English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
stop dead/cold <idiom> سریع توقف کردن
Other Matches
rollover استفاده از بافر بین صفحه کلیدوکامپیوتر برای تامین ذخیره سریع کلیدبرای ماشین نویسهای سریع که چندین کلید را خیلی سریع انتخاب می کنند
marine express کالای سریع الحرکت از راه دری_ا سیستم حمل و نقل سریع دریایی
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
run through <idiom> ازاول تا آخر بدون توقف کردن تمرین کردن
dma اتصال سریع و مستقیم بین رسانه جانبی سریع و حافظه اصلی کامپیوتر که مانع دستیابی به توابع خواندن داده میشود
stay توقف کردن
stayed توقف کردن
failures توقف کردن
failure توقف کردن
to sojourn [formal] [in a place as a visitor] توقف کردن
stopping ایستادن توقف کردن
stops ایستادن توقف کردن
stopped ایستادن توقف کردن
pull up توقف کردن [اتومبیل]
stop ایستادن توقف کردن
dma CI واسط که ارسال داده سریع بین رسانه جانبی سریع و حافظه اصلی فراهم میکند معمولاگ کنترولی از طریق CPU متوقف میشود
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
lay over در نیمه راه توقف کردن
lie to درجهت باد توقف کردن
hold دریافت کردن گرفتن توقف
holds دریافت کردن گرفتن توقف
snap pass پاس سریع با پیچش سریع مچ
ramp محل توقف و پیاده سوار کردن هواپیما
ramps محل توقف و پیاده سوار کردن هواپیما
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
prompt سریع کردن
prompted سریع کردن
prompts سریع کردن
kill پاک کردن فایل با توقف برنامه در حین اجرا
to pause [برای مدت کوتاهی] در انجام کاری توقف کردن
interfered توقف کار کردن چیزی در راه قرار گرفتن
interferes توقف کار کردن چیزی در راه قرار گرفتن
interfere توقف کار کردن چیزی در راه قرار گرفتن
kills پاک کردن فایل با توقف برنامه در حین اجرا
power که باعث توقف کار کردن یا بد کار کردن قط عات الکتریکی میشود مگر اینکه باتری آنها برگردد
powered که باعث توقف کار کردن یا بد کار کردن قط عات الکتریکی میشود مگر اینکه باتری آنها برگردد
powering که باعث توقف کار کردن یا بد کار کردن قط عات الکتریکی میشود مگر اینکه باتری آنها برگردد
powers که باعث توقف کار کردن یا بد کار کردن قط عات الکتریکی میشود مگر اینکه باتری آنها برگردد
quicksort مرتب کردن سریع
Making fast progress. سریع ترقی کردن
quenching سریع خنک کردن
to make a pause مکث کردن توقف کردن
stand ایست کردن توقف کردن
interlook dormant period زمان توقف دستگاه رادار مدت زمان توقف کار تجسس رادار
post- ارسال سریع پست کردن
cannonball سریع السیر حرکت کردن
posts ارسال سریع پست کردن
posted ارسال سریع پست کردن
post ارسال سریع پست کردن
quicksort روش مرتب کردن سریع فایل
jammed توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
jams توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
jam توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
To quicken ones pace . قدمهای خود را سریع تر کردن ( تندتر راه رفتن )
speediness سریع السیر سریع
speedy سریع السیر سریع
roll on roll off سوار کردن و حرکت دادن سریع بار و کالا بین انبارها
stand fast فرمان توقف درتوپخانه یا فرمان توقف درتوپخانه یا فرمان بایست به جای خود
barnstorming مسافرت کردن از یک مکان به مکان دیگر و توقف کوتاهی در انجا
barnstormed مسافرت کردن از یک مکان به مکان دیگر و توقف کوتاهی در انجا
barnstorm مسافرت کردن از یک مکان به مکان دیگر و توقف کوتاهی در انجا
barnstorms مسافرت کردن از یک مکان به مکان دیگر و توقف کوتاهی در انجا
click دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicks دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicked دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
scratchpad حافظه پنهان برای بافر کردن داده ارسالی بین پردازنده سریع و وسیله ورودی / خروجی کند.
persistence مدت زمان یک CRT یک تصویر را نمایش میدهد پس از توقف دنبال کردن مسیر اشعه تصویر روی صفحه نمایش
tree روش سریع انتخاب که اطلاع اولین مرتب کردن در مرحله دوم استفاده میشود تا سرعت انتخاب بالا رود
stand توقف
insolvency توقف
flag stop توقف
halts توقف
stoppages توقف
suspension of payment توقف
stoppage توقف
tarriance توقف
stopple توقف
interrupt توقف
halt توقف
interrupts توقف
halted توقف
stop code کد توقف
suspensions توقف
suspension توقف
syncope توقف
parks توقف
cessation توقف
paused توقف
pauses توقف
pausing توقف
stop توقف
pause توقف
parked توقف
interruption توقف
commorant توقف
stops توقف
interrupting توقف
stopping توقف
park توقف
interruptions توقف
stopped توقف
communication بافری در گیرنده که به یک وسیله جانبی کند اجازه قبول داده از یک وسیله جانبی سریع میدهد بدون کم کردن سرعت
carport توقف گاه
closes ایست توقف
stayed توقف مکث
closer ایست توقف
stay توقف مکث
come down gracefully توقف منضبط
close ایست توقف
break key کلید توقف
slackest توقف درحرکت
break point نقطه توقف
slack توقف درحرکت
black induction توقف القا
closest ایست توقف
lay-bys منطقه توقف
until stop [up to the stop] تا جای توقف
bankruptcies توقف بازرگان
bankruptcy توقف بازرگان
lay by منطقه توقف
halt instruction دستورالعمل توقف
stop instruction دستورالعمل توقف
idle period زمان توقف
halting place توقف گاه
hemostasis توقف خونریزی
bar stop توقف میله
program stop توقف برنامه
thermal critical point نقطه توقف
park محل توقف
payment stopped توقف پرداخت
ceases ایست توقف
down time زمان توقف
continuously بدون توقف
stop bit بیت توقف
ports of call بندر توقف
ceasing ایست توقف
no parking توقف ممنوع
no waiting توقف ممنوع
nonstop بدون توقف
parking place جایگاه توقف
port of call بندر توقف
parks محل توقف
dead halt توقف مطلق
parked محل توقف
ceased ایست توقف
cease ایست توقف
stopcock وسیله توقف
lay-by منطقه توقف
stoppage of the game توقف بازی
stopcocks وسیله توقف
slacks توقف درحرکت
sudden stoppage توقف ناگهانی
stop mechanism مکانیزم توقف
suspensive درحال توقف
stop sign علامت توقف
cardiac arrest توقف ناگهانی قلب
shut down point نقطه توقف تولید
no end <idiom> پی درپی بدون توقف
rests توقف فرمان ازاد
cardiac arrests توقف ناگهانی قلب
stop over توقف کوتاه مدت
termination خاتمه دادن یا توقف
hang-ups معوق شدن توقف
rest توقف فرمان ازاد
hang up معوق شدن توقف
machine idle time زمان توقف ماشین
time in ادامه بازی پس از توقف
hold back توقف مانع شدن
measure توقف رخ دادن چیزی
machine down time زمان توقف ماشین
hang-up معوق شدن توقف
stops توقف انجام کار
prevented توقف رخ دادن چیزی
preventing توقف رخ دادن چیزی
prevents توقف رخ دادن چیزی
stop توقف انجام کار
stopped توقف انجام کار
a thorugh train قطار بدون توقف
hover درحال توقف پر زدن
avast ایست توقف کنید
hovered درحال توقف پر زدن
hovers درحال توقف پر زدن
stopping توقف انجام کار
off one's back <idiom> توقف آزار رساندن
slow-down <idiom> به توقف کامل نرسیدن
whoa امر به توقف دادن
blocks توقف رویدادن چیزی
blocked توقف رویدادن چیزی
block توقف رویدادن چیزی
stop off <idiom> توقف بین راه
prevent توقف رخ دادن چیزی
dwelled ساکن شدن زمان توقف
powered توقف منبع تغذیه الکتریکی
dwells ساکن شدن زمان توقف
dwelled محل توقف توقفگاه استراحت
powers توقف منبع تغذیه الکتریکی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com