English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (36 milliseconds)
English Persian
impregnate لقاح کردن اشباع کردن
impregnates لقاح کردن اشباع کردن
impregnating لقاح کردن اشباع کردن
Other Matches
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
self وضع لقاح کردن
crossfertilize لقاح متقابل کردن
fertilized حاصلخیز کردن لقاح کردن
fertilising حاصلخیز کردن لقاح کردن
fertilize حاصلخیز کردن لقاح کردن
fertilizes حاصلخیز کردن لقاح کردن
fertilised حاصلخیز کردن لقاح کردن
fertilises حاصلخیز کردن لقاح کردن
cross polinize بطورمصنوعی گرده افشانی کردن لقاح
cross pollinate بطورمصنوعی گرده افشانی کردن لقاح
cross fertilization لقاح دو سلول جنسی متفاوت لقاح متقابل
imbrue مرطوب کردن اشباع کردن
imbuing اشباع کردن
imbues اشباع کردن
imbued اشباع کردن
imbue اشباع کردن
steep اشباع کردن
steepest اشباع کردن
imbibing اشباع کردن
imbibes اشباع کردن
imbibed اشباع کردن
saturate اشباع کردن
saturates اشباع کردن
imbibe اشباع کردن
ingraft اشباع کردن
saturating اشباع کردن
indoctrinates اغشتن اشباع کردن
suffused پوشاندن اشباع کردن
suffuse پوشاندن اشباع کردن
suffusing پوشاندن اشباع کردن
suffuses پوشاندن اشباع کردن
indoctrinating اغشتن اشباع کردن
indoctrinated اغشتن اشباع کردن
indoctrinate اغشتن اشباع کردن
inundate زیر سیل پوشاندن اشباع کردن
inundated زیر سیل پوشاندن اشباع کردن
inundating زیر سیل پوشاندن اشباع کردن
inundates زیر سیل پوشاندن اشباع کردن
fecundation لقاح
conception لقاح
zygosis لقاح
fertilization لقاح
conceptions لقاح
autoerotism لقاح با خود
reg گرده لقاح
autoeroticism لقاح با خود
autoerotic مربوط به لقاح با خود
self fertility لقاح خود بخود
anemophilous لقاح شونده در اثرباد
oosperm تخم لقاح شده
parthenocarpy میوه اوری بدون لقاح
interfertile قابل لقاح در داخل خود
autogamy لقاح وباروری بوسیله گرده خودگل
conception لقاح تخم وشروع رشد جنین
crossfertilize پیوستن دونوع متفاوت از طریق لقاح
conceptions لقاح تخم وشروع رشد جنین
cross fertile اصلاح نژاد از راه لقاح متقابل
gametogenesis ایجاد سلول جنسی قابل لقاح
interfruitful قابل گرده افشانی یا لقاح با یکدیگر
zygosity کیفیت تخم لقاح شده پیوند جنسی
autogamous مربوط به لقاح یا باروری گل بوسیله گرده خودش
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
apomixis تکثیر بوسیلهء بافتهای تناسلی ولی بدون لقاح
gametophore سلول تغییر یافته و منشعب جنسی قابل لقاح
parthenogenesis ایجاد مولود بوسیله جنس مونث بدون عمل لقاح
apogamy رشد و نمو گیاه هاگدار بدون عمل لقاح ازسلول جنسی
apomict کسی یا چیزی که بوسیلهء تکثیر بدون لقاح بوجود امده باشد
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
pronucleus هسته سلول قابل لقاح پس ازتکمیل دوره بلوغ وورودنطفه به درون تخم جانور
concentration اشباع
concentrations اشباع
suffusion اشباع
satiation اشباع
saturation اشباع
impregnation اشباع
saturated اشباع
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
overfull employment اشباع اشتغال
degree of saturation درجه اشباع
satiable قابل اشباع
saturant اشباع شده
filament saturation اشباع دمایی
unsaturate اشباع نشده
satiable اشباع شدنی
neural satiation اشباع عصبی
pervasivenness قوه اشباع
subsaturated نزدیک به اشباع
subsaturation شبه اشباع
color saturation اشباع رنگ
sodden اشباع شده
satiating اشباع شدن
saturable اشباع شدنی
satiated اشباع شدن
satiate اشباع شدن
magnetic saturation اشباع اهن
saturator اشباع کننده
magnetic saturation اشباع مغناطیسی
saturating اشباع شدن
saturate اشباع شدن
voltage saturation اشباع ولتاژی
voltage saturation اشباع اند
saturates اشباع شدن
saturation state رژیم اشباع
saturation factor ضریب اشباع
satiates اشباع شدن
unsaturated اشباع نشده
filament saturation اشباع افروزه
waterlogged ازاب اشباع
saturated اشباع شده
saturated zone منطقه اشباع
zine of saturation منطقه اشباع
saturation capacity گنجایش اشباع
saturation current جریان اشباع
plate saturation اشباع اند
temperature saturation اشباع دمایی
anode saturation اشباع اند
impregnant اشباع شده
current saturation اشباع اند
subsaturated نیمه اشباع شده
saturated fats چربی اشباع شده
under szturated rock سنگ زیر اشباع
saturated fat چربی اشباع شده
unsaturate ترکیب اشباع نشده
unsaturated fat چربی اشباع نشده
chroma درجه اشباع رنگ
saturated transistor ترانزیستور اشباع شده
unsaturated ترکیب اشباع نشده
saturated air هوای اشباع شده
pervasiveness قوه سرایت یا اشباع
saturant بحد اشباع رسیده
chalk-line [ریسمان اشباع شده با گچ]
collector saturation voltage ولتاژ اشباع کلکتور
saturated soil paste خمیر خاک اشباع
ethylene هیدرو کربن اشباع نشده
polyunsaturated دارای حلقههای اشباع نشده
soak بوسیله مایع اشباع شدن
soaks بوسیله مایع اشباع شدن
poly unsaturated fat پلی چربی اشباع نشده
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
geraniol الکل اشباع شده مایع و معطر
acetylene هیدروکربور اشباع نشدهای بفرمول 2H2C
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
oilite bushing بوش مخصوصی از جنس برنز اشباع شده با روغن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
superfecundation لقاح دویاچند تخم در یک تخم ریزی
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com