English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English Persian
to strain after anything در پی چیزی تقلا کردن
Other Matches
agonizes تقلا کردن
agonized تقلا کردن
heaved تقلا کردن
agonize تقلا کردن
go about تقلا کردن
agonises تقلا کردن
to scratch about تقلا کردن
agonised تقلا کردن
wrestles تقلا کردن
wrestled تقلا کردن
heave تقلا کردن
wrestle تقلا کردن
slog تقلا کردن
slogged تقلا کردن
slogging تقلا کردن
slogs تقلا کردن
lay to تقلا کردن
wintle تقلا کردن
agonising تقلا کردن
put out تقلا کردن
tugs بازورکشیدن تقلا کردن
tug بازورکشیدن تقلا کردن
tugging بازورکشیدن تقلا کردن
tugged بازورکشیدن تقلا کردن
labourvi تقلا کردن کوشیدن
to stain every nervers همه جور تقلا کردن
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
attempts تقلا کردن جستجو کردن
struggles تقلا کردن کوشش کردن
attempting تقلا کردن جستجو کردن
struggling تقلا کردن کوشش کردن
struggled تقلا کردن کوشش کردن
struggle تقلا کردن کوشش کردن
attempt تقلا کردن جستجو کردن
attempted تقلا کردن جستجو کردن
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
scrambled تقلا
scrambles تقلا
scramble تقلا
scrambling تقلا
exertion تقلا
stru gglingly به تقلا
exertions تقلا
strain تقلا
strains تقلا
agonizingly با تقلا
wrestles تقلا
nisus تقلا
wrestled تقلا
tugged تقلا
in deep water(s در تقلا
efforts تقلا
tugging تقلا
stresses تقلا
scrabble تقلا
stressing تقلا
tugs تقلا
strugglingly به تقلا
scrabbled تقلا
scrabbles تقلا
slogs تقلا
stress تقلا
traditionally تقلا
slogged تقلا
bout تقلا
agony تقلا
wrestle تقلا
effort تقلا
tug تقلا
slog تقلا
scrabbling تقلا
slogging تقلا
bouts تقلا
muss تقلا
agonies تقلا
bustles تقلا کوشش
struggler تقلا کننده
bustle تقلا کوشش
bustled تقلا کوشش
agonistical تقلا امیز جدلی
strife سعی بلیغ تقلا
to keep trying <idiom> در حال تقلا بودن
only at the second go تازه در دومین تقلا
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
Shoppers were scrambling to get the best bargains. خریداران تقلا می کردند بهترین معامله را داشته باشند.
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
prejudging تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pirate something چیزی را غیر قانونی چاپ کردن [دو نسخه ای کردن]
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pull off something [contract, job etc.] چیزی را تهیه کردن [تامین کردن] [شغلی یا قراردادی]
set loose <idiom> رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
fraise نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
cession صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
valuate ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
denouncing علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
mind فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
briefest خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
reference توجه کردن یا کار کردن با چیزی
to beg for a thing چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
references توجه کردن یا کار کردن با چیزی
minds فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
briefer خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefed خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
beck باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
minding فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
brief خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
defrost یخ چیزی را اب کردن
to cut down [on] something چیزی را کم کردن
to cut back [on] something چیزی را کم کردن
to reason out something چیزی را حل کردن
defrosted یخ چیزی را اب کردن
defrosting یخ چیزی را اب کردن
fills پر کردن چیزی
to work out something چیزی را حل کردن
to throw something overboard چیزی را ول کردن
to cut something چیزی را کم کردن
defrosts یخ چیزی را اب کردن
fill پر کردن چیزی
deducted کم کردن چیزی از کل
deducting کم کردن چیزی از کل
deduct کم کردن چیزی از کل
make do with something با چیزی تا کردن
make something do با چیزی تا کردن
deducts کم کردن چیزی از کل
to smell at something چیزی را بو کردن
relevance 1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
via حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
replacing برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replaced برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
querying پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
queries پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
query پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replace برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaces برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
queried پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
to work out something حل چیزی را پیدا کردن
demystifies سر چیزی را برطرف کردن
to fall across anything به چیزی تصادف کردن
meanest مشخص کردن چیزی
simplifying ساده تر کردن چیزی
meaner مشخص کردن چیزی
To spit at someone (something). بکسی (چیزی ) تف کردن
to put [place] credence in something به چیزی اعتقاد کردن
to book something چیزی را رزرو کردن
demystified سر چیزی را برطرف کردن
to protest against something به چیزی اعتراض کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com