English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (29 milliseconds)
English Persian
pretend بخود بستن دعوی کردن
pretending بخود بستن دعوی کردن
pretends بخود بستن دعوی کردن
Other Matches
feign بخود بستن جعل کردن
arrogate غصب کردن بخود بستن
feigns بخود بستن جعل کردن
assumes بخود بستن وانمود کردن
assume بخود بستن وانمود کردن
arrogation بخود بستن
sham بخود بستن
dissemble بخود بستن
playact بخود بستن
feign بخود بستن
pretend بخود بستن
delusion of reference هذیان بخود بستن
pretends دعوی یاادعا کردن اقامه دعوی کردن
pretending دعوی یاادعا کردن اقامه دعوی کردن
pretend دعوی یاادعا کردن اقامه دعوی کردن
refocillate تجدید حیات کردن بخود اوردن
restitution of conjugal rights دعوی الزام شوهر به مراجعت به خانه دعوی الزام به ایفاء وفایف زناشویی
sue دعوی کردن
quarrel دعوی کردن
sued دعوی کردن
quarrelling دعوی کردن
quarreling دعوی کردن
suing دعوی کردن
sues دعوی کردن
set up claim to دعوی کردن
quarrels دعوی کردن
quarreled دعوی کردن
quarrelled دعوی کردن
stet processus گزارش اصلاحی تنظیم کردن ترک دعوی کردن
go to law اقامه دعوی کردن دادخواهی کردن عارض شدن
lodge a complaint اقامه دعوی کردن
relinquishes ترک دعوی کردن
quarreling دعوی کردن منازعه
traverse تکذیب کردن دعوی
relinquished ترک دعوی کردن
subduct ترک دعوی کردن
disclaims ترک دعوی کردن
quarrel دعوی کردن منازعه
quarreled دعوی کردن منازعه
relinquish a claim ترک دعوی کردن
traversed تکذیب کردن دعوی
disclaim ترک دعوی کردن
traverses تکذیب کردن دعوی
disclaimed ترک دعوی کردن
disclaiming ترک دعوی کردن
traversing تکذیب کردن دعوی
to go [fall] together by the ears [outdated] <idiom> شروع به دعوی کردن
relinquish ترک دعوی کردن
litigated طرح دعوی کردن
litigates طرح دعوی کردن
litigating طرح دعوی کردن
quarrels دعوی کردن منازعه
disaffirm ترک دعوی کردن
litigate طرح دعوی کردن
quarrelling دعوی کردن منازعه
quarrelled دعوی کردن منازعه
pretend to دعوی یا ادعا کردن
dismissals عزل مختومه کردن دعوی
to pretend to wisdom دعوی عقل یا حکمت کردن
dismissal عزل مختومه کردن دعوی
litigating دعوی کردن مورد اعتراض قراردادن
litigates دعوی کردن مورد اعتراض قراردادن
litigate دعوی کردن مورد اعتراض قراردادن
lodge a complaint against someone علیه کسی اقامه دعوی کردن
litigated دعوی کردن مورد اعتراض قراردادن
to start quarrelling <idiom> شروع به دعوی کردن [اصطلاح روزمره]
bring an action against someone علیه کسی اقامه دعوی کردن
bring a suit against a person اقامه دعوی علیه کسی کردن
redundancies در دفاع دعوی از مسائل خارجی استفاده کردن
redundancy در دفاع دعوی از مسائل خارجی استفاده کردن
processes جریان دعوی از مجرای قانون تعقیب کردن
to square up خود را آماده کردن [برای دعوی یا حمله]
process جریان دعوی از مجرای قانون تعقیب کردن
disaffirm دعوی سابق را به صلح ختم کردن نقض احکام صادره از دادگاهها
attaches 1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
attaching 1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
attach 1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
dog down بستن و جذم کردن درب محکم کردن درپوش اشیاء
bound خیز محدود کردن مقید کردن بستن
contract مخفف کردن مقاطعه کردن قرارداد بستن
mach hold بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار
trover دعوی مطالبه قیمت مال مغصوب دعوی مطالبه قیمت مال مورد استفاده بلاجهت
block بستن مسدود کردن
blocked بستن مسدود کردن
astringe جمع کردن بستن
assesses تعیین کردن بستن
turn off <idiom> بستن ،خاموش کردن
assess تعیین کردن بستن
steek بستن سجاف کردن
bindings صحافی کردن به هم بستن
assessed تعیین کردن بستن
assessing تعیین کردن بستن
blocks بستن مسدود کردن
shut off قطع کردن بستن
binding صحافی کردن به هم بستن
compounding a felony سازش کردن در دعوی ناشی از جنایت با پرداخت مبلغی به عنوان غرامت به مجنی علیه یا قائم مقام او
stipulate پیمان بستن تصریح کردن
stipulates پیمان بستن تصریح کردن
decamps رخت بر بستن کوچ کردن
To turn the tap on (off). شیر آب را باز کردن ( بستن )
to lay on بستن مالیات تحمیل کردن
decamped رخت بر بستن کوچ کردن
decamping رخت بر بستن کوچ کردن
stamp نقش بستن منقوش کردن
to bar apatn بستن و مسدود کردن راه
stamps نقش بستن منقوش کردن
cincture احاطه کردن کمرچیزی را بستن
decamp رخت بر بستن کوچ کردن
seals مهر و موم کردن بستن
wattle نرده گذاری کردن بستن
seal مهر و موم کردن بستن
stipulating پیمان بستن تصریح کردن
to form a notion اندیشه کردن خیال بستن
string مربی خم کردن کمان و بستن زه
gagging پوزه بند بستن محدود کردن
gagged پوزه بند بستن محدود کردن
gag پوزه بند بستن محدود کردن
shunt موازی کردن بستن بسته شدن
set بستن درجه به سلاح تنظیم کردن
trusses بهم بستن بادبان را جمع کردن
shunts موازی کردن بستن بسته شدن
seel چشم خود را بستن کور کردن
setting up بستن درجه به سلاح تنظیم کردن
sets بستن درجه به سلاح تنظیم کردن
shunted موازی کردن بستن بسته شدن
trussing بهم بستن بادبان را جمع کردن
truss بهم بستن بادبان را جمع کردن
trussed بهم بستن بادبان را جمع کردن
levies مالیات بستن بر جمع اوری کردن
levying مالیات بستن بر جمع اوری کردن
gags پوزه بند بستن محدود کردن
levied مالیات بستن بر جمع اوری کردن
lace بندکفش را بستن یراق دوزی کردن
levy مالیات بستن بر جمع اوری کردن
laces بندکفش را بستن یراق دوزی کردن
buckle باسگک بستن دست وپنجه نرم کردن
lacevi بستن با بند سفت کردن حاشیه دارکردن
buckled باسگک بستن دست وپنجه نرم کردن
buckles باسگک بستن دست وپنجه نرم کردن
shut off <idiom> بستن شیرآب یا خاموش کردن کلید برق
to occlude بستن [جلو چیزی راگرفتن ] [مسدود کردن]
To be out to do some thing . کمر همت بستن ( کمر انجام کاری را بستن )
assembly بستن و سوار کردن قطعات اسلحه اجتماع یکانها
self-help کمک بخود
to suck in بخود کشیدن
bethink بخود امدن
aplomb اطمینان بخود
by it self خود بخود
self help کمک بخود
he was restored to reason بخود امد
narcissism عشق بخود
preen بخود بالیدن
assumed بخود بسته
to imbrue with blood بخود اغشتن
to imbrue in blood بخود اغشتن
introspect بخود برگشتن
spohnge بخود کشیدن
to remember oneself بخود امدن
assumable بخود گرفتنی
preening بخود بالیدن
preens بخود بالیدن
assumes بخود گرفتن
assume بخود گرفتن
preened بخود بالیدن
self consequence اهمیت بخود
spontaneous خود بخود
self pity ترحم بخود
self-pity ترحم بخود
self relative نسبت بخود
self congratulation تبریک بخود
self confident مطمئن بخود
self exaltation بخود بالیدن
self dependent متکی بخود
substantive متکی بخود
self importance دادن بخود
self trust اعتماد بخود
self respect احترام بخود
self dramatization بخود بندی
pleadings افهارات طرفین دعوی صورت افهارات طرفین دعوی
monopolize بخود انحصار دادن
monopolising بخود انحصار دادن
to stint oneself تنگی بخود دادن
to stand on one's own legs متکی بخود بودن
to take the sun افتاب بخود دادن
lion skin دلیری بخود بسته
self subsistence اعاشه خود بخود
appropriator بخود اختصاص دهنده
self rewarding پاداش دهنده بخود
to summon up courage جرات بخود دادن
monopolises بخود انحصار دادن
assumed بخود گرفته عاریتی
lay out oneself بخود زحمت دادن
screw up one's courage جرات بخود دادن
autoplasty پیوند از خود بخود
self activity فعالیت خود بخود
self charging خود بخود پر شونده
monopolized بخود انحصار دادن
self divison تقسیم خود بخود
monopolizes بخود انحصار دادن
to permit oneself بخود اجازه دادن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com