English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (39 milliseconds)
English Persian
subdivide بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdividing بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
Other Matches
vernier درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
subdivider تقسیم کننده باجزاء فرعی بخشیزه گر
fractions بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fraction بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
diffract باجزاء تقسیم شدن
phalanstery تقسیم جامعه باجزاء کوچک
compartmentation تقسیم بندی کردن
break down تقسیم بندی کردن
lot تقسیم بندی کردن
graduating تقسیم بندی کردن
graduates تقسیم بندی کردن
graduate تقسیم بندی کردن
divisor عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
line graduation تقسیم بندی خط
dividing تقسیم بندی
degree gradution تقسیم بندی درجهای
amorphous بدون تقسیم بندی
dial graduation تقسیم بندی درجهای
time slicing تقسیم بندی زمانی
splitting a window تقسیم بندی پنجره
spacing در فواصل مساوی تقسیم بندی
split window پنجره تقسیم بندی شده
split screen صفحه تقسیم بندی شده
split-screen صفحه تقسیم بندی شده
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
nosology مبحث شناسایی و تقسیم بندی امراض
eutherian مربوط به تقسیم بندی بزرگ پستانداران
baseband 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
base band 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
trellis coding روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
aminister تقسیم کردن
administer تقسیم کردن
administering تقسیم کردن
separated تقسیم کردن
separates تقسیم کردن
intersects تقسیم کردن
shares تقسیم کردن
intersected تقسیم کردن
compart تقسیم کردن
administers تقسیم کردن
separate تقسیم کردن
intersect تقسیم کردن
divides تقسیم کردن
divide تقسیم کردن
compartments تقسیم کردن
compartment تقسیم کردن
share تقسیم کردن
shared تقسیم کردن
distributing تقسیم کردن
to share out تقسیم کردن
give-and-take <idiom> تقسیم کردن
distributes تقسیم کردن
administered تقسیم کردن
distribute تقسیم کردن
unified soil classification system (uscs نوعی طبقه بندی خاک که به 51 قسمت تقسیم شده است
sectors جزء تقسیم کردن
partitions تقسیم افراز کردن
partition تقسیم افراز کردن
whack up تقسیم به سهام کردن
fractionize تقسیم بجزء کردن
cantons به بخش تقسیم کردن
pull one's weight <idiom> کارها را تقسیم کردن
sector جزء تقسیم کردن
fractionalize تقسیم بجزء کردن
tierce به سه قسمت تقسیم کردن
canton به بخش تقسیم کردن
distribute among the creditors in propor به غرماء تقسیم کردن
autotomize تقسیم خودبخود کردن
prorate به نسبت تقسیم کردن
thirds به سه بخش تقسیم کردن
shire به استان تقسیم کردن
third به سه بخش تقسیم کردن
shires به استان تقسیم کردن
sectors کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sector کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
gerrymander بطورغیر عادلانه تقسیم کردن
to d. with others بادیگران تقسیم یاسهم کردن
compartmentalizing به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalizes به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalized به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
quadrat به قطعات مستطیل تقسیم کردن
aliquot بدوقسمت مساوی تقسیم کردن
syllabify تقسیم به هجای مقطع کردن
compartmentalised به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
split ترک برداشتن تقسیم کردن
dichotomize بدو بخش تقسیم کردن
distributing تقسیم کردن تعمیم دادن
compartmentalising به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
distributes تقسیم کردن تعمیم دادن
distribute تقسیم کردن تعمیم دادن
comparmentalize به اپارتمانهای جداجدا تقسیم کردن
compartmentalize به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
admeasure سهم دادن تقسیم کردن
lot کالا بقطعات تقسیم کردن
pottion تقسیم کردن سهم دادن از
allocates تقسیم کردن اختصاص دادن
compartmentalises به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
allocate تقسیم کردن اختصاص دادن
apportion تقسیم کردن تخصیص دادن
apportions تقسیم کردن تخصیص دادن
apportioned تقسیم کردن تخصیص دادن
division بخش رسته تقسیم کردن
apportioning تقسیم کردن تخصیص دادن
divisions بخش رسته تقسیم کردن
allocating تقسیم کردن اختصاص دادن
parcel به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
parcels به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
trisect بسه بخش مساوی تقسیم کردن
partitions اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
balkanize ناحیهای را بقطعات ریز تقسیم کردن
partition اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
quarter به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
dispart تقسیم شدن هدف گیری کردن
piecemeal به اجزاء ریز تقسیم کردن خردخرد
batches با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
batch با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
imputing تقسیم کردن متهم کردن
imputes تقسیم کردن متهم کردن
impute تقسیم کردن متهم کردن
imputed تقسیم کردن متهم کردن
hyphen علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphens علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
terrtorialize محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
unitized load بار بسته بندی شده یا باردست چین شده بار تقسیم بندی شده
segments قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
segment قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
by pass بای پاس کردن پل زدن راه فرعی ساختن اتصال کوتاه کردن مجرای فرعی
compartment marking سیستم شماره گذاری اطاق بار هواپیما تقسیم بندی اطاق بار
factorize تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
hyphen فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphens فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
B register 1-ثبات آدرس که به آدرس مرجع اضافه شده که محل مورد نظر را مشخص میکند 2-ثباتی که برای گسترده تر کردن اکومولاتور برای ضرب و تقسیم به کار می رود
graduator خط تقسیم کن
apportionment تقسیم
cleavages تقسیم
cleavage تقسیم
repartition تقسیم
dispensations تقسیم
dispensation تقسیم
distribution تقسیم
admensuration تقسیم
admeasurement تقسیم
sharing تقسیم
allocate تقسیم
dealing تقسیم
allotments تقسیم
allotment تقسیم
distributions تقسیم
allocating تقسیم
branches تقسیم
branch تقسیم
division تقسیم
allocates تقسیم
divisions تقسیم
subdivision تقسیم مجدد
market segmentation تقسیم بازار
quartile تقسیم شده به 4/3و 4/1
allotments پخش تقسیم
meiosis تقسیم سلولی
parting تقسیم تجزیه
partings تقسیم تجزیه
graduate بدرجات تقسیم
scissor قطع تقسیم
graduates بدرجات تقسیم
allotment پخش تقسیم
graduating بدرجات تقسیم
meiosis تقسیم کاهشی
o o line خط تقسیم دیدبانی
dichotomy تقسیم به دو بخش
sortition تقسیم با قرعه
junction box جعبه تقسیم
junction boxes جعبه تقسیم
dichotomies تقسیم به دو بخش
short division تقسیم باختصار
sharing the market تقسیم بازار
division تقسیم [ریاضی]
severability قابلیت تقسیم
denominators تقسیم کننده
denominator تقسیم کننده
indistributable تقسیم نشدنی
load distribution تقسیم بار
subdivisions تقسیم مجدد
fire distribution تقسیم اتش
divisions of labour تقسیم کار
division of labour تقسیم کار
partition function تابع تقسیم
divisible قابل تقسیم
frequency alloment تقسیم فرکانس
frequency division تقسیم فرکانس
frequency domulipliction تقسیم فرکانس
fifty fifty تقسیم بالمناصفه
fifty-fifty تقسیم بالمناصفه
frequency distribution تقسیم فرکانس
hyphenation تقسیم کلمه
delay allowance زمان تقسیم
demultiplexer تقسیم کننده
divisibility قابلیت تقسیم
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com