین بارگیری کردن
loading بارگیری کردن سوارشدن به خودرو یاهواپیما
pickup zone منطقه بارگیری و بار کردن وسایل
counter shed پودکشی [عمل رد کردن پود بین تارها که در آن با ضربی کردن تارها، فضای خالی ایجاد می شود.]
wet storage بارگیری روی عرشه کشتی درروی دریا بارگیری دریایی
to cleanovt خالی کردن
purged خالی کردن
vacating خالی کردن
give way جا خالی کردن
purges خالی کردن
vacated خالی کردن
knock out خالی کردن
vacate خالی کردن
let out خالی کردن
let off خالی کردن
discharge خالی کردن
to offload خالی کردن
to work off خالی کردن
purge خالی کردن
discharges خالی کردن
to load off خالی کردن
turn out <idiom> خالی کردن
vacates خالی کردن
drains خالی کردن اب
unloaded خالی کردن
unload خالی کردن
clear-out خالی کردن
evacuating خالی کردن
depleting خالی کردن
depletes خالی کردن
clear out خالی کردن
depleted خالی کردن
deplete خالی کردن
vent خالی کردن
vented خالی کردن
to clear out خالی کردن
venting خالی کردن
evacuate خالی کردن
evacuated خالی کردن
unloads خالی کردن
drained خالی کردن اب
evacuates خالی کردن
draining خالی کردن اب
vents خالی کردن
to play a gun on خالی کردن
assoil خالی کردن
to give vent to one's wrath دق دل را خالی کردن
drain خالی کردن اب
pumped با تلمبه خالی کردن
decants اهسته خالی کردن
unpeople خالی از سکنه کردن
to vent oneself دل خود را خالی کردن
pump با تلمبه خالی کردن
walk out on خالی ازسکنه کردن
To vacate the field . میدان را خالی کردن
lade با ملاقه خالی کردن
disgorging خالی کردن ریختن
disgorges خالی کردن ریختن
relieve one's feeling دل خود را خالی کردن
disgorged خالی کردن ریختن
pumps با تلمبه خالی کردن
disgorge خالی کردن ریختن
bleneh شانه خالی کردن
shrink شانه خالی کردن از
flinch شانه خالی کردن
flinched شانه خالی کردن
desolate خالی از سکنه کردن
flinches شانه خالی کردن
unload خالی کردن اندوه
unload خالی کردن بار
discharge خالی کردن باتری
vent خالی کردن خشم
discharge خالی کردن گلوله
dispeople خالی ازسکنه کردن
decanting اهسته خالی کردن
weasel شانه خالی کردن
to break bulk خالی کردن بار
elutriate اهسته خالی کردن
to touch off درکردن خالی کردن
to let off خالی کردن بخشودن
decant اهسته خالی کردن
to open one's mind دل خود را خالی کردن
shrinks شانه خالی کردن از
shrinking شانه خالی کردن از
decanted اهسته خالی کردن
weasels شانه خالی کردن
cop-out شانه خالی کردن
repudiate شانه خالی کردن
beat شانه خالی کردن
off one's chest <idiom> خودرا خالی کردن
exhaustible قابل خالی کردن
To let off steam . To get it off ones chest. دل خود را خالی کردن
diffusion خالی کردن بار
shirk شانه خالی کردن از
shirked شانه خالی کردن از
shirking شانه خالی کردن از
shirks شانه خالی کردن از
flinching شانه خالی کردن
flecker خال خالی کردن
evade شانه خالی کردن
shirk شانه خالی کردن
quails شانه خالی کردن
quail شانه خالی کردن
back haul بارگیری در بازگشت از یک ماموریت بارگیری دوسره باربرگشت
emptiest خالی کردن تهی شدن
empty خالی کردن تهی شدن
poops باد وگازمعده را خالی کردن
to emtpy [your] glass in one gulp [at a gulp] جام را یک نفس خالی کردن
emptier خالی کردن تهی شدن
poop باد وگازمعده را خالی کردن
aspirate خالی کردن بیرون کشیدن
hollows پوک شدن خالی کردن
hollow پوک شدن خالی کردن
empties خالی کردن تهی شدن
aspirates خالی کردن بیرون کشیدن
to c. ata difficulty ازسختی شانه خالی کردن
aspirating خالی کردن بیرون کشیدن
To clean someone out. جیب کسی ؟ ؟ خالی کردن
let down باد [لاستیک را] خالی کردن
deflate باد چیزی را خالی کردن
emptied خالی کردن تهی شدن
embarkation order دستورالعمل بارگیری یا سوارشدن دستور بارگیری
combat loading بارگیری رزمی هواپیما بارگیری جنگی
endurance loading بارگیری با حداکثر فرفیت بارگیری کامل
shrink one's duty از انجام وظیفه شانه خالی کردن
asterisk پر کردن محل دهدهی خالی با علامت *
asterisks پر کردن محل دهدهی خالی با علامت *
to come away empty-handed با دست خالی [معامله ای را] ترک کردن
flush خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
flushes خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
eviscerate خالی کردن نیروی چیزی راگرفتن
lie-down از زیرکار شانه خالی کردن درازکشیدن
lie down از زیرکار شانه خالی کردن درازکشیدن
flushing خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
To shirk ones responsibility . اززیر با رمسئولیت شانه خالی کردن
to overrun one's duty از انجام وفیفه شانه خالی کردن
pad character کاراکتر میانگیر برای پر کردن فصای خالی
quadding درج فضای خالی در متن برای پر کردن خط
to d. up a liquid مایعی را باچمچه ومانندان برداشتن یا خالی کردن
To vacate a house. خانه ای را خالی کردن ( بلند شدن از محل )
frees پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
sign off از زیر بار تعهد یامشارکتی شانه خالی کردن
freeing پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
freed پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
free پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
fill پر کردن حروف با جای خالی به طوری که هیچ حرفی جا نماند
fills پر کردن حروف با جای خالی به طوری که هیچ حرفی جا نماند
overdraw بیش از اعتبار حواله کردن برات خالی از وجه دادن
righting مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
righted مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
right مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
blankest 1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
blank 1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
clearings تعویض اطلاعات در یک ثبات یاخانه حافظه یا واحد ذخیره با صفر یا جای خالی پاک کردن متن و یا تصاویرگرافیکی روی صفحه نمایش
clearing تعویض اطلاعات در یک ثبات یاخانه حافظه یا واحد ذخیره با صفر یا جای خالی پاک کردن متن و یا تصاویرگرافیکی روی صفحه نمایش
zero supperssion موقوف کردن صفرها جایگزینی صفرهای ماقبل یک عدد با جای خالی به طوریکه صفرها در موقعیت چاپ عددفاهر نشوند
vacancies محل خالی جای خالی
vacancy محل خالی جای خالی
hyphen فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphens فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
side sweep and over under گرفتن دست و کمرحریف کشیدن وی بطرف خودو با پای چپ زیر پای راست حریف را خالی کردن و پرتاب حریف
casualty staging unit یکان بارگیری بیماران وزخمیها درهواپیما یکان بارگیری بیماران
manspace جای خالی در خودرو یا کشتی یا هواپیما جای نفری خالی
staging unit یکان خدمات بارگیری یکان بارگیری
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
pad ناحیهای از مس مسطح روی یک تخته مدار چاپی که محل اتصال سیمهای تشکیل دهنده مدار بوده و به وسیله ان انتقال میان سیمی از یک طرف تخته مدار چاپی به طرف دیگر صورت می گیرد پر کردن فیلدی از داده بافضای خالی دفترچه یادداشت
pads ناحیهای از مس مسطح روی یک تخته مدار چاپی که محل اتصال سیمهای تشکیل دهنده مدار بوده و به وسیله ان انتقال میان سیمی از یک طرف تخته مدار چاپی به طرف دیگر صورت می گیرد پر کردن فیلدی از داده بافضای خالی دفترچه یادداشت
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com