Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (22 milliseconds)
English
Persian
scratch the surface
<idiom>
تازه شروع به کار کردن
Search result with all words
to wipe the slate clean
<idiom>
شروع تازه ای کردن
[تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
[اصطلاح]
Other Matches
new deal
<idiom>
تغییر کامل ،شروع تازه ،شانس دیگر
start off
شروع کردن شروع شدن
new blood
<idiom>
جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
enactory
دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new coined
تازه بنیاد تازه سکه زده
set up
مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
newlywed
تازه داماد تازه عروس
fresh-
تازه کردن
freshened
تازه کردن
freshens
تازه کردن
refresh
تازه کردن
freshen
تازه کردن
freshening
تازه کردن
refreshed
تازه کردن
freshest
تازه کردن
refreshes
تازه کردن
fresh
تازه کردن
reman
دارای نفرات تازه کردن مردانگی کردن
refresh
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refreshed
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refreshes
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
redecorated
تزئینات تازه کردن
initiate
تازه وارد کردن
redecorate
تزئینات تازه کردن
resurfaces
روکش تازه کردن
resurfaced
روکش تازه کردن
initiated
تازه وارد کردن
refurbish
روشن و تازه کردن
refurbished
روشن و تازه کردن
initiating
تازه وارد کردن
initiates
تازه وارد کردن
to take breath
نفس تازه کردن
refurbishes
روشن و تازه کردن
refurbishing
روشن و تازه کردن
To catch ones breath .
نفس تازه کردن
resurface
روکش تازه کردن
refinish
روکاری تازه کردن
repave
تازه سنگفرش کردن
redecorating
تزئینات تازه کردن
redecorates
تزئینات تازه کردن
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
set up
مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
hobbledehoy
کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
respire
امید تازه پیدا کردن
respired
امید تازه پیدا کردن
interpolates
باعبارت تازه تحریف کردن
reengine
دارای موتور تازه کردن
To opev someones wound.
داغ کسی را تازه کردن
interpolating
باعبارت تازه تحریف کردن
hit the spot
<idiom>
نیروی تازه وارد کردن
interpolate
باعبارت تازه تحریف کردن
interpolated
باعبارت تازه تحریف کردن
respiring
امید تازه پیدا کردن
respires
امید تازه پیدا کردن
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
to strike into
شروع کردن
put in hand
شروع کردن
embark
شروع کردن
embarked
شروع کردن
embarking
شروع کردن
set in
شروع کردن
embarks
شروع کردن
streek
شروع کردن
get one's feet wet
<idiom>
شروع کردن
commenced
شروع کردن
commence
شروع کردن
get off on the wrong foot
<idiom>
بد شروع کردن
set about
<idiom>
شروع کردن
kick off
<idiom>
شروع کردن
take up
<idiom>
شروع کردن
commences
شروع کردن
commencing
شروع کردن
tee off
شروع کردن
embark upon
شروع کردن
refreshed
نیروی تازه دادن تقویت کردن
move in
به خانه تازه اسباب کشی کردن
to move in
بخانه تازه اسباب کشی کردن
refreshes
نیروی تازه دادن تقویت کردن
refresh
نیروی تازه دادن تقویت کردن
get in on the ground floor
<idiom>
ازابتدا شروع کردن
warm up
شروع کردن به کار
set-tos
با اشتیاق شروع کردن
open fire
شروع به تیراندازی کردن
launching
شروع کردن حمله
set-to
با اشتیاق شروع کردن
set to
با اشتیاق شروع کردن
launch
شروع کردن حمله
pipe up
شروع به نی زدن کردن
to break into a run
شروع کردن به دویدن
to start from the beginning
[to start afresh]
از آغاز شروع کردن
to open fire
شروع به اتش کردن
to start
[for]
شروع کردن رفتن
[به]
launched
شروع کردن حمله
blast-off
شروع بپرواز کردن
attempting to steal
شروع کردن به سرقت
to f. a laughing
شروع بخنده کردن
launches
شروع کردن حمله
blast off
شروع بپرواز کردن
tune up
شروع باواز کردن
come to blows
<idiom>
شروع به جنگیدن کردن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
to go
[fall]
together by the ears
[outdated]
<idiom>
شروع به دعوی کردن
to start
شروع کردن به دویدن
start up
<idiom>
بازی را شروع کردن
to gather way
شروع بحرکت کردن
To start from scratch .
از هیچ شروع کردن
do up
شروع بکار کردن
to reseat a theatre
صندلیهای تازه برای تماشاخانهای فراهم کردن
reincarnate
تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
to set about
شروع کردن مبادرت کردن بکاری
turn on
<idiom>
روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
go off
<idiom>
شروع به زنگ زدن کردن
triggered
شروع کردن حمله یاکار
attempt
قصد کردن شروع به جرم
attempting
قصد کردن شروع به جرم
trigger
شروع کردن حمله یاکار
triggers
شروع کردن حمله یاکار
to get to
شروع کردن دست گرفتن
attempts
قصد کردن شروع به جرم
restart
بازاغازی دوباره شروع کردن
attempted
قصد کردن شروع به جرم
begin
اغاز نهادن شروع کردن
begins
اغاز نهادن شروع کردن
come to one's senses
<idiom>
شروع به فکر صحیح کردن
attempting to commit rape
شروع کردن به تجاوز جنسی
attempting to commit murder
شروع کردن به قتل عمد
to come to one's senses
شروع به فکر عاقلانه کردن
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
to push off
شروع کردن بیرون رفتن
proselyte
عضو تازه حزب بدین تازهای وارد کردن
to refresh
[jog]
your memory
خاطره خود را تازه کردن
[ که دوباره یادشان بیاید]
converted
معکوس کردن تازه کردن
converts
معکوس کردن تازه کردن
convert
معکوس کردن تازه کردن
converting
معکوس کردن تازه کردن
pick up
<idiom>
ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
to be fever began to a bate
تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
to struck up
بهم زدن شروع بزدن کردن
take off
جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to start quarrelling
<idiom>
شروع به دعوی کردن
[اصطلاح روزمره]
to get cracking
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
to get down to business
کار و بار را شروع کردن
[اصطلاح روزمره]
indent
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
indenting
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
load point
شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
indents
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
to start an argument with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
to turn on the waters
یکدفعه شروع به گریه کردن
[اصطلاح روزمره]
to start a fight with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
cancellation
عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
wake up
تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
launching area
منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
initiates
اغاز کردن شروع کردن
initiating
اغاز کردن شروع کردن
push off
<idiom>
ترک کردن ،شروع کردن
launching
شروع کردن اقدام کردن
initiated
اغاز کردن شروع کردن
lead off
<idiom>
شروع کردن ،باز کردن
launch
شروع کردن اقدام کردن
launches
شروع کردن اقدام کردن
launched
شروع کردن اقدام کردن
initiate
اغاز کردن شروع کردن
coldest
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colds
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colder
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
cold
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
winds
سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
wind
سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
staging area
فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
group
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
groups
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
debuts
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
debut
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
initiation
شروع کار شروع
run-up
[start-up]
نزدیکی به مکان شروع با دویدن
[برای جهش یا پرتاب کردن]
[ورزش]
modes
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
mode
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
reopen
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopened
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopens
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
click
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicked
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicks
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
piracy
کپی از چیز تازه ایجاد شده یا کپی کردن کارها
reenforceŠetc
نیروی تازه فرستادن برای با نیروی امدادی تقویت کردن
revived
دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revives
دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revive
دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
plenum method
طریقه تهویه مکانی بوسیله بزورداخل کردن هوای تازه دران هوای رابیرون کند
refresh buffer
یک مکان حافظه موقت که درهنگام تازه کردن یک صفحه تصویر اصلاعات نمایش صفحه را نگاهداری میکند
To start from scratch.
از اول شروع کردن ( از اول بسم الله )
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com