Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (19 milliseconds)
English
Persian
interject
در میان امدن مداخله کردن
interjected
در میان امدن مداخله کردن
interjecting
در میان امدن مداخله کردن
interjects
در میان امدن مداخله کردن
Other Matches
intervenes
مداخله کردن پا میان گذاردن
intervened
مداخله کردن پا میان گذاردن
intervene
مداخله کردن پا میان گذاردن
intercurreace
در میان امدن
intervene
در میان امدن
intervenes
در میان امدن
intervened
در میان امدن
interpose
در میان امدن میانجی شدن
to interrupt any one's speech
در میان سخن کسی امدن
interposing
در میان امدن میانجی شدن
interposes
در میان امدن میانجی شدن
interposed
در میان امدن میانجی شدن
laisser faire
عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
laissez faire
عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
interlope
مداخله کردن
intervene
مداخله کردن
intervention
مداخله کردن
meddles
مداخله کردن
intervenes
مداخله کردن
stickle
مداخله کردن
interpose
مداخله کردن
interventions
مداخله کردن
interposed
مداخله کردن
interposes
مداخله کردن
intervened
مداخله کردن
interposing
مداخله کردن
meddle
مداخله کردن
meddled
مداخله کردن
to i. with qnother's affairs
درکاردیگری مداخله کردن
tamper
مداخله وفضولی کردن
to intervene in an affair
در کاری مداخله کردن
put in
مداخله کردن رساندن
interfered
پا بمیان گذاردن مداخله کردن
interfere
پا بمیان گذاردن مداخله کردن
step in
مداخله بیجا در کاری کردن
poke nose into something
[one's life]
<idiom>
در کار کسی مداخله کردن
interferes
پا بمیان گذاردن مداخله کردن
kibitz
درکاردیگری مداخله کردن فضولی کردن
take part
مداخله کردن شرکت کردن
intermeddle
مداخله کردن فضولی کردن
medoterranean
واقع در میان چند زمین میان زمینی
futtock
میان چوب میان تیر
intervenient
در میان اینده واقع در میان
uncreate
نابود کردن نیست شدن معدوم کردن از میان بردن
seeping
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeped
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeps
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seep
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
stretch
منبسط کردن کش امدن
stretches
منبسط کردن کش امدن
stretched
منبسط کردن کش امدن
cut across
میان بر کردن
cut of a corner
میان بر کردن
souffles
پف کردن یا بالا امدن غذا
forgather
گرد امدن اجتماع کردن
cease
بند امدن تمام کردن
ceases
بند امدن تمام کردن
ceasing
بند امدن تمام کردن
to turn up
رد کردن از خاک دراوردن امدن
soufflTs
پف کردن یا بالا امدن غذا
gam
گرد امدن بازدید کردن
souffle
پف کردن یا بالا امدن غذا
ceased
بند امدن تمام کردن
syncopate
از میان کوتاه کردن
intract
در میان هم کار کردن
inserting
داخل کردن در میان گذاشتن
inserts
داخل کردن در میان گذاشتن
To settle upon a price during a dispute.
<proverb>
میان دعوا نرخ طى کردن .
to cut short
قطع کردن میان برکردن
insert
داخل کردن در میان گذاشتن
exult
جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exulted
جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exulting
جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exults
جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
to split the difference
تفاوت میان دو چیز را دو نیم کردن
coopt
انتخاب کردن ودر میان خوداوردن
heralded
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
herald
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
heralds
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
heralding
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
interpolated
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolates
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolating
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolate
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interposition
مداخله
participation
مداخله
interventions
مداخله
intervention
مداخله
intermediation
مداخله
right to intervene
حق مداخله
pryer
مداخله گر
interposal
مداخله
meddlesome
مداخله گر
interfered
مداخله
interferes
مداخله
interference
مداخله
interfere
مداخله
officious
مداخله کن
to thrust oneself
مداخله
disforest
ازحال جنگلی بیرون امدن ازرعایت قانون جنگل هامعاف کردن
tamperer
مداخله کننده
intermediaries
وساطت مداخله
intermediary
وساطت مداخله
non intervention
عدم مداخله
interventionist
طرفدار مداخله
nonintervention
عدم مداخله
intevener
مداخله کننده
military intervention
مداخله نظامی
intervenient
مداخله کننده
interposingly
ازراه مداخله
undue
بدون مداخله
intervener
مداخله کننده
intermediacy
میانجی گری مداخله
nonintervention
سیاست عدم مداخله
jack pot
دربازی پوکر) پول میان که بازی کردن دست رامنوط بداشتن ....میسازد
marplot
ادم فضول مداخله کننده
interposingly
مداخله کنان بطور معترضه
intermediate
درمیان اینده مداخله کننده
Pry not into the affair of others.
<proverb>
در کار دیگران مداخله مکن .
electromagnetic interference
مداخله الکترومغناطیسی درکار رادارها
hot dog skiing
اسکی کردن با سرعت در میان پستی و بلندی یا بوس و تابع تکنیک خاصی هم نیست
isolationist
طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
intercurrent
مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
Community architecture
[جنبش مداخله در طراحی ساختمان های انگلیس]
let point
امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
intercurreace
مداخله وقوع درمیان ورود یک ناخوشی درناخوشی دیگر
interlopers
کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
interloper
کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
interventionism
سیستم مداخله دولت درامور اقتصادی و عدم وجودازادی درتجارت
holding company
شرکتی که مالک سهام یک یاچند شرکت میباشدودرسیاست انان مداخله میکند
demoralize
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralizing
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralises
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralised
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralized
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralising
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralizes
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
single space
در میان سطور فقط یک فاصله گذاردن تک فاصله کردن
psychophysics
علم روابط میان روان وتن علم روابط میان روان شناسی وفیزیک
lurks
جهش کردن پس از کمین از کمین در امدن
lurking
جهش کردن پس از کمین از کمین در امدن
lurk
جهش کردن پس از کمین از کمین در امدن
lurked
جهش کردن پس از کمین از کمین در امدن
to turn out
بیرون دادن بیرون کردن سوی بیرون برگرداندن بیرون اوردن امدن
comes
امدن
to fall short
کم امدن
come
امدن
succee
از پی امدن
to come in to line
در صف امدن
succumbing
از پا در امدن
succumb
از پا در امدن
succumbs
از پا در امدن
prove
در امدن
run short
کم امدن
proves
در امدن
succumbed
از پا در امدن
lengthens
کش امدن
to come back
پس امدن
fall short
کم امدن
to pass on
امدن
venue
امدن
lengthened
کش امدن
proved
در امدن
ensues
از پس امدن
ensued
از پس امدن
come away
ور امدن
behove
امدن به
to come over
امدن
venues
امدن
ensue
از پس امدن
lengthen
کش امدن
peter
کم امدن
lengthening
کش امدن
behoove
امدن به
surmounts
غالب امدن بر
emerges
بیرون امدن
emerged
بیرون امدن
surmounting
فائق امدن
surmounts
فائق امدن
gang up
گردهم امدن
upheaval
بالا امدن
upheavals
بالا امدن
overcoming
فایق امدن
to go to gether
بهم امدن
constringe
گرد امدن
uncurl
از انحنا در امدن
overcomes
فایق امدن
to shoot out
پیش امدن
overcome
فایق امدن
emerge
بیرون امدن
intumesce
بالا امدن
to shoot forth
پیش امدن
simmering
بجوش امدن
align
درصف امدن
emerging
بیرون امدن
aligned
درصف امدن
seem
بنظر امدن
come up
پیش امدن
land vi
فرود امدن
surmounted
فائق امدن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com