English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
to blunder away بواسطه سوء اداره تلف کردن
Other Matches
to grudge to do a thing بواسطه لجاجت ازکردن کاری دریغ کردن
to invalid a soldier home سربازیرا بواسطه ناتوانی ازخدمت رها کردن
to freshen rope جای طنابی راکه بواسطه خوردن بچیزی ساییده میشودعوض کردن
yamen اداره یا مقام رسمی مندرین یا کارمند دارای رتبه اداره دولتی
on account of بواسطه
because of بواسطه
by از بواسطه
from بواسطه
frae بواسطه
in right of his wife بواسطه
by of بواسطه
for بواسطه
they fought with courage از =بواسطه
through بواسطه
in d.of بواسطه
thru بخاطر بواسطه
for the sake of money بواسطه پول
out-of- در خارج بواسطه
it is because بواسطه انست که
out of در خارج بواسطه
through بواسطه سرتاسر
to register [with a body] اسم نویسی کردن [خود را معرفی کردن] [در اداره ای] [اصطلاح رسمی]
totalitarianize تبدیل بحکومت یکه تاز کردن بصورت حکومت مطلقه واستبدادی اداره کردن
ipso facto بواسطه خود عمل
photobiotic زنده بواسطه نور
seaworn ساییده بواسطه دریا
chemotherapy درمان بواسطه موادشیمیایی
ipso jure بواسطه خود قانون
wields اداره کردن
stage-manage اداره کردن
stage-managed اداره کردن
wield اداره کردن
wielding اداره کردن
administration اداره کردن
runs اداره کردن
run اداره کردن
mishandle بد اداره کردن
stage manage اداره کردن
conducted اداره کردن
conduct اداره کردن
managed اداره کردن
manages اداره کردن
managing اداره کردن
directs اداره کردن
officiating اداره کردن
officiates اداره کردن
directed اداره کردن
officiated اداره کردن
officiate اداره کردن
operate اداره کردن
administered :اداره کردن
rule اداره کردن
manage اداره کردن
operated اداره کردن
mans اداره کردن
man اداره کردن
conducting اداره کردن
gestion اداره کردن
conducts اداره کردن
direct اداره کردن
wielded اداره کردن
helm اداره کردن
helms اداره کردن
operates اداره کردن
administer اداره کردن
administering :اداره کردن
mishandled بد اداره کردن
stage-manages اداره کردن
stage-managing اداره کردن
manage اداره کردن
maintain اداره کردن
mismanaging بد اداره کردن
aminister اداره کردن
mismanages بد اداره کردن
mismanaged بد اداره کردن
mismanage بد اداره کردن
administrations اداره کردن
misgovern بد اداره کردن
mishandles بد اداره کردن
administers :اداره کردن
mishandling بد اداره کردن
maladminister بد اداره کردن
snow bound بازمانده از زفتن بواسطه برف
forlackof shoes بواسطه نداشتن یا نبودن کفش
emprosthotonos پیشامدگی بدن بواسطه کزاز
ipso facto بواسطه ماهیت خود فعل
personnel management اداره کردن پرسنلی
steers حکومت اداره کردن
steer حکومت اداره کردن
to give somebody the runaround <idiom> کسی را سر به سر کردن [در اداره ای]
steered حکومت اداره کردن
manhandles باخشونت اداره کردن
policies اداره یاحکومت کردن
manhandle باخشونت اداره کردن
manhandling باخشونت اداره کردن
manageable قابل اداره کردن
policy اداره یاحکومت کردن
manhandled باخشونت اداره کردن
scotland yard اداره مرکزی جدیدی برای شهربانی لندن در کناررود تایمز بنا شده است اداره جنایی که نام اختصاری ان cid میباشد نیز جزء این سازمان است
ness on his part این بیشتر بواسطه کمرویی است
taeniasis بدی مزاج بواسطه کرم کدو
the veaael was neaped کشتی بواسطه فرو کش اب بگل نشست
to strain under a load درزحمت بودن بواسطه حمل یک بار
land sick کند رونده بواسطه نزدیکی بخشکی
engineers اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineered اداره کردن طرح کردن و ساختن
directing اداره کردن روانه کردن وسایل
superintend ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintending ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintended ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintends ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineer اداره کردن طرح کردن و ساختن
maladminister بطور سوء اداره کردن
conducts اداره کردن کشیده شدن
conduct اداره کردن کشیده شدن
operates اداره کردن راه انداختن
hunted اداره کردن تازیها در شکار
hunt اداره کردن تازیها در شکار
hunts اداره کردن تازیها در شکار
operated اداره کردن راه انداختن
operate اداره کردن راه انداختن
conducted اداره کردن کشیده شدن
conducting اداره کردن کشیده شدن
men of light and leading مردانی که بواسطه قوه رهنمایی صاحب نفوذمیشوند
mithridatism مصونیت از زهر بواسطه خوردن و کم کم افزودن برمقداران
officiating بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiated بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
polices مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
policed مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
Its no joke running a factory . اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
officiates بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
police بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
officiate بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
to carry oneself خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
policed بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
polices بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
parochiality اداره کردن اموریک بخش یابلوک
handle اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
police مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
handles اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
natarize دفتر اسناد رسمی را اداره کردن
weather bound ممنوع ازحرکت بواسطه بدی هوا منتظرهوای خوب
regie اداره کردن مالیات مستقیم توسطخود دولت
mondayish بیحال در روز دوشنبه بواسطه بیکاری یکشنبه خسته از کار
sponsoring سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsors سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
to shoot oneself in the foot <idiom> بد اداره کردن [چیزی مربوط به خود شخص] [اصطلاح]
To conduct a meeting in an orderly manner. جلسه ای رابا نظم وتر تیب اداره کردن
sponsor سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
direct اداره کردن هدایت کردن
presiding اداره کردن هدایت کردن
directs اداره کردن هدایت کردن
manipulated اداره کردن دستکاری کردن
keep اداره کردن محافظت کردن
keeps اداره کردن محافظت کردن
directed اداره کردن هدایت کردن
manipulate اداره کردن دستکاری کردن
chairmen ریاست کردن اداره کردن
chairman ریاست کردن اداره کردن
executing اداره کردن قانونی کردن
executed اداره کردن قانونی کردن
presides اداره کردن هدایت کردن
preside اداره کردن هدایت کردن
moderates اداره کردن تعدیل کردن
manipulates اداره کردن دستکاری کردن
executes اداره کردن قانونی کردن
moderated اداره کردن تعدیل کردن
presided اداره کردن هدایت کردن
moderate اداره کردن تعدیل کردن
execute اداره کردن قانونی کردن
moderating اداره کردن تعدیل کردن
headquarters اداره کل اداره مرکزی
to register with the police نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن [نقل منزل]
personnel کارمندان مجموعه کارمندان یک اداره اداره کارگزینی
managements اداره
management اداره
gestion اداره
offices اداره
office اداره
directorates اداره
bureau اداره
directorate اداره
workplaces اداره
cutchery اداره
serviced اداره
cutcherry اداره
maladmidistration سو اداره
bureaus اداره
helm اداره
departments اداره
service اداره
department اداره
handling اداره
prefecture اداره
workplace اداره
helms اداره
operation اداره
strategy فن اداره جنگ
directors اداره کننده
audit office اداره حسابرسی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com