English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 211 (20 milliseconds)
English Persian
To maki faces. دهن کجی کردن ( ادا در آوردن )
Search result with all words
To cut down expenses . خرج را کم کردن ( مخارج راپایین آوردن )
To take something to pieces. دل وروده چیزی را در آوردن ( اوراق کردن )
To crane ones neck . گردن کشیدن (دراز کردن بیرون آوردن )
rack one's brains <idiom> سخت فکر کردن یاچیزی را بخاطر آوردن
take something into account <idiom> بخاطر آوردن وتصمیم گیری کردن
to push your luck [British English] to press your luck [American English] زیاده روی کردن [شورکاری را در آوردن] [اصطلاح مجازی]
to go away ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
to go to ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
to dig up با به هم زدن [جستجو کردن] از خاک در آوردن
It is formed by alternatively lifting and lowering one warp thread across one weft thread این است که توسط روش دیگر بلند کردن و پایین آوردن موضوع یکی پیچ و تاب در سراسر یک موضوع پود تشکیل
Other Matches
Yo be down one ones luck. to have a run of bad luck بد آوردن
vasbyt تاب آوردن
song and dance <idiom> دلیل آوردن
compass به دست آوردن
achieve به دست آوردن
obtain به دست آوردن
get به دست آوردن
tough break <idiom> بدبیاری آوردن
conciliate به دست آوردن
find به دست آوردن
gain به دست آوردن
to get [hold of] something آوردن چیزی
it never rains but it pours <idiom> چپ و راست بد آوردن
gains بدست آوردن
fall on feet <idiom> شانس آوردن
gain بدست آوردن
gained بدست آوردن
to bring something آوردن چیزی
procure به دست آوردن
acquire بدست آوردن
To take into account (consideration). بحساب آوردن
actualise [British] به اجرا در آوردن
To phrase. به عبارت در آوردن
to bring the water to the boil آب را به جوش آوردن
actualize به اجرا در آوردن
holdout دوام آوردن
holdouts دوام آوردن
attenuation بدست آوردن
abrade سر غیرت آوردن
play-act ادا در آوردن
play-acted ادا در آوردن
play-acting ادا در آوردن
acquire به دست آوردن
play-acts ادا در آوردن
To show a deficit . To run short . کسر آوردن
come by <idiom> بدست آوردن
wring به دست آوردن
put inpractice به اجرا در آوردن
put into effect به اجرا در آوردن
carry into effect به اجرا در آوردن
make something happen به اجرا در آوردن
woo به دست آوردن
win به دست آوردن
take به دست آوردن
step به دست آوردن
receive به دست آوردن
realize به دست آوردن
put ineffect به اجرا در آوردن
To cite an example . مثال آوردن
To bring into existence . بوجود آوردن
carry ineffect به اجرا در آوردن
To cry out . فریاد بر آوردن
to bring to the [a] boil به جوش آوردن
implement به اجرا در آوردن
carry out به اجرا در آوردن
to get [hold of] something بدست آوردن چیزی
to bring something بدست آوردن چیزی
to get [hold of] something گیر آوردن چیزی
to bring something گیر آوردن چیزی
to live through something تاب چیزی را آوردن
to disgrace oneself خفت آوردن بر خود
to bring back memories خاطره ها را به یاد آوردن
to bring to the same plane [height] به یک صفحه [بلندی] آوردن
to run into debt قرض بالا آوردن
put one's finger on something <idiom> کاملابه خاطر آوردن
to set the clock forward ساعت را جلو آوردن
To process and treat something . چیزی راعمل آوردن
To put someone on his mettle . To rouse someone . کسی را سر غیرت آوردن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself . از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
To play the drunk . To start a drunken row. مست بازی در آوردن
gun for something <idiom> بازحمت بدست آوردن
to serve something غذا [چیزی] آوردن
luck out <idiom> خوش شانسی آوردن
play up to someone <idiom> با چاپلوسی سودبدست آوردن
eke out <idiom> به سختی بدست آوردن
take back <idiom> ناگهانی بدست آوردن
turn (someone) on <idiom> به هیجان آوردن شخصی
To produce a witness. دردادگاه شاهد آوردن
retake دوباره به دست آوردن
retaken دوباره به دست آوردن
retakes دوباره به دست آوردن
retaking دوباره به دست آوردن
To mimic someone. ادای کسی را در آوردن
To score points. امتیاز آوردن ( ورزش )
To seek refuge ( shelter). پناه آوردن ( بردن )
to give somebody an appetite کسی را به اشتها آوردن
To stir the nation to action. ملت را بحرکت در آوردن
to obtain something بدست آوردن چیزی
write up <idiom> مقامی را به حساب آوردن
in for <idiom> مطمئن بدست آوردن
in luck <idiom> خوش شانسی آوردن
to take something into account چیزی را در حساب آوردن
metaphraze به عبارت دیگر در آوردن
nose down <idiom> پایین آوردن دماغه
push someone's buttons <idiom> کفر کسی را در آوردن
drive someone round the bend <idiom> جان کسی را به لب آوردن
sound an alarm زنگ خطر را به صدا در آوردن
give someone a good run for her money <idiom> رقابت شدید به وجود آوردن
rack one's brains <idiom> به مغز خود فشار آوردن
capture عمل بدست آوردن داده
collecting بدست آوردن یا دریافت داده
collects بدست آوردن یا دریافت داده
captures عمل بدست آوردن داده
capturing عمل بدست آوردن داده
collect بدست آوردن یا دریافت داده
to count for lost از دست رفته بحساب آوردن
gain the ear <idiom> رگ خواب کسی را به دست آوردن
parenting پس انداختن و بار آوردن فرزند
in order to <idiom> اعتماد شخص را بدست آوردن
to bring the matter before a court [the judge] دعوایی را در حضور قاضی آوردن
to bring somebody before the judge کسی را در حضور قاضی آوردن
to get something to somebody برای کسی چیزی را آوردن
stick it out <idiom> طاقت آوردن ،ادامه دادن
round up <idiom> گرد هم آوردن ،جمع آوری
ring a bell <idiom> یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
To hit a wining streak. شانس آوردن ( درقمار وغیره )
To hold an official inquiry. تحقیق رسمی بعمل آوردن
He felt sick,. he fell I'll. حال کسی را جا آوردن ( با کتک )
To know someone blind spots. رگ خواب کسی را بدست آوردن
To turn (apple)to someone. به کسی رو آوردن ( متوسل شدن )
To deliver (strike) a blow ضربه زدن ( وارد آوردن )
To bring someone to his senses کسی راسر عیل آوردن
To make ( find , get ) an opportunity . فرصت ( فرصتی ) بدست آوردن
To obtain the desired result . نتیجه مطلوب را بدست آوردن
play down <idiom> ارزش چیزی را پایین آوردن
to overexert زیاد به خود فشار آوردن
to buoy something [up] چیزی را به میزان بالا آوردن
to buoy something [up] چیزی را بالا روی آب آوردن
To draw someone out. To pump someone. از کسی حرف در آوردن ( کشیدن )
To put it in black and white . To commit some thing to paper . روی کاغذ آوردن ( کتبی و رسمی )
lose out <idiom> بد شانسی آوردن ،مقام نیاوردن ،باختن
keep the wolf from the door <idiom> نان بخور و نمیری گیر آوردن
to stand the test برای مدت زیاد دوام آوردن
to have breakfast brought to your room ناشتا را به اتاقتان [در هتل] آوردن [بیاورند]
to get somebody on the phone <idiom> کسی را پشت تلفن گیر آوردن
make good <idiom> بوجود آوردن چیزی درست دربیاد
analysis بدست آوردن اطلاعات و نتایج از داده
brains مغز کسی را در آوردن بقتل رساندن
to stand the test of time برای مدت زیاد دوام آوردن
to launch a product with much fanfare کالایی را با هیاهو به صحنه نمایش آوردن
to get a good return on an investment بازده سودمندی در سرمایه گذاریی بدست آوردن
To drive someone up the wall. کسی رابتنگ آوردن (تحت فشار مالی )
learning curve نمایش گرافیکی بدست آوردن دانش در زمان
to push for an answer [in reference to something] برای پاسخ فشار آوردن [در رابطه با چیزی]
to make somebody's blood boil <idiom> خون کسی را به جوش آوردن [اصطلاح مجازی]
bring up <idiom> معرفی چیزی برای بحث (مذاکره)آوردن
to pull [British E] / make [American E] a face شکلک در آوردن [به خاطر قهر بودن] [اصطلاح روزمره]
to handle something چیزی را تحت کنترل آوردن [وضعیتی یا گروهی از مردم]
copper mordant دندانه سولفات مس جهت بوجود آوردن رنگ سبز
get دستور بدست آوردن رکورد از فایل یا پایگاه داده
make a living <idiom> پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
gets دستور بدست آوردن رکورد از فایل یا پایگاه داده
getting دستور بدست آوردن رکورد از فایل یا پایگاه داده
go-getter <idiom> شخصی کار میکند برایبدست آوردن موقعیتی بهتر
to tax someone [something] بیش از اندازه بارکردن [فشار آوردن بر] کسی [چیزی]
To move heaven and earth. زمین وزمان را بحرکت در آوردن ( بهر اقدامی دست زدن )
adjustable split die وسیله ای برای در آوردن دنده یا روزه در سطح خارجی اجسام
scan بررسی تصویر یا شی یا لیستی از موضوعات برای بدست آوردن داده مشروح آن
scanned بررسی تصویر یا شی یا لیستی از موضوعات برای بدست آوردن داده مشروح آن
scans بررسی تصویر یا شی یا لیستی از موضوعات برای بدست آوردن داده مشروح آن
MIP mapping روش محاسبه پیکس ها در یک تصور برای بدست آوردن فاصله شی از دید بیننده
distribute عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
distributes عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
distributing عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
image [سیستم الکترونیکی یا کامپیوتری پردازش تصویر و بدست آوردن اطلاعات تصویر]
images سیستم الکترونیکی یا کامپیوتری پردازش تصویر و بدست آوردن اطلاعات تصویر
to regard somebody [something] as something کسی [چیزی] را بعنوان چیزی بحساب آوردن
DEFRAG در DOS-MS ابزار از حالت پراکندگی در آوردن در DOS-MS
sample size بیتی استفاده میشود. بدست آوردن اندازهای از سیگنال که برای تامین اطلاعات درباره سیگنال به کار می رود
procedural زبان برنامه نویسی سطح بالا که برنامه نویس عملیات لازم را برای بدست آوردن نتیحه وارد میکند
importing 1-آوردن چیزی از خارج سیستم . 2-تبدیل فایل ذخیره شده در یک قالب به قالب پیش فرض که توسط برنامه استفاده میشود
imported 1-آوردن چیزی از خارج سیستم . 2-تبدیل فایل ذخیره شده در یک قالب به قالب پیش فرض که توسط برنامه استفاده میشود
import 1-آوردن چیزی از خارج سیستم . 2-تبدیل فایل ذخیره شده در یک قالب به قالب پیش فرض که توسط برنامه استفاده میشود
constants ROM-DC که با سرعت مشخصی می چرخد اندازه هر یک از فریمهای داده روی دیسک برای بدست آوردن یک داده با قاعده برای خارج شدن یک فریم در ثانیه تغییر میکند
constant ROM-DC که با سرعت مشخصی می چرخد اندازه هر یک از فریمهای داده روی دیسک برای بدست آوردن یک داده با قاعده برای خارج شدن یک فریم در ثانیه تغییر میکند
symmetrical compression سیستم فشرده سازی که همان توان پردازش و زمان را برای فشرده سازی و از حالت فشرده در آوردن تصویر نیاز دارد
document نرم افزاری که به کاربر امکان بدست آوردن و ذخیره متن چاپ شده به صورت دیجیتالی میدهد و معمولاگ همراه با اسکنر و رسانه با فرفیت ذخیره سازی بالا مثل ROM-CD قابل ضبط می آید
documented نرم افزاری که به کاربر امکان بدست آوردن و ذخیره متن چاپ شده به صورت دیجیتالی میدهد و معمولاگ همراه با اسکنر و رسانه با فرفیت ذخیره سازی بالا مثل ROM-CD قابل ضبط می آید
documenting نرم افزاری که به کاربر امکان بدست آوردن و ذخیره متن چاپ شده به صورت دیجیتالی میدهد و معمولاگ همراه با اسکنر و رسانه با فرفیت ذخیره سازی بالا مثل ROM-CD قابل ضبط می آید
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com