English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 218 (3 milliseconds)
English Persian
average مقدار متوسط
averaged مقدار متوسط
averages مقدار متوسط
averaging مقدار متوسط
medium مقدار متوسط
mediums مقدار متوسط
average value مقدار متوسط
mean value مقدار متوسط
Search result with all words
mean مقدار متوسط ه از اعداد یا مقادیر
meaner مقدار متوسط ه از اعداد یا مقادیر
meanest مقدار متوسط ه از اعداد یا مقادیر
average میانگین گرفتن به دست اوردن مقدار متوسط
averaged میانگین گرفتن به دست اوردن مقدار متوسط
averages میانگین گرفتن به دست اوردن مقدار متوسط
averaging میانگین گرفتن به دست اوردن مقدار متوسط
average reaction rate مقدار متوسط واکنش
brake mean effective pressure مقدار محاسبه شده متوسط فشار در سیلندر در مرحله قدرت
equation of exchange متوسط قیمت کالاها و خدمات نهائی و مقدار تولید کالاها وخدمات
Other Matches
setting up 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
sets 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
set 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
incremental computer دادهای که اختلاف مقدار فعلی با مقدار اصلی را نشان میدهد
tabling استفاده از یک مقدار مشخص برای انتخاب یک ورودی در جدول که حاوی مقدار ثانوی است
tabled استفاده از یک مقدار مشخص برای انتخاب یک ورودی در جدول که حاوی مقدار ثانوی است
table استفاده از یک مقدار مشخص برای انتخاب یک ورودی در جدول که حاوی مقدار ثانوی است
tables استفاده از یک مقدار مشخص برای انتخاب یک ورودی در جدول که حاوی مقدار ثانوی است
defaulted مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaulting مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
default مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaults مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
paasche price index یعنی حاصلضرب قیمت و مقدار پایه بخش برحاصلضرب قیمت و مقدار درسال جاری
dosage مقدار معینی از یک دارو مقدار دوز یک خوراک دارو
dosages مقدار معینی از یک دارو مقدار دوز یک خوراک دارو
law of demand براساس قانون تقاضا مقدار تقاضای کالا باقیمت ان کالا رابطه معکوس دارد . هر چه قیمت کالا بالاتررود مقدار تقاضا برای کالاکمتر میشود
bandwidth در شبکه گسترده استفاده میشود و به کاربر اجازه هر مقدار ارسال اطلاعات میدهد و شبکه برای ارسال این مقدار اطلاعات تنظیم شده است
retention money مقدار پولی که کارفرما جهت حسن انجام کار پیمانکار نگه میدارد واین مقدار درصدی ازکل قرارداد است که حسن انجام کار نامیده میشود
mean sea level ارتفاع متوسط از سطح دریا ارتفاع متوسط اب دریا
check total آن را اضافه میکند و مقدار اضافه شده را با مقدار ذخیره شده مقایسه میکند
checksum آن را اضافه میکند و مقدار اضافه شده را با مقدار ذخیره شده مقایسه میکند
meant متوسط
moderating متوسط
osculant متوسط
life expectancies سن متوسط
moderated متوسط
intermedial متوسط
moderates متوسط
moderate متوسط
averaged متوسط
averages متوسط
averaging حد متوسط
tolerable متوسط
modal متوسط
modals متوسط
averaging متوسط
averages حد متوسط
average limit of ice حد متوسط یخ
life expectancy سن متوسط
intermediate متوسط
medium gravle شن متوسط
medium متوسط
meanest متوسط
meaner متوسط
mesne متوسط
mediums متوسط
averaged حد متوسط
mean متوسط
average حد متوسط
average متوسط
mediocre متوسط
middlingly بطور متوسط
girder bridge پل بیلی متوسط
medially بطورمیانه یا متوسط
average voltage ولتاژ متوسط
mediterranean sea بحر متوسط
averagly بطور متوسط
medium frequency بسامد متوسط
midway متوسط میانجی
medium cloud ابرهای متوسط
sort of بمقدار متوسط
sort of بمیزان متوسط
medium carbon steel فولادباکربن متوسط
average total cost هزینه متوسط کل
medium artillery توپخانه متوسط
subaverage زیر حد متوسط
mean price قیمت متوسط
weighted average متوسط وزنی
true power توان متوسط
median gray خاکستری متوسط
medial میانه متوسط
mean velocity سرعت متوسط
mean variation تغییر متوسط
mean time ساعت متوسط
median income درامد متوسط
mean time زمان متوسط
average variable cost هزینه متوسط
mean stress خستگی متوسط
mean speed سرعت متوسط
mean income درامد متوسط
life expectancy عمر متوسط
averagely بطور متوسط
mean life عمر متوسط
medium voltage ولتاژ متوسط
mid range برد متوسط
medium متوسط معتدل
duffers بازیگر متوسط
mean depth عمق متوسط
monthly average متوسط ماهیانه
on the a بطور متوسط
mediocrity اندازه متوسط
middle classes طبقه متوسط
middle class طبقه متوسط
par میزان متوسط
halftones رنگ متوسط
mean daily متوسط روزانه
mean chord وتر متوسط
medium wave موج متوسط
m.f. فرکانس متوسط
middle price قیمت متوسط
secondarily بطور متوسط
normal میانه متوسط
average product محصول متوسط
moderate speed سرعت متوسط
mean deviation انحراف متوسط
intermediate contrast تغایر متوسط
intermediate high voltage line خط فشار متوسط
intermediate hurdle مانع متوسط
intermediate lampholder سر پیچ متوسط
intermediate pressure فشار متوسط
intermediately بطور متوسط
m.f. بسامد متوسط
mediums متوسط معتدل
medium scale در مقیاس متوسط
duffer بازیگر متوسط
thins تیم متوسط
over-average <adj.> بالاتر از حد متوسط
halftone رنگ متوسط
averaged میانه متوسط
above average <adj.> بیشتر از حد متوسط
above-average <adj.> بیشتر از حد متوسط
average میانه متوسط
average latency رکود متوسط
average input نهاده متوسط
life expectancies عمر متوسط
over-average <adj.> بیشتر از حد متوسط
above-average <adj.> بالاتر از حد متوسط
above average <adj.> بالاتر از حد متوسط
averages میانه متوسط
thinnest تیم متوسط
thinners تیم متوسط
thinned تیم متوسط
thin تیم متوسط
above average <adj.> بیش از حد متوسط
average life عمر متوسط
average latency تاخیر متوسط
averaging میانه متوسط
meanest میانه متوسط
average conditions شرایط متوسط
average depth عمق متوسط
average deviation انحراف متوسط
average discharge بده متوسط
average efficiency بازده متوسط
average expense هزینه متوسط
average cost هزینه متوسط
above-average <adj.> بیش از حد متوسط
meaner میانه متوسط
over-average <adj.> بیش از حد متوسط
mean میانه متوسط
average flow جریان متوسط
average product تولید متوسط
average return بازده متوسط
average output محصول متوسط
average revenue درامد متوسط
average payment پرداخت متوسط
average price قیمت متوسط
average productivity بازدهی متوسط
a medium sized car یک اتومبیل متوسط
average yield بازده متوسط
average speed سرعت متوسط
a modest income درآمدی متوسط
every Tom, Dick and Harry <idiom> طبقه متوسط
mean free path مسافت ازاد متوسط
average variable cost هزینه متوسط متغیر
middle level management مدیریت سطح متوسط
mean error method روش خطای متوسط
working point نقطه فشار متوسط
mean effective pressure فشار موثر متوسط
average reaction rate سرعت متوسط واکنش
mean متوسط میانه روی
intermediate power transistor ترانزیستور با قدرت متوسط
average purchase rate نرخ متوسط خرید
meaner متوسط میانه روی
average productivity بهره دهی متوسط
intermediate range با شعاع عمل متوسط شعاع عمل متوسط
meanest متوسط میانه روی
man in the street <idiom> مردم عادی یا متوسط
mean freepath مسیر ازاد متوسط
mean high water neaps متوسط ارتفاع اب دریا
average speed سرعت متوسط حرکت
average evoked potential پتانسیل فراخوانده متوسط
average seek time مدت متوسط جستجو
average fixed cost هزینه ثابت متوسط
mean spherical candlepower شمع کروی متوسط
average heading جهت متوسط مسیر
mean solar time زمان متوسط شمسی
mean solar day روز متوسط خورشیدی
mean solar day روز متوسط شمسی
mean sea level سطح متوسط دریا
middle sized دارای اندازه متوسط
average tax rate نزخ متوسط مالیات
medium scale نقشه مقیاس متوسط
medium range با شعاع عمل متوسط
mean horizontal candlepower شمع افقی متوسط
medium energy particle ذره با انرژی متوسط
average degree of polymerization درجه متوسط بسپارش
median lethal dose دوز متوسط کشنده
middle-class person عضو طبقه متوسط
member of the middle class عضو طبقه متوسط
average revenue product درامد متوسط محصول
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com