Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 208 (37 milliseconds)
English
Persian
play
تفریح بازی کردن
played
تفریح بازی کردن
playing
تفریح بازی کردن
plays
تفریح بازی کردن
Search result with all words
disport
بازی کردن تفریح کردن
disported
بازی کردن تفریح کردن
disporting
بازی کردن تفریح کردن
disports
بازی کردن تفریح کردن
Other Matches
recreates
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreating
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreated
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreate
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
skittle
بازی تفریح
playful
اهل تفریح و بازی بازیگوش
dalliance
تفریح و بازی از روی هوسرانی
recreation
تفریح سرگرمی وسایل تفریح
recreations
تفریح سرگرمی وسایل تفریح
recreating
تفریح کردن
game
تفریح کردن
article
تفریح کردن
to d. one self
تفریح کردن
recreates
تفریح کردن
recreate
تفریح کردن
recreated
تفریح کردن
articles
تفریح کردن
splurges
تفریح وولخرجی کردن
splurged
تفریح وولخرجی کردن
splurge
تفریح وولخرجی کردن
splurging
تفریح وولخرجی کردن
amuses
مشغول کردن تفریح دادن
playing
تفریح کردن ساز زدن
play
تفریح کردن ساز زدن
played
تفریح کردن ساز زدن
plays
تفریح کردن ساز زدن
skylark
تفریح وجست وخیز کردن
skylarks
تفریح وجست وخیز کردن
amuse
مشغول کردن تفریح دادن
misplay
بازی بد واز روی ناشیگری غلط بازی کردن
to make a trick
با کارت شعبده بازی کردن
[ورق بازی]
shinny
بازی هاکی که با توپ چوبی بازی شود چوب بازی هاکی
amusement
تفریح
amusements
تفریح
disporting
تفریح
jaunt
تفریح
disports
تفریح
gust
تفریح
divertimento
تفریح
recreation
تفریح
recreations
تفریح
disported
تفریح
disport
تفریح
diversion
تفریح
diversions
تفریح
gusts
تفریح
recreative
تفریح
jaunts
تفریح
paseo
تفریح
harlequinade
بخشی ازنمایش یالال بازی که لوده دران بازی میکند لودگی
amusing
تفریح دهنده
breaks
زنگ تفریح
break
زنگ تفریح
promenader
تفریح کننده
diverting
تفریح امیز
sporting
تفریح دوستانه
amusive
تفریح امیز
Break. Recess.
زنگ تفریح
amusingly
تفریح دهنده
amusive
تفریح دهنده
frame
مدت زمان به کیسه انداختن تمام گویهای بازی اسنوکر یک دهم از بازی بولینگ
cutthroat
بازی 3 نفره که هریک به نفع خود بازی میکند
gamesmanship
مهارت در بردن بازی بدون تخلف از مقررات بازی
game
وسیله ROM که حاوی کد برنامه برای بازی کامپیوتری است و در کنسول بازی نصب میشود
happy hour
<idiom>
ساعات تفریح وخوشی
entertains
عزیزداشتن تفریح دادن
To be fond of fun.
اهل تفریح بودن
pastime
تفریح کاروقت گذران
All work and no play.
کار بدون تفریح
entertain
عزیزداشتن تفریح دادن
pastimes
تفریح کاروقت گذران
entertained
عزیزداشتن تفریح دادن
dib
ریگ بازی قاپ یا ریگی که با ان بازی می کنند
kiss in the ring
بازی بگیرماچ کن :بازی که دران پسریادختری ....تااوراببوسد
fire fight
ترقه بازی اتش بازی مبادله تیراندازی
shinney
بازی هاکی که باتوپ چوبی بازی شود
inning
گیمی که بازیگر سرویس زده و ان را باخته فرصت برای نوبت هر بازی بیلیارد یاکروکه یک بخش از بازی بولینگ
Playing football is not my idea of fun .
فوتبال هم بنظر من تفریح نشد
This is not my idea of pleasure ( fun ) .
به نظر من این هم تفریح نشد
sportive
سرگرم تفریح وورزش ورزشی
roof garden
تفریح گاه بالای بام
quibble
زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibbled
زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
to play fair
مردانه و سر راست معامله کردن یا بازی کردن
quibbles
زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibbling
زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
crampet game
بازی خفه بازی کم فضای شطرنج
harlepuinade
نمایش لال بازی ودلقک بازی
charlatanic
امیخته بازبان بازی یاچاچول بازی
joyrides
سرقت اتومبیل برای خوشگذرانی و تفریح
joyride
سرقت اتومبیل برای خوشگذرانی و تفریح
I said it only in fun.
فقط برای تفریح این حرف رازدم
tubing
ورزش یا تفریح قایق سواری درمسیر رود
playing
رل بازی کردن
play
رل بازی کردن
play-acted
بازی کردن
twiddled
بازی کردن
play-acting
بازی کردن
play-acts
بازی کردن
twiddles
بازی کردن
twiddling
بازی کردن
moves
بازی کردن
headwork
با سر بازی کردن
playing
بازی کردن
move
بازی کردن
plays
رل بازی کردن
play
بازی کردن
actuble
بازی کردن
miscast
بد بازی کردن
rink
یخ بازی کردن
twiddle
بازی کردن
played
بازی کردن
gallant
زن بازی کردن
toys
بازی کردن
bump
بازی کردن
played
رل بازی کردن
plays
بازی کردن
playact
رل بازی کردن
toy
بازی کردن
play-act
بازی کردن
To be acting. To put it on .
رل بازی کردن
moved
بازی کردن
rinks
یخ بازی کردن
foxing
روباه بازی کردن تزویر کردن
foxes
روباه بازی کردن تزویر کردن
fox
روباه بازی کردن تزویر کردن
small game
پرندگان و حیوانات کوچک که برای تفریح شکار می شوند
april fool
کسی که در روز اول اوریل الت تفریح میشود
bearbaiting
نوعی تفریح که دران سگهارابجان خرس مقید درزنجیرمیاندازند
spoofs
حقه بازی کردن
ski
اسکی بازی کردن
sparred
مشت بازی کردن
skied
اسکی بازی کردن
skis
اسکی بازی کردن
fence
شمشیر بازی کردن
drab
جنده بازی کردن
spars
مشت بازی کردن
fences
شمشیر بازی کردن
spoof
حقه بازی کردن
piddled
باخوراک بازی کردن
To play cards .
ورق بازی کردن
start up
<idiom>
بازی را شروع کردن
fornicating
: فاحشه بازی کردن
yo-yo
یویو بازی کردن
skates
اسکیت بازی کردن
fornicated
: فاحشه بازی کردن
fornicate
: فاحشه بازی کردن
skated
اسکیت بازی کردن
yo-yos
یویو بازی کردن
skate
اسکیت بازی کردن
piddle
باخوراک بازی کردن
drabber
جنده بازی کردن
drabbest
جنده بازی کردن
spar
مشت بازی کردن
piddles
باخوراک بازی کردن
fornicates
: فاحشه بازی کردن
thimblerig
شعبده بازی کردن
tricked
حقه بازی کردن
tricking
حقه بازی کردن
to play for love
سر هیچ بازی کردن
mountebanks
حقه بازی کردن
to play at chess
شطرنج بازی کردن
playact
در تاتر بازی کردن
to play ball
توپ بازی کردن
mountebank
حقه بازی کردن
to play marbles
مهره بازی کردن
play out
تا اخر بازی کردن
personifying
رل دیگری بازی کردن
trick
حقه بازی کردن
court
عشق بازی کردن
left-handed
با دست چپ بازی کردن
taw
تیله بازی کردن
flimflam
حقه بازی کردن
to bill and coo
بوسه بازی کردن
to fly a kite
سفته بازی کردن
showboat
نمایشی بازی کردن
shinny
شینی بازی کردن
to look oneself again
پشم بازی کردن
to make love
عشق بازی کردن
shinney
شینی بازی کردن
bowl
باتوپ بازی کردن
criminal court
عشق بازی کردن
misplay
ناشیانه بازی کردن
personify
رل دیگری بازی کردن
to play soccer
فوتبال بازی کردن
card
ورق بازی کردن
equivocated
زبان بازی کردن
equivocate
زبان بازی کردن
personified
رل دیگری بازی کردن
war game
بازی جنگ کردن
bowls
باتوپ بازی کردن
gambles
سفته بازی کردن
gambled
سفته بازی کردن
favouritism
پارتی بازی کردن
to play football
فوتبال بازی کردن
equivocates
زبان بازی کردن
cards
ورق بازی کردن
equivocating
زبان بازی کردن
to skip rope
بند بازی کردن
personifies
رل دیگری بازی کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com