English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (26 milliseconds)
English Persian
nark مامور خفیه پلیس جاسوسی کردن
Other Matches
counterspy مامور ضد جاسوسی
police officer مامور پلیس
policeman مامور پلیس
police officers مامور پلیس
policemen مامور پلیس
delegates مامور فرستاده مامور کردن
delegated مامور فرستاده مامور کردن
delegating مامور فرستاده مامور کردن
delegate مامور فرستاده مامور کردن
clandestinity خفیه
stealth خفیه
police district ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
policing district ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
district ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
precinct [American E] ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
stealth خفیه کاری حرکت دزدکی
spionnage جاسوسی کردن
spial جاسوسی کردن
espied جاسوسی کردن
espies جاسوسی کردن
spies جاسوسی کردن
spy جاسوسی کردن
spied جاسوسی کردن
to spy جاسوسی کردن
espy جاسوسی کردن
espying جاسوسی کردن
stag جاسوسی کردن
stags جاسوسی کردن
fink اعتصاب شکن جاسوسی کردن
finks اعتصاب شکن جاسوسی کردن
pickeer لاس زدن جاسوسی کردن
rading party قسمت مامور تک در عملیات کمین دسته مامور شبیخون
espionage جاسوسی کردن کسب خبر از دشمن کردن مراقبت دشمن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
polices مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
policed بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
polices بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
police مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
policed مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
police بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
to report to the police خود را به پلیس معرفی کردن [بخاطر خلافی]
to call 911 [American English] تلفن اضطراری کردن [به پلیس یا آتش نشانی]
appoint مامور کردن
send on duty مامور کردن
appoints مامور کردن
commissions بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commission بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commissioning بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
to send upon an e مامور سفارت کردن
to register with the police نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن [نقل منزل]
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
to p a soldier to duty سربازی را به پاسگاهی مامور کردن
tight end مهاجم گوش مامور سد کردن و دریافت توپ
liter any executor کسیکه مامور چاپ کردن تالیفات نویسنده ایی میشود
attaches منتصب کردن مامور کردن
attach منتصب کردن مامور کردن
launches روانه کردن مامور کردن
attaching منتصب کردن مامور کردن
launch روانه کردن مامور کردن
launched روانه کردن مامور کردن
launching روانه کردن مامور کردن
spionnage جاسوسی
espial جاسوسی
espionage جاسوسی
counter-espionage ضد جاسوسی
counterespionage ضد جاسوسی
counter espionage ضد جاسوسی
service منفعه توجه و حفظ کردن خدمات دولتی و عمومی وفیفه مامور دولت
serviced منفعه توجه و حفظ کردن خدمات دولتی و عمومی وفیفه مامور دولت
espial عملیات جاسوسی
fifth column دستگاه جاسوسی
industrial espionage جاسوسی صنعتی
spial عملیات جاسوسی
intelligence خبرگیری جاسوسی
Counter – espionage operations k. عملیات ضد جاسوسی
counterintelligence سازمان ضد جاسوسی
spying عمل جاسوسی
industrial espionage جاسوسی در صنعت
spial officer افسر عملیات جاسوسی
he was shot for a spy او به جرم جاسوسی تیرباران شد
fifth cloumn مامورین سازمانهای جاسوسی
espial officer افسر عملیات جاسوسی
espial جاسوسی عمل مخفی انجام دادن
barrier forces نیروهای مامور سد کردن راه دشمن نیروهای حفافت ازموانع
hunter track مسیر اکتشافی کشتی مین یاب یا مامور کشف و خنثی کردن مین
gendarmes پلیس
polices پلیس
constables پلیس
policed پلیس
police پلیس
guard dog سگ پلیس
police dog سگ پلیس
gendarme پلیس
cop پلیس
constable پلیس
K9 [canine] سگ پلیس
bobby پلیس
bobbies پلیس
cops پلیس
german shepherd سگ پلیس
Big Brother دولت یا هر سازمانی که در امور خصوصی و داخلی مردم دخالت و جاسوسی کند و آنها را سختمهار نماید
frontier police پلیس مرزبانی
border police پلیس مرزبانی
border guard پلیس مرزبانی
flatfoot پلیس گشتی
paddywagon اتومبیل پلیس
police power نیروی پلیس
police calls استمداد پلیس
plainclothesman پلیس مخفی
police reporter مخبر پلیس
runner افسر پلیس
runners افسر پلیس
police office پاسگاه پلیس
patrol wagon اتومبیل پلیس
police power دادگاه پلیس
vice squads جوخه پلیس
patrolman پلیس گشتی
police officer افسر پلیس
police officers افسر پلیس
police forces دادگاه پلیس
police forces نیروی پلیس
vice squad جوخه پلیس
shore patrol پلیس ساحلی
patrolmen پلیس گشتی
Interpol پلیس بینالمللی
police station مرکز پلیس
police station ایستگاه پلیس
police stations مرکز پلیس
police stations ایستگاه پلیس
police force نیروی پلیس
police force دادگاه پلیس
battle lights چراغ پلیس
road guard پلیس راه
local building inspector پلیس ساختمان
give in charge تحویل پلیس دادن
round-up حمله ناگهانی پلیس
shore patrol پلیس نیروی دریایی
The police stopped me. پلیس جلویم را گرفت
rozzer [British E] پلیس [اصطلاح روزمره]
cop پلیس [اصطلاح روزمره]
mountie پلیس سوار کانادا
under police surveillance تحت نظر پلیس
posse comitatus دسته افراد پلیس
The police held the crowd back. پلیس جمعیت را عقب زد
filth [British E] پلیس [اصطلاح روزمره]
police raid ورود ناگهانی پلیس
police raid حمله ناگهانی پلیس
bust [colloquial] حمله ناگهانی پلیس
raiding ورود ناگهانی پلیس
constableship وفیفه یا رتبه پلیس
black Maria اتومبیل گشتی پلیس
black Marias اتومبیل گشتی پلیس
raid ورود ناگهانی پلیس
raided ورود ناگهانی پلیس
raids ورود ناگهانی پلیس
peeler اسباب پوست کن پلیس
turn over to the police تحویل پلیس دادن
round-up ورود ناگهانی پلیس
peelers اسباب پوست کن پلیس
bust [colloquial] ورود ناگهانی پلیس
concierge پلیس محافظ درب ورودی
pig [American E] پلیس [اصطلاح تحقیر آمیز]
concierges پلیس محافظ درب ورودی
give a person in charge کسی را تحویل پلیس دادن
Please call the police. لطفا پلیس را خبر کنید.
gestapo گشتاپو سازمان پلیس مخفی
posse دسته افراد پلیس جماعت
posses دسته افراد پلیس جماعت
squad car اتومبیل پلیس مجهز به فرستنده
squad cars اتومبیل پلیس مجهز به فرستنده
police state اداره کشور بوسیله نیروی پلیس
large scale raid حمله ناگهانی تعداد زیاد پلیس
The thief surrender himself to the police. سارق خود را تسلیم پلیس کرد
The police officer took down the car number . افسر پلیس نمره اتوموبیل را برداشت
police states اداره کشور بوسیله نیروی پلیس
dog watch پلیس یا نگهبان عصر و غروب افتاب
He is known to the police . هویتش نزد پلیس معلوم است
copper [police officer] پلیس [اغلب تحقیر آمیز] [اصطلاح عامیانه]
Police are out in force. نیروی پلیس با قدرت بزرگی ظاهر است.
to search [for] [someone] دنبال [کسی] گشتن [ برای مثال پلیس]
The details of the report were verified by the police. جزییات گزارش توسط پلیس تصدیق وتأیید شد
agents مامور
commissionaire مامور
missionaries مامور
appointed مامور
commissioners مامور
functionaries مامور
commissioner مامور
commissionaires مامور
functionary مامور
official مامور
functionery مامور
ranksman مامور صف
officers مامور
bedel مامور
pursuivant مامور
missionary مامور
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com