English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (19 milliseconds)
English Persian
strike تصادف و نصادم کردن اعتصاب
strikes تصادف و نصادم کردن اعتصاب
Other Matches
strike pay حقوق ایام اعتصاب که ازطرف سندیکاهای کارگری به اعتصاب کنندگان پرداخت میشود
hunger strike اعتصاب غذای زندانیان وغیره اعتصاب غذا
hunger strikes اعتصاب غذای زندانیان وغیره اعتصاب غذا
light strike اعتصاب با اخطار کم مدت اعتصاب برقی
picketings اعضای اتحادیه کارگری که درحال اعتصاب خارج از محل کار خود جمع می شوند تادیگران را نیز به اعتصاب وادارند و نیز خریداران را ازخرید منصرف کنند
strikes اعتصاب کردن
walk out اعتصاب کردن
to strike work اعتصاب کردن
picket اعتصاب کردن
picketed اعتصاب کردن
to go on strike اعتصاب کردن
go on strike اعتصاب کردن
strike اعتصاب کردن
pickets اعتصاب کردن
to go on a hunger strike اعتصاب غذا کردن
strike اصابت اعتصاب کردن
strikes اصابت اعتصاب کردن
finks اعتصاب شکن جاسوسی کردن
fink اعتصاب شکن جاسوسی کردن
go out اعتصاب کردن دست کشیدن از
colliding تصادف کردن
to tun a تصادف کردن با
impinges تصادف کردن
jarred تصادف کردن
crushed تصادف کردن
crush تصادف کردن
collided تصادف کردن
impinge تصادف کردن
impinged تصادف کردن
collide تصادف کردن
jars تصادف کردن
collides تصادف کردن
come into collision تصادف کردن
crushes تصادف کردن
to come in to collision تصادف کردن
jar تصادف کردن
run against تصادف کردن با
run upon تصادف کردن با
bop تصادف کردن برخوردکردن
hurtling با چیزی تصادف کردن
bopped تصادف کردن برخوردکردن
bopping تصادف کردن برخوردکردن
to fall across anything به چیزی تصادف کردن
hurtle با چیزی تصادف کردن
bops تصادف کردن برخوردکردن
hurtled با چیزی تصادف کردن
run into برخوردن تصادف کردن با
hurtles با چیزی تصادف کردن
hurtle تصادف کردن مصادف شدن
to i. on something به چیزی خوردن یا تصادف کردن
hurtling تصادف کردن مصادف شدن
to run upon any one بکسی برخورد یا تصادف کردن
hurtles تصادف کردن مصادف شدن
hurtled تصادف کردن مصادف شدن
collide تصادف کردن برخورد کردن
colliding تصادف کردن برخورد کردن
collided تصادف کردن برخورد کردن
collides تصادف کردن برخورد کردن
hitting اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hits اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hit اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
strikes اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
strike اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
sit-ins اعتصاب
tie up اعتصاب
strikes اعتصاب
holdouts اعتصاب
holdout اعتصاب
strike اعتصاب
stay in strike اعتصاب
sit-in اعتصاب
turn out اعتصاب
sit in اعتصاب
tie-up اعتصاب
tie-ups اعتصاب
strikebound دچار اعتصاب
knobstick خائن اعتصاب
sit down اعتصاب کارمندان
strike-breakers اعتصاب شکن
strike-breaker اعتصاب شکن
struck درحال اعتصاب
riot and civil commotion اعتصاب و تظاهرات
wildcat strike <idiom> اعتصاب کارگران
strikes اعتصاب ضربه
confrontational انجام اعتصاب
general strike اعتصاب عمومی
strike اعتصاب ضربه
strikers اعتصاب کننده
outed در حال اعتصاب
out- در حال اعتصاب
out در حال اعتصاب
official receiver اعتصاب رسمی
sit-down اعتصاب کارمندان
hunger strike اعتصاب غذا
striker اعتصاب کننده
general strikes اعتصاب عمومی
they are on strike اعتصاب کرده اند
walkouts اعتصاب ,ترک جلسه
blackleg کارگر اعتصاب شکن
out law strike اعتصاب غیر قانونی
walkout اعتصاب ,ترک جلسه
blacklegs کارگر اعتصاب شکن
official receiver اعتصاب باجایزه سندیکا
hunger-striker اعتصاب غذا کننده [زن ] [مرد]
sick-out اعتصاب از راه خود را به بیماری زدن
sick-outs اعتصاب از راه خود را به بیماری زدن
accidents تصادف
occurrences تصادف
chanced تصادف
coincidence تصادف
concurrence تصادف
occurrence تصادف
chance تصادف
coincidences تصادف
occurance تصادف
encounters تصادف
encountering تصادف
at random به تصادف
randomly تصادف
random تصادف
accidentalness تصادف
accidentalism تصادف
shunts تصادف
fortuity تصادف
shunt تصادف
gambling تصادف
encountered تصادف
collisions تصادف
accident تصادف
chances تصادف
occurence تصادف
impingement تصادف
chancing تصادف
shunted تصادف
collision تصادف
encounter تصادف
picket اعتصاب وجلوگیری از ورود سایرین بمحل کار
pickets اعتصاب وجلوگیری از ورود سایرین بمحل کار
picketed اعتصاب وجلوگیری از ورود سایرین بمحل کار
collision برخورد کردن برخورد تصادف کردن
collisions برخورد کردن برخورد تصادف کردن
random <adj.> برحسب تصادف
by happenstance <adv.> بطور تصادف
by chance <adv.> بطور تصادف
by a coincidence <adv.> بطور تصادف
by accident <adv.> بطور تصادف
at random <adv.> بطور تصادف
occurrence تصادف رویداد
occurrences تصادف رویداد
by hazard <adv.> بطور تصادف
coincidentally <adv.> بطور تصادف
fortuitously <adv.> بطور تصادف
hit or miss برحسب تصادف
accident تصادف اتومبیل
incidence تصادف وقوع
hitting ضربت تصادف
hits ضربت تصادف
hit ضربت تصادف
accidents تصادف اتومبیل
incidentally <adv.> بطور تصادف
accidentally <adv.> بطور تصادف
haphazard <adj.> برحسب تصادف
haphazardly برحسب تصادف
casual [not planned] <adj.> برحسب تصادف
coincidental <adj.> برحسب تصادف
stochastical <adj.> برحسب تصادف
stochastic <adj.> برحسب تصادف
incidental <adj.> برحسب تصادف
fortuitous <adj.> برحسب تصادف
adventitious <adj.> برحسب تصادف
to blunder upon به تصادف برخوردن به
accidentalism تصادف گرایی
as it happens <adv.> بطور تصادف
contingent [accidental] <adj.> برحسب تصادف
accidental <adj.> برحسب تصادف
accidently <adv.> بطور تصادف
srcc commotions civil riotsand ,strikes اعتصاب شورش و اشوبهای داخلی
He warned he would go on a termless hunger strike. او [مرد] هشدار داد که اعتصاب غذای بی مدتی خواهد کرد.
occasioned تصادف باعث شدن
endo تصادف منجر به واژگونی
occasion تصادف باعث شدن
accidence پیش امد تصادف
log jam تصادف موج سواران
There has been an accident. تصادف شده است.
smack into <idiom> بهم خوردن ،تصادف
happy go lucky برحسب تصادف لاقید
pile-ups تصادف چند ماشین
pile-up تصادف چند ماشین
occasioning تصادف باعث شدن
By a happy coincidence. دراثر حسن تصادف
What a coincidence ! چه تصادف ( اتفاق )عجیبی
To have an accident. دچار تصادف شدن
Accidentally. By chance. By accident. بر حسب تصادف [تصادفا]
nerf تصادف با اتومبیل دیگر
occasions تصادف باعث شدن
posttraumatic واقع شونده پس از تصادف یا ضربه
casualism اعتقاد به شانس و تصادف تصادفا"
He was involved in a road accident. او [مرد] در یک تصادف جاده ای بود.
crashed سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashing سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com