English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
come to blows <idiom> شروع به جنگیدن کردن
Other Matches
campaigns رزم نبرد کردن جنگیدن
campaign رزم نبرد کردن جنگیدن
campaigning رزم نبرد کردن جنگیدن
campaigned رزم نبرد کردن جنگیدن
cocks :مثل خروس جنگیدن گوش ها را تیز وراست کردن
cock :مثل خروس جنگیدن گوش ها را تیز وراست کردن
cocking :مثل خروس جنگیدن گوش ها را تیز وراست کردن
start off شروع کردن شروع شدن
set up مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
fight جنگیدن
militate جنگیدن
militates جنگیدن
militated جنگیدن
militating جنگیدن
fights جنگیدن
combated رزم جنگیدن با
at loggerheads <idiom> باهم جنگیدن
stand up for <idiom> جنگیدن برای
combats رزم جنگیدن با
combat رزم جنگیدن با
in arms <idiom> آماده جنگیدن
take up arms <idiom> آماده جنگیدن
come to grips with <idiom> با نظریهای جنگیدن
lay about one سخت جنگیدن
combating رزم جنگیدن با
fight tooth and nail <idiom> باچنگ ودندان جنگیدن
they itch for a fight کرم جنگیدن دارند
fight tooth and nail <idiom> با چنگ و دندان جنگیدن
rough and tumble <idiom> با خشونت تمام جنگیدن
bone of contention <idiom> دلیل برای جنگیدن
cast the first stone <idiom> همیشه آماده جنگیدن است
tactic روش جنگیدن در میدان جنگ
close ranks <idiom> برای جنگیدن درکنارهم جمع شدن
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
set up مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
get off on the wrong foot <idiom> بد شروع کردن
commencing شروع کردن
embarks شروع کردن
embarking شروع کردن
embarked شروع کردن
streek شروع کردن
tee off شروع کردن
embark شروع کردن
embark upon شروع کردن
kick off <idiom> شروع کردن
get one's feet wet <idiom> شروع کردن
to strike into شروع کردن
set about <idiom> شروع کردن
take up <idiom> شروع کردن
commences شروع کردن
commenced شروع کردن
set in شروع کردن
put in hand شروع کردن
commence شروع کردن
get in on the ground floor <idiom> ازابتدا شروع کردن
do up شروع بکار کردن
launch شروع کردن حمله
to open fire شروع به اتش کردن
To start from scratch . از هیچ شروع کردن
to start شروع کردن به دویدن
open fire شروع به تیراندازی کردن
attempting to steal شروع کردن به سرقت
tune up شروع باواز کردن
pipe up شروع به نی زدن کردن
warm up شروع کردن به کار
start up <idiom> بازی را شروع کردن
to f. a laughing شروع بخنده کردن
to start [for] شروع کردن رفتن [به]
to go [fall] together by the ears [outdated] <idiom> شروع به دعوی کردن
blast-off شروع بپرواز کردن
launched شروع کردن حمله
blast off شروع بپرواز کردن
set-to با اشتیاق شروع کردن
to break into a run شروع کردن به دویدن
to gather way شروع بحرکت کردن
set to با اشتیاق شروع کردن
to start from the beginning [to start afresh] از آغاز شروع کردن
launches شروع کردن حمله
set-tos با اشتیاق شروع کردن
dig in <idiom> شروع به خوردن کردن
launching شروع کردن حمله
turn on <idiom> روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
to set about شروع کردن مبادرت کردن بکاری
attempting to commit rape شروع کردن به تجاوز جنسی
restart بازاغازی دوباره شروع کردن
to come to one's senses شروع به فکر عاقلانه کردن
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
attempting to commit murder شروع کردن به قتل عمد
trigger شروع کردن حمله یاکار
begin اغاز نهادن شروع کردن
to get to شروع کردن دست گرفتن
attempts قصد کردن شروع به جرم
attempted قصد کردن شروع به جرم
begins اغاز نهادن شروع کردن
attempting قصد کردن شروع به جرم
attempt قصد کردن شروع به جرم
to push off شروع کردن بیرون رفتن
come to one's senses <idiom> شروع به فکر صحیح کردن
scratch the surface <idiom> تازه شروع به کار کردن
go off <idiom> شروع به زنگ زدن کردن
triggered شروع کردن حمله یاکار
triggers شروع کردن حمله یاکار
to struck up بهم زدن شروع بزدن کردن
to be fever began to a bate تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
to get cracking شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
to tie into something [ American E] با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
take off جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
to start quarrelling <idiom> شروع به دعوی کردن [اصطلاح روزمره]
off the wagon <idiom> دوباره شروع به خوردن الکل کردن
pick up <idiom> ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
cancellation عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
indent شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
to turn on the waters یکدفعه شروع به گریه کردن [اصطلاح روزمره]
to start a fight with somebody با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
to start an argument with somebody با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
indents شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
wake up تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
to get down to business کار و بار را شروع کردن [اصطلاح روزمره]
indenting شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
load point شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
launching area منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
launching شروع کردن اقدام کردن
launches شروع کردن اقدام کردن
launched شروع کردن اقدام کردن
lead off <idiom> شروع کردن ،باز کردن
push off <idiom> ترک کردن ،شروع کردن
launch شروع کردن اقدام کردن
initiating اغاز کردن شروع کردن
initiate اغاز کردن شروع کردن
initiates اغاز کردن شروع کردن
initiated اغاز کردن شروع کردن
coldest روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
cold روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colder روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colds روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
staging area فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
debuts نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
debut نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
group کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
groups کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
initiation شروع کار شروع
modes وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
mode وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
run-up [start-up] نزدیکی به مکان شروع با دویدن [برای جهش یا پرتاب کردن] [ورزش]
reopening دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopened دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopen دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopens دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
clicks دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
click دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicked دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
To start from scratch. از اول شروع کردن ( از اول بسم الله )
to fall to شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
beginnings شروع
inception شروع
open fire شروع
beginning شروع
get-go <idiom> شروع
kick-off <idiom> شروع
openings شروع
right of begin حق شروع
inchoation شروع
kick off شروع
incipience or ency شروع
opening شروع
onset شروع
Redo it. Do it over again. از سر شروع کن
initialling نقط ه شروع
valuing نقط ه شروع
terminus a que نقطه شروع
proceed with deliberations شروع مذاکرات
firing line خط شروع تیراندازی
touch off <idiom> شروع کاری
alpha اغاز شروع
jump off شروع بحمله
values نقط ه شروع
sortie شروع حرکت
attempts شروع به جرم
sorties شروع حرکت
dozy شروع به فسادکرده
burgeon شروع برشدکردن
jump off شروع حمله
germinate شروع به رشدکردن
germinated شروع به رشدکردن
dozier شروع به فسادکرده
beginning of negotiations شروع مذاکره
starter شروع کننده
burgeoning شروع برشدکردن
incipit شروع و اغاز
starters شروع کننده
set out شروع بکارکردن
burgeons شروع برشدکردن
doziest شروع به فسادکرده
beginning of message شروع پیام
burgeoned شروع برشدکردن
alphas اغاز شروع
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com