English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (20 milliseconds)
English Persian
waste بی نیرو و قوت کردن ازبین رفتن
wastes بی نیرو و قوت کردن ازبین رفتن
Other Matches
bars ازبین رفتن
bar ازبین رفتن
flatfoot ازبین رفتن انحناء کف پا
acatamathesia ازبین رفتن قدرت ادراکات
peace dividend ازبین رفتن بودجه دفاعی دراواخر سال ۱۹۸۰
chargeable مین نیرو و پس از بین رفتن آن قابل استفاده است
extirpate ریشه کن کردن ازبین بردن
squelch circuit یک نوع مدار رادیویی است که وفیفه ان کم کردن صداهای اضافی متن پیامها و یا ازبین بردن خرخر صدای رادیواست
service peculiar امور اختصاصی یک قسمت یایک نیرو مخصوص یک نیرو
pussyfoot دزدکی راه رفتن اهسته ودزدکی کاری کردن طفره رفتن
goose step رژه رفتن بدون زانو خم کردن قدم اهسته رفتن
extinct ازبین رفته
wash out ازبین بردن
to sweep away ازبین بردن
depredate ازبین بردن
defunct ازبین رفته
destroyed ازبین رفت تخریب شده
de militarization ازبین بردن حالت نظامی
transducer دستگاه گیرنده نیرو از یک دستگاه ودهنده نیرو بدستگاه دیگری
impoverished بی نیرو کردن
impoverish بی نیرو کردن
impoverishes بی نیرو کردن
impoverishing بی نیرو کردن
strike out <idiom> رفتاری ازبین اشتباهات خود پذیرفتن
to exert force [on] نیرو وارد کردن [بر]
property disposition ازبین بردان اقلام فرسوده تخریب اموال
powered نیرو بخشیدن به نیرومند کردن
powering نیرو بخشیدن به نیرومند کردن
power نیرو بخشیدن به نیرومند کردن
powers نیرو بخشیدن به نیرومند کردن
plow into <idiom> باتمام نیرو حمله کردن
fueled تحریک کردن تجدید نیرو کردن
fuelled تحریک کردن تجدید نیرو کردن
generates حاصل کردن تولید نیرو کردن
fuelling تحریک کردن تجدید نیرو کردن
fuels تحریک کردن تجدید نیرو کردن
fuel تحریک کردن تجدید نیرو کردن
generate حاصل کردن تولید نیرو کردن
generating حاصل کردن تولید نیرو کردن
generated حاصل کردن تولید نیرو کردن
To conserve ones health(energy ) سلامت ( نیرو ) خود را حفظ کردن
quantize با تئوری و فرمول صفات وکیفیت چیزی را تعیین کردن نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن
reverses عملیات ریاضی که به صورت منط قی نوشته شده اند, وبنابراین عملگرپس از اعداد فاهر میشودونیازبه کروشه را ازبین می برد
reversing عملیات ریاضی که به صورت منط قی نوشته شده اند, وبنابراین عملگرپس از اعداد فاهر میشودونیازبه کروشه را ازبین می برد
reverse عملیات ریاضی که به صورت منط قی نوشته شده اند, وبنابراین عملگرپس از اعداد فاهر میشودونیازبه کروشه را ازبین می برد
reversed عملیات ریاضی که به صورت منط قی نوشته شده اند, وبنابراین عملگرپس از اعداد فاهر میشودونیازبه کروشه را ازبین می برد
To quibble and equivocate. پشت هم اندازی کردن ( طفره رفتن ،دوپهلو صحبت کردن )
boot out <idiom> اخراج کردن ،کسی را مجبوربه ترک یا رفتن کردن
you have no option but to go چارهای جز رفتن ندارید کاری جز رفتن نمیتوانیدبکنید
slanted کج رفتن کج کردن
slant کج رفتن کج کردن
slants کج رفتن کج کردن
to start [for] شروع کردن رفتن [به]
mopping up پاک کردن رفتن
to take a walk گردش کردن یا رفتن
put off تاخیر کردن طفره رفتن
get a wiggle on <idiom> عجله کردن با شتاب رفتن
pierce رخنه کردن فرو رفتن
walk گردش کردن پیاده رفتن
ducks زیر اب رفتن غوض کردن
duckings زیر اب رفتن غوض کردن
walks گردش کردن پیاده رفتن
cabbages کش رفتن رشد پیدا کردن
ducked زیر اب رفتن غوض کردن
duck زیر اب رفتن غوض کردن
walked گردش کردن پیاده رفتن
cabbage کش رفتن رشد پیدا کردن
pierces رخنه کردن فرو رفتن
to push off شروع کردن بیرون رفتن
to go along همراه رفتن همراهی کردن
to go on جلوتر رفتن سلوک کردن
set on پیش رفتن حمله کردن
get on پیش رفتن کار کردن
get off روانه کردن عقب رفتن از
mouch راه رفتن دولادولاراه رفتن
fluctuated نوسان کردن بالا وپایین رفتن
bypass از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
fluctuates نوسان کردن بالا وپایین رفتن
nose dive ناگهان شیرجه رفتن یا تنزل کردن
bypasses از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
drift بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
bypassed از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
to go places گردش کردن [رفتن به جاهای دیدنی]
drifted بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
drifting بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
drifts بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
fluctuate نوسان کردن بالا وپایین رفتن
bypassing از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
march نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
marched نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
tramped باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
tramps باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
to go to ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
canvassing مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
canvasses مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
to go away ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
canvass مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
to abscond [from] <idiom> ناگهان ترک کردن [در رفتن ] [اصطلاح مجازی]
marches نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
tramp باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
canvassed مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
seesaw بالا وپایین رفتن الله کلنگ کردن
sinuating حرکت کردن به طور قیقاجی قیقاج رفتن
marching نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
To quicken ones pace . قدمهای خود را سریع تر کردن ( تندتر راه رفتن )
turn out <idiom> بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
lead the way <idiom> جلو رفتن ونشان دادن مسیر،راهنماییی کردن
to go on a picnic بگردش دسته جمعی رفتن درسوردانگی شرکت کردن
to go catting [to look for sexual partners] <idiom> رفتن برای دختر بلند کردن [اصطلاح روزمره]
extend وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
to go one better برکسی پیش دستی کردن روی دست کسی رفتن
extends وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extending وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
to keep pace with something <idiom> با چیزی برابر راه رفتن [یاد گرفتن] [تغییر کردن] [اصطلاح]
pace lap دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
to jink [colloquial] [British English] در دویدن [راه رفتن] [رانندگی کردن] ناگهان مسیر را تغییر دادن
load نیرو
thrusting نیرو
high-powered پر نیرو
energy نیرو
energies نیرو
vigor نیرو
puissance نیرو
vim نیرو
vis نیرو
tonus نیرو
materials نیرو
material نیرو
sapless بی نیرو
forcing نیرو
pep نیرو
letter of attorney نیرو
line of force خط نیرو
blood نیرو
thrust نیرو
life blood نیرو
equipotential هم نیرو
gut نیرو
vigour نیرو
gutting نیرو
guts نیرو
fibreless بی نیرو
forces نیرو
tucking نیرو
tuck نیرو
equipollent هم نیرو
tucks نیرو
zipped نیرو
force نیرو
powers نیرو
powering نیرو
PR نیرو
loads نیرو
troop carrier نیرو بر
thrusts نیرو
power نیرو
strength نیرو
zips نیرو
strengths نیرو
leverage نیرو
powered نیرو
zipping نیرو
zip نیرو
sinewless بی نیرو
trotting یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trot یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trotted یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trots یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
powered قدرت نیرو
juice up نیرو و جان به
force constant ثابت نیرو
coupled جفت نیرو
force field میدان نیرو
powered توان نیرو
world power جهان نیرو
power قدرت نیرو
power توان نیرو
couple زوج نیرو
couple جفت نیرو
powers توان نیرو
coupled زوج نیرو
army نیرو زمینی
armies نیرو زمینی
weakens کم نیرو شدن
weakening کم نیرو شدن
application of a force کاربرد نیرو
weakened کم نیرو شدن
weaken کم نیرو شدن
application of a force فرود نیرو
powering قدرت نیرو
invigorate نیرو دادن
couples جفت نیرو
powering توان نیرو
bandeung ryouic نیرو- واکنش
emphasize نیرو دادن به
load spread انتشار نیرو
load factor ضریب نیرو
emphasized نیرو دادن به
emphasizes نیرو دادن به
might نیرو انرژی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com