English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English Persian
do one's best <idiom> تمام تلاش خودرا کردن
Other Matches
for all one is worth <idiom> تمام سعی خودرا کردن
To consume all ones energy . تمام نیروی خودرا مصرف کردن
all out با تمام قدرت و تلاش
work someone's finger to the bone <idiom> تمام تلاش را به کار بستند
terminate تمام شدن تمام کردن
terminated تمام شدن تمام کردن
terminates تمام شدن تمام کردن
to express one's heartfelt قبلا سپاس گزاری کردن تشکرات قلبی خودرا تقدیم کردن
personate خودرا بجای دیگری قلمداد کردن دارای شخصیت کردن
to pretend illness نا خوشی را بهانه کردن خودرا به ناخوشی زدن تمارض کردن
off one's chest <idiom> خودرا خالی کردن
to breakin خودرا داخل کردن
to busy oneself خودرا مشغول کردن
to a one's right حق خودرا ادعایامطالبه کردن
to sow one's wild oats چل چلی خودرا کردن
topull oneself together خودرا جمع کردن
make a push تلاش کردن
scrounge تلاش کردن
to cast about تلاش کردن
to lay about تلاش کردن
scrounging تلاش کردن
scrounges تلاش کردن
scrounged تلاش کردن
To play ones part . نقش خودرا بازی کردن
to provide oneself خودرا اماده یا مجهز کردن
to addict oneself عادت کردن خودرا معتادکردن
to givein one's a. موافقت خودرا اعلام کردن
hold one's ground موقعیت خودرا حفظ کردن
to declare oneself قصد خودرا افهار کردن
hold one's own موقعیت خودرا حفظ کردن
to recover damages خسارت خودرا جبران کردن
To set ones watch . ساعت خودرا میزان کردن
cramming خودرا برای امتحان اماده کردن
to bridle one's anger خشم خودرا پایمال کردن یافروخوردن
crammed خودرا برای امتحان اماده کردن
crams خودرا برای امتحان اماده کردن
to repeat oneself کاریا گفته خودرا تکرار کردن
cram خودرا برای امتحان اماده کردن
to carry oneself خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
competed تلاش و جدیت کردن
endeavor تلاش کردن کوشیدن
put someone's best foot forward <idiom> بیشتر تلاش کردن
put up a good fight <idiom> سخت تلاش کردن
to make a real effort تلاش جدی کردن
competes تلاش و جدیت کردن
go out of one's way <idiom> تلاش زیادی کردن
go for broke <idiom> به سختی تلاش کردن
bend over backwards to do something <idiom> سخت تلاش کردن
endevour تلاش کردن کوشیدن
roll up one's sleeves <idiom> سخت تلاش کردن
compete تلاش و جدیت کردن
lap یک دور کامل زمین اسبدوانی تمام کردن یک دور اسبدوانی رسیدن به اسب جلویی تمام کردن یک دور
lapped یک دور کامل زمین اسبدوانی تمام کردن یک دور اسبدوانی رسیدن به اسب جلویی تمام کردن یک دور
to put in for تقاضا کردن خودرا نامزد کردن
To perfect oneself in a foreign language . معلومات خودرا در یک زبان خارجی کامل کردن
to lick one's لب و لوچه خودرا لیسیدن ملچ و ملوچ کردن
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
without recourse عبارتی که درفهر نویسی اسناد قابل انتقال بکار می رود و به وسیله ان فهر نویس مسئوولیت خودرا در برابر فهر نویسان بعدی نفی میکند و تنها خودرا در برابر کسی که سند رابرایش صادر کرده است مسئول قرار میدهد
to make a p of one's learing دانش خودرا نمایش دادن علم فروشی کردن
to secure a debtby a mortagage با گرفتن گرو بستانکاری خودرا ازدیگران تامین کردن
to torpedo تارومار کردن [مانند تلاش کسی]
To make desperate efforts. این دروآن در زدن ( تلاش کردن )
to scramble for a living برای معاش یازندگی تلاش کردن
muss درهم وبرهم یاکثیف کردن تلاش
to try to stop the march of time تلاش به جلوگیری از گذشت زمان کردن
follow up <idiom> بهتر کردن کار با تلاش بیشتر
to ingratite oneself خودرا طرف توجه قرار دادن خود شیرینی کردن
to cry peccavi بگناهان خودخستوشدن گناهان خودرا اقرار کردن فریاداعتراف براوردن
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
To go flat out . To make astupendous effort. غیرت بخرج دادن ( نهایت تلاش را کردن )
phoning شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phone شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoned شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phones شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
to score with a girl <idiom> موفق شدن در تلاش نزدیکی کردن با دختری [اصطلاح روزمره]
struggles تلاش کردن مبارزه کردن
struggle تلاش کردن مبارزه کردن
struggling تلاش کردن مبارزه کردن
struggled تلاش کردن مبارزه کردن
raster سیستم اسکن کردن تمام صفحه نمایش CRT تمام صفحه , پیش نمایش CRT با یک اشعه تصویر با حرکت افقی روی آن و حرکت به پایین در انتهای هر خط
write خطای گزارش شده هنگام تلاش برای ذخیره کردن داده روی رسانه مغناطیسی
writes خطای گزارش شده هنگام تلاش برای ذخیره کردن داده روی رسانه مغناطیسی
beta software نرم افزاری که هنوز تمام آزمایش ها رویش تمام نشده و ممکن است هنوز مشکل داشته باشد
fulfills تمام کردن
get (something) over with <idiom> تمام کردن
run out of تمام کردن
to see out تمام کردن
fulfil تمام کردن
fulfilled تمام کردن
fulfilling تمام کردن
fulfils تمام کردن
forth تمام کردن
integrates تمام کردن
go through with <idiom> تمام کردن
integrating تمام کردن
integrate تمام کردن
use up تمام کردن
get through تمام کردن
to finish off تمام کردن
to fill out تمام کردن
to run away with تمام کردن
fulfill تمام کردن
fiddle away تمام کردن
attaining تمام کردن
attained تمام کردن
to eat up تمام کردن
attain تمام کردن
to see through تمام کردن
attains تمام کردن
nip and tuck <idiom> به سختی تمام کردن
to apply for written testimony استشهاد تمام کردن
make a day of it <idiom> تمام روزکار کردن
exhaust تمام کردن بادقت بحث کردن
exhausts تمام کردن بادقت بحث کردن
unquote نقل قول را تمام کردن
end تمام کردن خاتمه دادن
use up تمام شدن مصرف کردن
shoot one's wad <idiom> تمام پول را خرج کردن
done with <idiom> تمام کردن استفاده از چیزی
processes بانجام رساندن تمام کردن
put one's foot down <idiom> با تمام وجود اعتراض کردن
ended تمام کردن خاتمه دادن
see out <idiom> تمام کردن وخارج شدن
cease بند امدن تمام کردن
dost بپایان رسانیدن تمام کردن
to get done with خاتمه دادن تمام کردن
process بانجام رساندن تمام کردن
ceased بند امدن تمام کردن
call it quits <idiom> متوقف کردن تمام کار
ceasing بند امدن تمام کردن
ceases بند امدن تمام کردن
ends تمام کردن خاتمه دادن
finishes تمام کردن رنگ وروغن زدن
fish out تمام کردن ذخیره ماهی یک منطقه
polish off از جلو کسی درامدن تمام کردن
finish تمام کردن رنگ وروغن زدن
strike out تمام کردن بازی با سه استرایک پی در پی در بخش دهم
erase پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
erases پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
erasing پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
speed مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
speeding مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
erased پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
speeds مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
zap حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zaps حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zapped حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zapping حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
cross examination به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
to make an end of موقوف کردن تمام کردن
to rangeoneself خودرا
To sell at coast price . مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
to listen with rapt attention با مجذوبیت تمام گوش کردن با ششدانگ حواس وغیره
to d. oneself up خودرا گرفتن
to dress up خودرا اراستن
to suppress one's propensities خودرا فرونشاندن
to a onself خودرا اراستن
he pretended to be asleep خودرا بخواب زد
clears آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
clearest آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
clear آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
clearer آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
zero in on <idiom> تمام توجه شخصی را جلب کردن(میخ کسی شدن)
self assertion خودرا جلو اندازی
he betray himself او خودرا رسوا ساخت
to try one's luck بخت خودرا ازمودن
to sun one self خودرا افتاب دادن
to pick up oneself خودرا نگاه داشتن
back-pedalled حرف خودرا پس گرفتن
to veil oneself روی خودرا پوشاندن
to slake one's revenge انتقام خودرا گرفتن
To step aside . to shy from . To withdraw . خودرا کنا رکشیدن
back-pedals حرف خودرا پس گرفتن
to show ones cards قصد خودرا اشکارکردن
to pay one's way خرج خودرا دراوردن
To go through fire and water. خودرا به آب وآتش زدن
to boure one's way راه خودرا بزوربازکردن
flattens روحیه خودرا باختن
to express one self مقاصد خودرا فهماندن
to plume oneself با پیرایه خودرا اراستن
one's accomplice همدست خودرا لودادن
to a. one selt انتقام خودرا کشیدن
flatten روحیه خودرا باختن
pontify خودرا مقدس نمودن
back-pedal حرف خودرا پس گرفتن
minces حرف خودرا خوردن
to compromise oneself خودرا مظنون یا رسواکردن
mince حرف خودرا خوردن
back-pedalling حرف خودرا پس گرفتن
insconce خودرا جای دادن
competency تلاش
stressing تلاش
efforts تلاش
searched تلاش
effort تلاش
stresses تلاش
quest تلاش
quests تلاش
stress تلاش
endevour تلاش
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com