English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English Persian
lay over <idiom> به مکانی درراه رسیدن برای مدتی ماندن
Other Matches
warm up اجازه داده به یک ماشین برای بیکار ماندن برای مدتی پس از روشن شدن تا به وضعیت عملیات مط لوب برسد
immobilizing مدتی در بستربی حرکت ماندن
immobilizes مدتی در بستربی حرکت ماندن
immobilized مدتی در بستربی حرکت ماندن
immobilised مدتی در بستربی حرکت ماندن
immobilize مدتی در بستربی حرکت ماندن
immobilises مدتی در بستربی حرکت ماندن
immobilising مدتی در بستربی حرکت ماندن
for the time being <idiom> برای مدتی
retreat انزوا [گروهی برای مدتی]
leases واگذاری یا اجاره وسیله برای مدتی
shut up <idiom> بستن دروپنجره ساختمان برای مدتی
lease واگذاری یا اجاره وسیله برای مدتی
retreat گوشه نشینی [گروهی برای مدتی]
to go to ترک کردن [خانه یا شهر] برای چند مدتی
to go away ترک کردن [خانه یا شهر] برای چند مدتی
Whistle past the graveyard <idiom> تلاش برای بشاش ماندن در اوضاع وخیم
boomerangs وسیلهای برای رسیدن بهدفی یا
boomeranging وسیلهای برای رسیدن بهدفی یا
boomerang وسیلهای برای رسیدن بهدفی یا
boomeranged وسیلهای برای رسیدن بهدفی یا
demanded پردازش داده وقتی که آماده شد ونه منتظر ماندن برای آن
demands پردازش داده وقتی که آماده شد ونه منتظر ماندن برای آن
demand پردازش داده وقتی که آماده شد ونه منتظر ماندن برای آن
unidirectional soldification روشی برای رسیدن به موادتک بلوری
to make a r for something برای رسیدن به چیزی نقاش کردن
to affect something [cultivate for effect] کوشش کردن برای به نتیجه ای رسیدن
within reach of gunshot کوشش کردن برای رسیدن به چیزی
toward درراه
enroute درراه
bar mitzvahs جشنی که برای رسیدن پسر باین سن بر پامیشود
bar mitzvah جشنی که برای رسیدن پسر باین سن بر پامیشود
to strain کوشش سخت کردن [برای رسیدن به هدف]
radar mile زمان لازم برای رسیدن امواج به هدف
under lease وقتی مستاجر اصلی ملک برای مدتی کمتر از مدت باقیمانده اجاره خودش ملک را اجاره دهد
throw one's weight around <idiom> ازنفوذ کسی برای رسیدن به چیزی استفاده کردن
blocked یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
block یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
blocks یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
boot اجرای مجموعهای از دستورالعمل ها برای رسیدن به موقعیت مط لوب
on the way گلوله درراه است
stick bridge پل دراز چوبی و فلزی کمکی برای رسیدن به گوی بیلیارد
He is a man who would stoop to anything . آدمی است که بهر کاری تن می دهد ( برای رسیدن به هدفش )
shoot the gap حمله بین محافظان خط برای رسیدن به توپدار یا پاس دهنده
distaff فرموک [وسیله ای برای رسیدن پشم و پنبه به روش سنتی و دستی]
to catch at something برای رسیدن بچیزی وگرفتن ان کوشش کردن وبدان نزدیک شدن
white flag پرچم سفید برای اعلام حضوراتومبیل امدادی یا داوردرمسیر یا در پایان خط بعلامت باقی ماندن یک دور ازمسابقه
hybrid circuit ترکیب مدارهای آنالوگ و دیجیتال در سیستم کامپیوتری برای رسیدن به هدف مخصوص
ballast سنگینی شن و خرده سنگی که درراه اهن بکارمیرود
He laid down his life in the service of his country . عمرش را درراه خدمت به وطن صرف کرد
pert تعریف کارها و زمانی که هر یک نیاز دارند که برای رسیدن به هدف مرتب شده باشند
circularization تصحیح مدار ماهواره برای رسیدن یا نزدیک شدن ان به دایره کامل در ارتفاع لازم
She is handicapped by her age . Her age stands in her way . سنش مانع کار او است ( مانعی درراه اوست )
the end sanctifies the means خوبی وبدی وسائل رسیدن بمقصودی پس از رسیدن به ان مقصودمعلوم میشود
beat گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
beats گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
to come in first پیش ازهمه رسیدن زودترازهمه رسیدن
via حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
terrorism عقیده به لزوم ادمکشی و ایجاد وحشت دربین مردم و یا سیستم فکری یی که هر نوع عملی را برای رسیدن به اهداف سیاسی جایز می داند
to come to a he باوج رسیدن بمنتهادرجه رسیدن
regional <adj.> مکانی
local <adj.> مکانی
locative مکانی
location chart نگاره مکانی
place value ارزش مکانی
position response پاسخ مکانی
place utility مطلوبیت مکانی
locative حالت مکانی
locals مکانی شهری
locals مکانی موضعی
local مکانی شهری
local مکانی موضعی
position habit عادت مکانی
clearing out [of a place] اخراج [از مکانی]
parabola قطع مکانی
parabolas قطع مکانی
positional notation نشان گذاری مکانی
for some time past مدتی
some time مدتی
the while or whilst مدتی که
for a season تا یک مدتی
awhile مدتی
locations جایگاه وضعیت مکانی جا دادن
put on the map <idiom> باعث معروف شدن مکانی
on the move <idiom> حرکت از مکانی به مکان دیگر
location جایگاه وضعیت مکانی جا دادن
porolongation of a period تمدید مدتی
long ago مدتی پیش
long a go مدتی پیش
whilst در خلال مدتی که
there is time and place for everything <proverb> هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
relative اطلاعات مکانی دررابط ه با یک نقط ه مرجع
dive schedule جدول حداکثر زمان و عمق استخر برای شیرجه جدول نشاندهنده عمق و زمان ماندن زیر اب غواص
not long a مدتی نگذشته است
do time <idiom> مدتی درزندان بودن
i was absent for a while یک مدتی غایب بودم
to borrow up to ... books تا... [مدتی] کتاب قرض گرفتن
application years مدتی که یک دستگاه میتواند کارکند
estate in reversion هبهای که مدتی پس از انشاء تحقق یابد
bit mapped screen pixel یک صفحه نمایش که در ان هر سلول تصویری میتوانددر ارتباط با مکانی از حافظه
innings نوبت هر توپزن تا اخراج او مدتی که یک تیم توپ می زند
get in gear [get into gear] <idiom> بعد از مدتی دوباره سررشته امور را به دست گرفتن.
DNS پایگاه داده توزیع شده در سیستم اینترنت که نام ها را با آدرس مط ابق میکند مثلاگ می توانید از نام www.PCP.CO.UK برای رسیدن وب سایت Peter Collin Publishing استفاده کنید و نیاز به به آدرس پیچیده شبکهای
He warned he would go on a termless hunger strike. او [مرد] هشدار داد که اعتصاب غذای بی مدتی خواهد کرد.
short run زمان موقت مدتی که در طی ان مقدارتولید یک کالا را نمیتوان تغییر داد
On Thursday it will be variably cloudy [cloudy with sunny intervals] . پنجشنبه هوا بطور متغیر ابری و مدتی صاف خواهد بود.
year and day مدتی که اگر مجروح ضمن ان بمیردموضوع قتل عمد تلقی میشود
downtime مدتی که کارخانه کار نمیکند مدت استراحت ماشین وکارخانه درشبانه روز
groupie دختری که به امید آشنایی با هنر پیشگان یا ورزشکاران و غیره آنها را از مکانی به مکان دیگر تعقیب میکند
groupies دختری که به امید آشنایی با هنر پیشگان یا ورزشکاران و غیره آنها را از مکانی به مکان دیگر تعقیب میکند
demurrage بیکار و معطل نگهداشتن کشتی بیش از مدتی که جهت بارگیری یا تخلیه یا طی مسافت مبداء به مقصد لازم است
plenum method طریقه تهویه مکانی بوسیله بزورداخل کردن هوای تازه دران هوای رابیرون کند
After a few days out of the office it always takes me a while to get into gear when I come back. بعد از چند روز دور بودن از دفتر همیشه مدتی زمان می برد تا پس از بازگشت دوباره سر رشته امور را به دست بیاورم.
accelerated depreciation استهلاک زودرس [روش استهلاک دارایی در مدتی کمتر از زمان مقرر]
It will be some time before the new factory comes online, and until then we can't fulfill demand. آغاز به کار کردن کارخانه جدید مدتی زمان می برد و تا آن زمان قادر به تامین تقاضا نخواهیم بود.
fail وا ماندن
remain ماندن
remained ماندن
to wear one's years well ماندن
to fret one's gizzard ته ماندن
fails وا ماندن
failed وا ماندن
trray ماندن
be ماندن
stand ماندن
subsists ماندن
lies ماندن
stick with <idiom> ماندن با
upaemia ماندن
subsist ماندن
subsisted ماندن
to be left ماندن
subsisting ماندن
lied ماندن
lie off ماندن
lie ماندن
stayed ماندن
stay ماندن
abhide ماندن
kiosks فضایی در صفحه نمایش برای داده کاربر و کامپیوتر برای تامین اطلاعات کلی برای عموم
kiosk فضایی در صفحه نمایش برای داده کاربر و کامپیوتر برای تامین اطلاعات کلی برای عموم
keep house در خانه ماندن
keep in در خانه ماندن
to stay up بیدار ماندن
fall into abeyance بی تکلیف ماندن
to lie hid پنهان ماندن
strands متروک ماندن
go hungry گرسنه ماندن
overslept خواب ماندن
strand متروک ماندن
stodge در وهل ماندن
lagged عقب ماندن
awaking بیدار ماندن
lags عقب ماندن
awakes بیدار ماندن
awake بیدار ماندن
aborts بی نتیجه ماندن
drop behind عقب ماندن
oversleep خواب ماندن
oversleeping خواب ماندن
oversleeps خواب ماندن
stay put <idiom> درجایی ماندن
aborted بی نتیجه ماندن
lie over معوق ماندن
lag عقب ماندن
lie up در بستر ماندن
to lie d. بیکار ماندن
steer clear دور ماندن
to oversleep oneself خواب ماندن
keep quiet <idiom> ساکت ماندن
to remain faithful با وفا ماندن
lie up در اغل ماندن
desuetude متروک ماندن
up the river/creek with no paddle <idiom> مثل خر در گل ماندن
lie up درکنام ماندن
to stand mute خاموش ماندن
abort بی نتیجه ماندن
survived <past-p.> زنده ماندن
abided پایدارماندن ماندن
come alive <idiom> فعال ماندن
to fall to the ground متروک ماندن
To be left in the air. To hang fire . بلاتکلیف ماندن
come to nothing عقیم ماندن
aborting بی نتیجه ماندن
come through باقی ماندن
survive زنده ماندن
to suffer from hunger گرسنه ماندن
bide در انتظار ماندن
stand over معوق ماندن
survived زنده ماندن
surviving زنده ماندن
abides پایدارماندن ماندن
abide پایدارماندن ماندن
fixes ثابت ماندن
settle جا دادن ماندن
survives زنده ماندن
to stand over معوق ماندن
settles جا دادن ماندن
to come to nothing عقیم ماندن
to go hungry گرسنه ماندن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com