English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
English Persian
cost minimization حداقل کردن هزینه
Other Matches
minimum charge حداقل هزینه
least cost حداقل هزینه
least cost combination ترکیب حداقل هزینه
efficiency point حد مطلوبیت کالای تولید شده با حداقل هزینه
minimim wage law قانون حداقل دستمزد که براساس ان حداقل دستمزدنبایستی از میزانی که توسط دولت تعیین میشود کمتر باشد
minimum range حداقل شعاع عمل دستگاه یا برد حداقل
cost center قسمت هزینه در یک موسسه واحدی در یک موسسه که وفیفه اش تعیین قیمت کالا ازطریق توزیع و سرشکن کردن هزینه هاست
max min system سیستم حداکثر و حداقل سیستم انبارداری که در ان حداقل و حداکثر موجودی تعیین میگردد
cost allocation سرشکن کردن هزینه
cost هزینه بهاگذاری کردن
internalization of costs داخلی کردن هزینه ها
overcharged اضافی هزینه کردن
overcharging اضافی هزینه کردن
overcharge اضافی هزینه کردن
overcharges اضافی هزینه کردن
to live in a small way با هزینه کم و بی سر وصدازندگی کردن
expended مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expends مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expending مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expend مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
lighterage هزینه دوبه هزینه بارگیری و تخلیه کشتی توسط دوبه
shell out هزینه چیزی را قبول کردن
costing مشخص کردن هزینه عملیات
to recoup oneself هزینه خود را جبران کردن
to indemnify any one's expense هزینه کسیرا جبران کردن
replacement cost هزینه جایگزین کردن چیزی
to reduce an establishment کارمندان یا هزینه بنگاهی راکم کردن
reimburses جبران کردن هزینه کسی یا چیزی راپرداختن
reimburse جبران کردن هزینه کسی یا چیزی راپرداختن
reimbursed جبران کردن هزینه کسی یا چیزی راپرداختن
reimbursing جبران کردن هزینه کسی یا چیزی راپرداختن
min حداقل
minimal حداقل
minimally حداقل
minimum stock level حداقل
minim حداقل
minimum حداقل
minims حداقل
apportionment افراز سرشکن کردن هزینه به چندسال به نسبت منافع حاصله در هر سال
relative minimum حداقل نسبی
minimization به حداقل رسانیدن
minimized به حداقل رساندن
trough حداقل موج
minimize به حداقل رساندن
minimum elevation حداقل درجه
global minimum حداقل مطلق
troughs حداقل موج
minimises به حداقل رساندن
minimised به حداقل رساندن
minimizing به حداقل رساندن
minim وابسته به حداقل
minimum charge حداقل قیمت
minims وابسته به حداقل
price floor حداقل قیمت
minimum حداقل کمینه
least price حداقل قیمت
minimizes به حداقل رساندن
minimising به حداقل رساندن
minimum size اندازه حداقل
neap tide جذر و مد حداقل اب
minimum wage حداقل دستمزد
bottom price حداقل قیمت
danger warning level حداقل موجودی
base wage rate حداقل دستمزد
minimum range حداقل برد
minimum price حداقل قیمت
applied هزینه مربوط به هر خدمت یاکالا را به طور ویژه تعیین کردن و به ان اختصاص دادن
elegant یک برنامه با کمترین مقدارحافظه اصلی طراحی یک برنامه کارا که با کم کردن تعداد دستورالعملهای بکاربرده شده برای انجام کارهای گوناگون از حداقل ممکن حافظه اصلی استفاده کند
cost contract قرارداد مربوط به پرداخت هزینه ها قرارداد هزینه
economic of scale کاهش دادن هزینه ها کاهش یافتن هزینه ها
minimum mortality حداقل مرگ و میر
minimum standard of living حداقل سطح زندگی
reduced strenght حداقل استعداد جنگی
least squares estimates براورد حداقل مربعات
minimum subsistence level سطح حداقل معیشت
thermal resolution حداقل سنجش حرارت
thermal resolution حداقل اختلاف حرارت
maximum and minimum thermometer گرماسنج حداقل و حداکثر
minimum elevation حداقل ارتفاع لوله
to have [or bear] a maximum [minimum] load of something حداکثر [حداقل] باری را پذیرفتن
pilot line production تولید به حداقل در کارخانجات نظامی
short term حداقل مدت تنبیه و زندانی
ordinary least square method روش حداقل مربعات معمولی
minimum down payment حداقل میزان پیش پرداخت
extremum حداکثر یا حداقل تابع ریاضی
on the deck پرواز در حداقل ارتفاع مجاز
amphiploid دارای حداقل کرموسوم ارثی
meantide حداقل جذر و مدهای اب دریا
cut off ratio حداقل نرخ قابل قبول
two stage least squares method روش حداقل مربعات دومرحلهای
neap حداقل ارتفاع اب یاجذر و مد دریا
double amplitude peak value مقدارحداکثر تا حداقل یک موج سینوسی
minimum elevation حداقل درجه مربوط به مانع
cost accounts حساب های هزینه یابی حساب هزینه ای حساب مخارج
marginal cost pricing قیمت گذاری بر مبنای هزینه نهائی قیمت معادل هزینه نهائی
minimum clearance حداقل حاشیه امنیت بالای مانع
skeleton crew حداقل خدمه یک وسیله یا جنگ افزار
capacity cost هزینه تولید وقتی که واحدتولید کننده حداکثر فرفیت خودرا برای تولید به کار برد هزینه تولید با حداکثر فرفیت
protoxide ترکیبی که حداقل ذرات اکسیژن دران باشد
at a [the] minimum <adv.> کم کمش [حداقل] [برای آگاهی اندازه یا شماره]
quorum حداقل عده لازم برای رسمیت جلسه
at least [no less than] [not less than] <adv.> کم کمش [حداقل] [برای آگاهی اندازه یا شماره]
bridges تط ابق اجزای ارتباطی تا اینکه قط ع برق با حداقل برسد
bridge تط ابق اجزای ارتباطی تا اینکه قط ع برق با حداقل برسد
bridged تط ابق اجزای ارتباطی تا اینکه قط ع برق با حداقل برسد
discrimination حداقل جدایی برای رویت دوهدف بصورت مجزا در رادار
error handling به حداقل رساندن احتمال وقوع خطا روش رفع اشکال
weighted least square method روش حداقل مربعات وزنی در اقتصادسنجی برای تخمین پارامترها
carriage بردن حمل کردن باربری کرایه هزینه حمل
carriages بردن حمل کردن باربری کرایه هزینه حمل
perigee نقطه حداقل مسافت در مدارسفینه فضایی نققه حضیض مدار سفینه
limit velocity حداقل سرعت ابتدایی توپ یاخمپاره که بتوان با ان نفوذلازم را به دست اورد
wed thickness حداقل ضخامت یا فاصله بین سطح خارجی و داخلی دانههای خرج
aces رتبهء اول خ-لبانی که حداقل 5هواپیمای دشمن راسرنگون کرده باشد
probit واحد قیاس احتمالات اماری بر اساس حداقل انحراف ازمیزان متوسط
team roping مسابقه تیم 2 نفره گاوبازی جهت کمنداندازی و بستن گاودر حداقل وقت
ace رتبه اول خلبانی که حداقل پنج هواپیمای دشمن راسرنگون کرده باشد
three stage least squares method روش حداقل مربعات سه مرحلهای برای تخمین پارامترهای معادلات همزمانی در اقتصاد سنجی
fair trade laws قوانین تجارت منصفانه قرارداد بین تولیدکننده وفروشنده برای تثبیت یا تعیین حداقل قیمت
coming in speed حداقل سرعت گردش مگنتوبرای تامین ولتاژ لازم جهت جرقه زدن همزمان تمام شمع ها
optimal merge tree نمایش درختی یک ترتیب که در ان رشته ها قرار است درهم ادغام گردند تا اینکه حداقل تعداد عملیات رخ دهد
cold thrust ازمایشی برای تعیین حداقل دمای لازم برای عبور ازادانه سیال
cold test ازمایشی برای تعیین حداقل دمای لازم برای عبور ازادانه سیال
pilot line operation کار تولید حداقل کالاهای نظامی فقط به منظور حفظ سیستم تولید
optimum schedule مطلوبترین برنامه اجرائی برنامه ایکه مخارج پروژه رابه حداقل می رساند
neap tide کشندکمینه اب دریا حداقل جذر ومد نهایی اب دریا
mobilization base حداقل منابع لازم برای بسیج نیروهاپایگاه بسیج
contra preferentum rule درصورت گنگ بودن متن قرارداد بنحوی تعبیر میگرددکه حداقل منافع نویسنده قرارداد را دربر داشته باشد
expenditures هزینه ها
tolls هزینه
outlays هزینه
levy هزینه
levied هزینه
levying هزینه
levies هزینه
cost expenditure هزینه
goings-on هزینه ها
cost benefit ratio هزینه
toll هزینه
eight bit system کم هزینه
outgoing هزینه
expense هزینه
tolling هزینه
charge هزینه
tabs هزینه
cost هزینه
battels هزینه
overhead expenses به هزینه
out goings هزینه
disbursement هزینه
voucher هزینه
tab هزینه
at the expence of به هزینه
expenditure هزینه
benefit cost analysis هزینه
mise هزینه
at someone expense به هزینه
total cost هزینه کل
light expense هزینه کم
vouchers هزینه
charges هزینه
overall cost هزینه کل
outgo هزینه
outlay هزینه
outgoings هزینه
user cost هزینه استفاده
total variable cost هزینه متغیر کل
user cost هزینه استعمال
variable cost هزینه متغیر
alternative cost هزینه جایگزین
cost push فشار هزینه
incremental cost هزینه نهایی
vouchers سند هزینه
overcharging هزینه اضافی
overcharging اضافه هزینه
additional costs [expenses] هزینه نهایی
total cost curve منحنی هزینه کل
total cost function تابع هزینه کل
overcharges هزینه اضافی
extra expenses هزینه نهایی
total fixed cost کل هزینه ثابت
financing پرداخت هزینه
unit cost هزینه واحد
travelling expense هزینه سفر
overcharge اضافه هزینه
cost to entry هزینه ورود
cost variance نوسانات هزینه
costs of proceedings هزینه دادرسی
current expenditure هزینه جاری
average variable cost هزینه متوسط
average total cost هزینه متوسط کل
debit note سند هزینه
average expense هزینه متوسط
freight هزینه حمل
decreasing cost هزینه نزولی
overcharge هزینه اضافی
overcharges اضافه هزینه
expense accounts حساب هزینه
average cost هزینه متوسط
expense account حساب هزینه
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com