Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (38 milliseconds)
English
Persian
splice
باهم متصل کردن
spliced
باهم متصل کردن
splices
باهم متصل کردن
splicing
باهم متصل کردن
Other Matches
diptych
دولوحی که باهم بوسیله لولایی متصل شده و برای نوشتن بکار می رفته و تاه میشده
to set by the ears
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
to set at loggerheads
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
synchronize
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronised
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
interchanging
باهم عوض کردن
symmetrize
باهم قرینه کردن
chums
باهم زندگی کردن
cohabits
باهم زندگی کردن
interchanged
باهم عوض کردن
interchanges
باهم عوض کردن
cohabiting
باهم زندگی کردن
cohabited
باهم زندگی کردن
cohabit
باهم زندگی کردن
interchange
باهم عوض کردن
sums
باهم جمع کردن
sum
باهم جمع کردن
intercommon
باهم شرکت کردن
to keep company
باهم امیزش کردن
confuse
باهم اشتباه کردن
confuses
باهم اشتباه کردن
interwed
باهم پیوند کردن
to set at variance
با هم بد کردن باهم مخالف ت
chum
باهم زندگی کردن
to spar at each other
باهم مشت بازی کردن
to cotton with each other
باهم ساختن یارفاقت کردن
to cotton together
باهم ساختن یارفاقت کردن
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to come to an explanation
درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
attaches
1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
attach
1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
attaching
1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
joins
متصل کردن یا وصل کردن چندین چیز مهم
joined
متصل کردن یا وصل کردن چندین چیز مهم
join
متصل کردن یا وصل کردن چندین چیز مهم
joggle
متصل کردن
joggles
متصل کردن
colligate
متصل کردن
adjoin
متصل کردن
joined
متصل کردن
joggling
متصل کردن
join
متصل کردن
link
متصل کردن
adjoined
متصل کردن
pans
متصل کردن
connects
متصل کردن
connect
متصل کردن
joggled
متصل کردن
tie down
متصل کردن
apply
متصل کردن
adjoins
متصل کردن
applies
متصل کردن
pan
متصل کردن
joins
متصل کردن
applying
متصل کردن
pan-
متصل کردن
connect
اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
connects
اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
enjoin
بهم متصل کردن
enjoined
بهم متصل کردن
enjoining
بهم متصل کردن
enjoins
بهم متصل کردن
catenate
پیوستن متصل کردن
pinning
متصل کردن به گیرافتادن
pinned
متصل کردن به گیرافتادن
pin
متصل کردن به گیرافتادن
tie in
<idiom>
به چیزدیگری متصل کردن
bond
متصل کردن چسباندن اتصال
pace lap
دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
compact
فشرده کردن بهم متصل کردن
compacts
فشرده کردن بهم متصل کردن
compacted
فشرده کردن بهم متصل کردن
compacting
فشرده کردن بهم متصل کردن
dowel
بامیخ پرچ بهم متصل کردن
to plug
متصل کردن
[الکترونیک یا مهندسی برق]
connection of loom pieces
متصل کردن قطعات دار
[قالی]
seams
درز دادن بوسیله درزگیری بهم متصل کردن
seam
درز دادن بوسیله درزگیری بهم متصل کردن
bow line
نوعی گره برای متصل کردن هواپیما به زمین
AUI connector
اتصال D برای متصل کردن کابلهای انترنت به آداپتور شبکه
PID
متصل یاد شده به سیستم برای مشخص کردن یا تامین اجازه به کاربران
dump
رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
personal
متصل یا وصل در سیستم برای مشخص کردن یا تامین اجازه برای کاربر
harnessing
یراق کردن یراق اسب متصل به ارابه
harnessed
یراق کردن یراق اسب متصل به ارابه
harness
یراق کردن یراق اسب متصل به ارابه
welded
متصل کردن جوش دادن جوش
welds
متصل کردن جوش دادن جوش
weld
متصل کردن جوش دادن جوش
linkages
مجموعه اتصال اتصال متصل کردن
linkage
مجموعه اتصال اتصال متصل کردن
vis-a-vis
باهم
simoltaneously
باهم
simoltaneous
باهم
conjointly
باهم
concerted
باهم
concurrently
باهم
at once
باهم
one with a
باهم
inchorus
باهم
jointly
باهم
simultaneously
باهم
together
باهم
vis a vis
باهم
tutti
باهم
coincided
باهم رویدادن
interwove
باهم امیختن
coincide
باهم رویدادن
to be together
باهم بودن
We went together .
باهم رفتیم
cowork
باهم کارکردن
at loggerheads
<idiom>
باهم جنگیدن
cooperate
باهم کارکردن
interweaving
باهم امیختن
combining
باهم پیوستن
interweave
باهم امیختن
collaborate
باهم کارکردن
coinciding
باهم رویدادن
collaborated
باهم کارکردن
coincides
باهم رویدادن
collaborates
باهم کارکردن
to whip in
باهم نگاهداشتن
collaborating
باهم کارکردن
interweaves
باهم امیختن
coadunate
باهم روییده
coexisted
باهم زیستن
to act jointly
باهم کارکردن
to grow together
باهم پیوستن
coexists
باهم زیستن
coexisting
باهم زیستن
coexist
باهم زیستن
to huddle together
باهم غنودن
one anda
همه باهم
kissing kind
باهم دوست
collocation
باهم گذاری
to work together
باهم کارکردن
concomitancy
باهم بودن
all at once
همه باهم
to keep company
باهم بودن
cohabitation
زندگی باهم
contemporaneously
بطورمعاصر باهم
combine
باهم پیوستن
combines
باهم پیوستن
simultaneous with each other
باهم رخ دهنده
chain
متصل کردن فایل و داده ها پشت سر هم به طوری که به هر فایل یا داده بعدی یک اشاره گر وجود دارد
chains
متصل کردن فایل و داده ها پشت سر هم به طوری که به هر فایل یا داده بعدی یک اشاره گر وجود دارد
Co
پیشوندیست بمعنی با و باهم
co-
پیشوندیست بمعنی با و باهم
correlation
بستگی دوچیز باهم
to grow into one
باهم یکی شدن
to bill and coo
باهم غنج زدن
promiscuous bathing
ابتنی زن و مرد باهم
to be good pax
باهم دوست بودن
to keep friends
باهم دوست ماندن
to grow together
باهم یکی شدن
to hang together
باهم مربوط بودن
they had words
باهم نزاع کردند
to hang together
باهم پیوسته یامتحدبودن
comparing
برابرکردن باهم سنجیدن
cross fertilize
باهم پیوند زدن
compare
برابرکردن باهم سنجیدن
grade
جورکردن باهم امیختن
coapt
باهم جور امدن
impacted
باهم جمع شده
trigon
اجتماع سه ستاره باهم
impacted
باهم جوش خورده
We bear no relationship to each other .
باهم نسبتی نداریم
coapt
باهم متناسب شدن
coact
باهم نمایش دادن
coexistent
باهم زیست کننده
compared
برابرکردن باهم سنجیدن
compares
برابرکردن باهم سنجیدن
grades
جورکردن باهم امیختن
com
پیشوند بمعانی با و باهم
coextend
باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
to be together with somebody
با کسی باهم بودن
con
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
they were made one
یعنی باهم عروسی کردند
conned
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
pools
شریک شدن باهم اتحادکردن
simultaneous
باهم واقع شونده همزمان
adds
جمع زدن باهم پیوستن
adding
جمع زدن باهم پیوستن
add
جمع زدن باهم پیوستن
cons
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
conning
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
col
پیشوند بمعانی باو باهم
confluent
باهم جاری شونده متلاقی
to go to gether
بهم خوردن باهم جوربودن
out of tune
<idiom>
باهم خوب وسازش نداشتن
we are kin
ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
pooled
شریک شدن باهم اتحادکردن
pool
شریک شدن باهم اتحادکردن
We entered the room together .
باهم وارد اطاق شدیم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com