Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (31 milliseconds)
English
Persian
scratch the surface
<idiom>
تازه شروع به کار کردن
Search result with all words
to wipe the slate clean
<idiom>
شروع تازه ای کردن
[تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
[اصطلاح]
Other Matches
new deal
<idiom>
تغییر کامل ،شروع تازه ،شانس دیگر
start off
شروع کردن شروع شدن
enactory
دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new blood
<idiom>
جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
new coined
تازه بنیاد تازه سکه زده
set up
مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
newlywed
تازه داماد تازه عروس
freshening
تازه کردن
freshened
تازه کردن
freshen
تازه کردن
fresh
تازه کردن
fresh-
تازه کردن
freshest
تازه کردن
refreshed
تازه کردن
freshens
تازه کردن
refresh
تازه کردن
refreshes
تازه کردن
reman
دارای نفرات تازه کردن مردانگی کردن
refreshes
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refresh
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refreshed
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
redecorate
تزئینات تازه کردن
initiated
تازه وارد کردن
initiates
تازه وارد کردن
initiating
تازه وارد کردن
resurfaced
روکش تازه کردن
repave
تازه سنگفرش کردن
refurbish
روشن و تازه کردن
resurface
روکش تازه کردن
initiate
تازه وارد کردن
refinish
روکاری تازه کردن
refurbished
روشن و تازه کردن
To catch ones breath .
نفس تازه کردن
redecorating
تزئینات تازه کردن
refurbishing
روشن و تازه کردن
redecorates
تزئینات تازه کردن
redecorated
تزئینات تازه کردن
resurfaces
روکش تازه کردن
refurbishes
روشن و تازه کردن
to take breath
نفس تازه کردن
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
set up
مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
hobbledehoy
کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
respiring
امید تازه پیدا کردن
interpolating
باعبارت تازه تحریف کردن
respired
امید تازه پیدا کردن
respires
امید تازه پیدا کردن
respire
امید تازه پیدا کردن
interpolated
باعبارت تازه تحریف کردن
interpolate
باعبارت تازه تحریف کردن
interpolates
باعبارت تازه تحریف کردن
To opev someones wound.
داغ کسی را تازه کردن
reengine
دارای موتور تازه کردن
hit the spot
<idiom>
نیروی تازه وارد کردن
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
to strike into
شروع کردن
embarking
شروع کردن
embark upon
شروع کردن
commences
شروع کردن
embarks
شروع کردن
get off on the wrong foot
<idiom>
بد شروع کردن
get one's feet wet
<idiom>
شروع کردن
put in hand
شروع کردن
commenced
شروع کردن
kick off
<idiom>
شروع کردن
streek
شروع کردن
take up
<idiom>
شروع کردن
set about
<idiom>
شروع کردن
set in
شروع کردن
commence
شروع کردن
embarked
شروع کردن
embark
شروع کردن
tee off
شروع کردن
commencing
شروع کردن
refresh
نیروی تازه دادن تقویت کردن
move in
به خانه تازه اسباب کشی کردن
refreshes
نیروی تازه دادن تقویت کردن
to move in
بخانه تازه اسباب کشی کردن
refreshed
نیروی تازه دادن تقویت کردن
set-tos
با اشتیاق شروع کردن
set to
با اشتیاق شروع کردن
to gather way
شروع بحرکت کردن
set-to
با اشتیاق شروع کردن
to open fire
شروع به اتش کردن
launched
شروع کردن حمله
launch
شروع کردن حمله
launching
شروع کردن حمله
launches
شروع کردن حمله
to f. a laughing
شروع بخنده کردن
warm up
شروع کردن به کار
to start
[for]
شروع کردن رفتن
[به]
to start
شروع کردن به دویدن
pipe up
شروع به نی زدن کردن
To start from scratch .
از هیچ شروع کردن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
get in on the ground floor
<idiom>
ازابتدا شروع کردن
come to blows
<idiom>
شروع به جنگیدن کردن
do up
شروع بکار کردن
to start from the beginning
[to start afresh]
از آغاز شروع کردن
to break into a run
شروع کردن به دویدن
start up
<idiom>
بازی را شروع کردن
open fire
شروع به تیراندازی کردن
blast-off
شروع بپرواز کردن
to go
[fall]
together by the ears
[outdated]
<idiom>
شروع به دعوی کردن
attempting to steal
شروع کردن به سرقت
tune up
شروع باواز کردن
blast off
شروع بپرواز کردن
reincarnate
تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
to reseat a theatre
صندلیهای تازه برای تماشاخانهای فراهم کردن
to set about
شروع کردن مبادرت کردن بکاری
turn on
<idiom>
روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
come to one's senses
<idiom>
شروع به فکر صحیح کردن
attempting to commit rape
شروع کردن به تجاوز جنسی
go off
<idiom>
شروع به زنگ زدن کردن
to push off
شروع کردن بیرون رفتن
begins
اغاز نهادن شروع کردن
attempt
قصد کردن شروع به جرم
to get to
شروع کردن دست گرفتن
to come to one's senses
شروع به فکر عاقلانه کردن
restart
بازاغازی دوباره شروع کردن
begin
اغاز نهادن شروع کردن
attempted
قصد کردن شروع به جرم
trigger
شروع کردن حمله یاکار
attempting
قصد کردن شروع به جرم
triggered
شروع کردن حمله یاکار
attempting to commit murder
شروع کردن به قتل عمد
triggers
شروع کردن حمله یاکار
attempts
قصد کردن شروع به جرم
to refresh
[jog]
your memory
خاطره خود را تازه کردن
[ که دوباره یادشان بیاید]
proselyte
عضو تازه حزب بدین تازهای وارد کردن
converted
معکوس کردن تازه کردن
converts
معکوس کردن تازه کردن
convert
معکوس کردن تازه کردن
converting
معکوس کردن تازه کردن
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to get cracking
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
to be fever began to a bate
تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
to start quarrelling
<idiom>
شروع به دعوی کردن
[اصطلاح روزمره]
take off
جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
to struck up
بهم زدن شروع بزدن کردن
pick up
<idiom>
ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
to get down to business
کار و بار را شروع کردن
[اصطلاح روزمره]
indent
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
load point
شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
to start an argument with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
to start a fight with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
to turn on the waters
یکدفعه شروع به گریه کردن
[اصطلاح روزمره]
cancellation
عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
wake up
تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
indents
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
indenting
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
launching area
منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
launching
شروع کردن اقدام کردن
launch
شروع کردن اقدام کردن
initiates
اغاز کردن شروع کردن
push off
<idiom>
ترک کردن ،شروع کردن
initiating
اغاز کردن شروع کردن
launched
شروع کردن اقدام کردن
initiated
اغاز کردن شروع کردن
lead off
<idiom>
شروع کردن ،باز کردن
initiate
اغاز کردن شروع کردن
launches
شروع کردن اقدام کردن
cold
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colder
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
coldest
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colds
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
winds
سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
wind
سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
groups
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
group
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
staging area
فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
debut
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
debuts
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
initiation
شروع کار شروع
run-up
[start-up]
نزدیکی به مکان شروع با دویدن
[برای جهش یا پرتاب کردن]
[ورزش]
modes
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
mode
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
reopened
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopens
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopen
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
click
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicked
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicks
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
reenforceŠetc
نیروی تازه فرستادن برای با نیروی امدادی تقویت کردن
piracy
کپی از چیز تازه ایجاد شده یا کپی کردن کارها
revived
دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revives
دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revive
دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
plenum method
طریقه تهویه مکانی بوسیله بزورداخل کردن هوای تازه دران هوای رابیرون کند
refresh buffer
یک مکان حافظه موقت که درهنگام تازه کردن یک صفحه تصویر اصلاعات نمایش صفحه را نگاهداری میکند
to fall to
شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com