English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (40 milliseconds)
English Persian
manageable قابل اداره کردن
Other Matches
governable فرمانبردار قابل اداره
ungovernable غیر قابل اداره
yamen اداره یا مقام رسمی مندرین یا کارمند دارای رتبه اداره دولتی
to register [with a body] اسم نویسی کردن [خود را معرفی کردن] [در اداره ای] [اصطلاح رسمی]
totalitarianize تبدیل بحکومت یکه تاز کردن بصورت حکومت مطلقه واستبدادی اداره کردن
direct اداره کردن
directed اداره کردن
directs اداره کردن
manage اداره کردن
mishandling بد اداره کردن
mishandles بد اداره کردن
mishandled بد اداره کردن
man اداره کردن
wielding اداره کردن
operate اداره کردن
wields اداره کردن
rule اداره کردن
aminister اداره کردن
mishandle بد اداره کردن
mans اداره کردن
maintain اداره کردن
administrations اداره کردن
stage manage اداره کردن
stage-manage اداره کردن
stage-managed اداره کردن
stage-manages اداره کردن
stage-managing اداره کردن
conduct اداره کردن
administration اداره کردن
conducted اداره کردن
managing اداره کردن
helms اداره کردن
helm اداره کردن
mismanaged بد اداره کردن
mismanages بد اداره کردن
mismanaging بد اداره کردن
manage اداره کردن
managed اداره کردن
manages اداره کردن
conducting اداره کردن
wielded اداره کردن
administering :اداره کردن
misgovern بد اداره کردن
run اداره کردن
runs اداره کردن
officiates اداره کردن
officiating اداره کردن
mismanage بد اداره کردن
officiated اداره کردن
officiate اداره کردن
administers :اداره کردن
administer اداره کردن
administered :اداره کردن
operates اداره کردن
gestion اداره کردن
operated اداره کردن
conducts اداره کردن
maladminister بد اداره کردن
wield اداره کردن
manhandled باخشونت اداره کردن
personnel management اداره کردن پرسنلی
manhandle باخشونت اداره کردن
policies اداره یاحکومت کردن
manhandles باخشونت اداره کردن
manhandling باخشونت اداره کردن
policy اداره یاحکومت کردن
to give somebody the runaround <idiom> کسی را سر به سر کردن [در اداره ای]
steers حکومت اداره کردن
steered حکومت اداره کردن
steer حکومت اداره کردن
scotland yard اداره مرکزی جدیدی برای شهربانی لندن در کناررود تایمز بنا شده است اداره جنایی که نام اختصاری ان cid میباشد نیز جزء این سازمان است
engineers اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintend ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintended ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineer اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineered اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintends ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
directing اداره کردن روانه کردن وسایل
superintending ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
hunt اداره کردن تازیها در شکار
maladminister بطور سوء اداره کردن
hunted اداره کردن تازیها در شکار
hunts اداره کردن تازیها در شکار
conducts اداره کردن کشیده شدن
conducting اداره کردن کشیده شدن
conducted اداره کردن کشیده شدن
conduct اداره کردن کشیده شدن
operate اداره کردن راه انداختن
operated اداره کردن راه انداختن
operates اداره کردن راه انداختن
policed بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
police مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
police بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
officiates بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiating بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
to blunder away بواسطه سوء اداره تلف کردن
natarize دفتر اسناد رسمی را اداره کردن
handles اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
policed مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
polices بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
polices مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
officiate بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
to carry oneself خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
handle اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
officiated بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
Its no joke running a factory . اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
parochiality اداره کردن اموریک بخش یابلوک
regie اداره کردن مالیات مستقیم توسطخود دولت
sponsors سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsoring سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsor سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
to shoot oneself in the foot <idiom> بد اداره کردن [چیزی مربوط به خود شخص] [اصطلاح]
To conduct a meeting in an orderly manner. جلسه ای رابا نظم وتر تیب اداره کردن
presided اداره کردن هدایت کردن
directs اداره کردن هدایت کردن
keep اداره کردن محافظت کردن
direct اداره کردن هدایت کردن
keeps اداره کردن محافظت کردن
chairmen ریاست کردن اداره کردن
preside اداره کردن هدایت کردن
moderates اداره کردن تعدیل کردن
moderated اداره کردن تعدیل کردن
manipulated اداره کردن دستکاری کردن
manipulates اداره کردن دستکاری کردن
directed اداره کردن هدایت کردن
moderating اداره کردن تعدیل کردن
moderate اداره کردن تعدیل کردن
presiding اداره کردن هدایت کردن
executes اداره کردن قانونی کردن
executing اداره کردن قانونی کردن
executed اداره کردن قانونی کردن
presides اداره کردن هدایت کردن
chairman ریاست کردن اداره کردن
execute اداره کردن قانونی کردن
manipulate اداره کردن دستکاری کردن
headquarters اداره کل اداره مرکزی
to register with the police نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن [نقل منزل]
personnel کارمندان مجموعه کارمندان یک اداره اداره کارگزینی
erectable قابل راست کردن یا بنا کردن
friendly front end طرح نمایش یک برنامه که قابل استفاده و قابل فهم است
recoverable item وسیله قابل تعمیر و به کار انداختن وسایل قابل بازیابی
rebuttable قابل رو کردن
archival quality مدت زمانی که یک کپی قابل ذخیره سازی است قبل از آنکه غیر قابل استفاده شود
exhaustible قابل خالی کردن
swimmable قابل شنا کردن
reversible قابل پشت و رو کردن
separable قابل جدا کردن
combatable قابل جنگ کردن
magnetizable قابل مغناطیسی کردن
projectable قابل پرتاب کردن
multiplicable قابل ضرب کردن
multipliable قابل ضرب کردن
translatable قابل معنی کردن
estimable قابل براورد کردن
condensible قابل خلاصه کردن
inflatable قابل تورم یا باد کردن
removable قابل سوار و پیاده کردن
escrow سندرسمی که بدست شخص ثالثی سپرده شده وپس از انجام شرطی قابل اجرایا قابل اجرا یاقابل ابطال باشد
downloadable آنچه قابل بار کردن است
roadworthy اماده مسافرت قابل سفر کردن
attachable قابل بهم پیوستن یا ضمیمه کردن
binds الزام اور وغیر قابل فسخ کردن
foldboat قایق قابل جدا کردن قطعات وبستن ان
permanent خطایی در سیستم که قابل رفع کردن نیست
bind الزام اور وغیر قابل فسخ کردن
manageable آنچه قابل کار کردن به سادگی باشد
zeros پاک کردن محتوای وسیله قابل برنامه نویسی
eurocheque چک انگلیسی که قابل نقد کردن در بانکهای اروپایی میباشد
zeroes پاک کردن محتوای وسیله قابل برنامه نویسی
zero پاک کردن محتوای وسیله قابل برنامه نویسی
tenable قابل مدافعه قابل تصرف
exigible قابل تقاضا قابل ادعا
adducible قابل اضهار قابل ارائه
presentable قابل معرفی قابل ارائه
presentable قابل نمایش قابل تقدیم
observable قابل مشاهده قابل گفتن
thankworthy قابل تشکر قابل شکر
flexile قابل تغییر قابل تطبیق
achievable قابل وصول قابل تفریق
combustible قابل سوزش قابل تراکم
transferable قابل واگذاری قابل انتقال
sensible قابل درک قابل رویت
changeable قابل تعویض قابل تبدیل
bilable قابل رهایی قابل ضمانت
elastic قابل کش امدن قابل انعطاف
presumable قابل استنباط قابل استفاده
exigible قابل مطالبه قابل پرداخت
passes صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
pass صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
senses روشن کردن تابلوی مقابل کامپیوتر قابل بررسی است
passed صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
sense روشن کردن تابلوی مقابل کامپیوتر قابل بررسی است
sensed روشن کردن تابلوی مقابل کامپیوتر قابل بررسی است
standalone که بدون نیاز به وسیله دیگر قابل کار کردن است
helm اداره
helms اداره
office اداره
maladmidistration سو اداره
management اداره
cutchery اداره
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com