English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (20 milliseconds)
English Persian
confuse باهم اشتباه کردن
confuses باهم اشتباه کردن
Other Matches
to set by the ears باهم بدکردن باهم مخالف کردن
range error اشتباه در تخمین دریایی اشتباه بردی اشتباه برد
to set at loggerheads باهم بد کردن باهم مخالف کردن
glitch یک اشتباه کوچک که باعث ایجاد اشتباه در انتقال اطلاعات میشود
glitches یک اشتباه کوچک که باعث ایجاد اشتباه در انتقال اطلاعات میشود
synchronised همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
interchanges باهم عوض کردن
to set at variance با هم بد کردن باهم مخالف ت
chums باهم زندگی کردن
chum باهم زندگی کردن
cohabits باهم زندگی کردن
cohabited باهم زندگی کردن
cohabiting باهم زندگی کردن
interwed باهم پیوند کردن
cohabit باهم زندگی کردن
interchanged باهم عوض کردن
sums باهم جمع کردن
to keep company باهم امیزش کردن
symmetrize باهم قرینه کردن
splicing باهم متصل کردن
splices باهم متصل کردن
spliced باهم متصل کردن
interchange باهم عوض کردن
splice باهم متصل کردن
interchanging باهم عوض کردن
intercommon باهم شرکت کردن
sum باهم جمع کردن
out of place <idiom> درجایی اشتباه ،درزمان اشتباه بودن
to spar at each other باهم مشت بازی کردن
to cotton together باهم ساختن یارفاقت کردن
to cotton with each other باهم ساختن یارفاقت کردن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to come to an explanation درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
pace lap دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
fumbles اشتباه کردن
mistake اشتباه کردن
blundered اشتباه کردن
trip up <idiom> اشتباه کردن
slip-ups اشتباه کردن
slip-up اشتباه کردن
fumble اشتباه کردن
to make a mistake اشتباه کردن
fumbled اشتباه کردن
blunder اشتباه کردن
to make an error اشتباه کردن
misconstruing اشتباه کردن
misconstrues اشتباه کردن
misconstrued اشتباه کردن
misconstrue اشتباه کردن
slip up اشتباه کردن
make a mistake <idiom> اشتباه کردن
blunders اشتباه کردن
goofs اشتباه کردن
to goof up [American E] اشتباه کردن
goof اشتباه کردن
slips اشتباه کردن
mistaking اشتباه کردن
mistakes اشتباه کردن
goofing اشتباه کردن
slip اشتباه کردن
goofed اشتباه کردن
miscue اشتباه کردن
slipped اشتباه کردن
mistook اشتباه کردن
blundering اشتباه کردن
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
I consider that a mistake. [I regard that as a mistake.] این به نظر من اشتباه است. [این را من اشتباه بحساب می آورم.]
misthink اشتباه فکر کردن
to stumble in one's speech درسخنرانی اشتباه کردن
miscalculating اشتباه محاسبه کردن
bobbles پی درپی اشتباه کردن
to believe wrong اشتباه گمان کردن
miscalculating اشتباه حساب کردن
miscalculate اشتباه حساب کردن
miscalculate اشتباه محاسبه کردن
miscalculated اشتباه محاسبه کردن
miscalculates اشتباه حساب کردن
miscalculates اشتباه محاسبه کردن
bobble پی درپی اشتباه کردن
miscalculated اشتباه حساب کردن
hallucinated هذیان گفتن اشتباه کردن
hallucinate هذیان گفتن اشتباه کردن
To lead someone astray. کسی رادچار اشتباه کردن
hallucinates هذیان گفتن اشتباه کردن
refuting اشتباه کسی را اثبات کردن
miscarries صدمه دیدن اشتباه کردن
refuted اشتباه کسی را اثبات کردن
miscarrying صدمه دیدن اشتباه کردن
refutes اشتباه کسی را اثبات کردن
miscarry صدمه دیدن اشتباه کردن
refute اشتباه کسی را اثبات کردن
eat humble pie <idiom> پذیرفتن اشتباه وعذرخواهی کردن
hallucinating هذیان گفتن اشتباه کردن
bark up the wrong tree <idiom> [درمورد چیزی گمان اشتباه کردن]
eat crow <idiom> مجبور کردن کسی به اشتباه وشکست
to blame somebody for something کسی را مسئول کارناقص [اشتباه ] کردن
foul up <idiom> با یک اشتباه احمقانه همه چیز را خراب کردن
to make a typing error [mistake] اشتباه تایپ کردن [صفحه کلید یا تلفن]
to make a typo [American E] اشتباه تایپ کردن [صفحه کلید یا تلفن]
to hit the wrong key [on the PC/phone/calculator] اشتباه تایپ کردن صفحه [کلید یا تلفن]
to make [commit] a faux pas اشتباه اجتماعی کردن [در رابطه با رفتار بین مردم]
fluffing نرم کردن اشتباه کردن
fluffed نرم کردن اشتباه کردن
fluffs نرم کردن اشتباه کردن
fluff نرم کردن اشتباه کردن
malfunctioned تابع نرم افزاری برای یافتن کمک کردن به تشخیص دلایل خطا یا اشتباه
malfunctions تابع نرم افزاری برای یافتن کمک کردن به تشخیص دلایل خطا یا اشتباه
malfunction تابع نرم افزاری برای یافتن کمک کردن به تشخیص دلایل خطا یا اشتباه
dump رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
datum error اشتباه سطح مبنای ارتفاع اشتباه سطح مبنای اب دریا
delivery error اشتباه پرتاب اشتباه در سیستم پرتاب
fumbled از کف دادن اتفاقی توپ اشتباه کردن در کنترل توپ گوی لاکراس به زمین افتاده
fumble از کف دادن اتفاقی توپ اشتباه کردن در کنترل توپ گوی لاکراس به زمین افتاده
fumbles از کف دادن اتفاقی توپ اشتباه کردن در کنترل توپ گوی لاکراس به زمین افتاده
conjointly باهم
tutti باهم
simoltaneous باهم
at once باهم
simoltaneously باهم
concerted باهم
one with a باهم
together باهم
jointly باهم
simultaneously باهم
concurrently باهم
inchorus باهم
vis a vis باهم
vis-a-vis باهم
to whip in باهم نگاهداشتن
coincides باهم رویدادن
coinciding باهم رویدادن
contemporaneously بطورمعاصر باهم
collaborates باهم کارکردن
simultaneous with each other باهم رخ دهنده
collaborating باهم کارکردن
cooperate باهم کارکردن
one anda همه باهم
We went together . باهم رفتیم
at loggerheads <idiom> باهم جنگیدن
cowork باهم کارکردن
to grow together باهم پیوستن
coincided باهم رویدادن
coincide باهم رویدادن
all at once همه باهم
interweaves باهم امیختن
interweaving باهم امیختن
combines باهم پیوستن
interwove باهم امیختن
combine باهم پیوستن
coexisting باهم زیستن
to keep company باهم بودن
coexisted باهم زیستن
interweave باهم امیختن
collocation باهم گذاری
coexists باهم زیستن
to work together باهم کارکردن
to act jointly باهم کارکردن
to huddle together باهم غنودن
combining باهم پیوستن
kissing kind باهم دوست
coexist باهم زیستن
concomitancy باهم بودن
cohabitation زندگی باهم
collaborate باهم کارکردن
to be together باهم بودن
collaborated باهم کارکردن
coadunate باهم روییده
com پیشوند بمعانی با و باهم
to keep friends باهم دوست ماندن
to be good pax باهم دوست بودن
to grow into one باهم یکی شدن
to bill and coo باهم غنج زدن
compared برابرکردن باهم سنجیدن
grades جورکردن باهم امیختن
cross fertilize باهم پیوند زدن
to grow together باهم یکی شدن
compare برابرکردن باهم سنجیدن
coapt باهم متناسب شدن
comparing برابرکردن باهم سنجیدن
coapt باهم جور امدن
promiscuous bathing ابتنی زن و مرد باهم
coextend باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
they had words باهم نزاع کردند
coact باهم نمایش دادن
to be together with somebody با کسی باهم بودن
impacted باهم جوش خورده
impacted باهم جمع شده
co- پیشوندیست بمعنی با و باهم
Co پیشوندیست بمعنی با و باهم
coexistent باهم زیست کننده
correlation بستگی دوچیز باهم
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com