Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English
Persian
To settle upon a price during a dispute.
<proverb>
میان دعوا نرخ طى کردن .
Other Matches
to quarrel with somebody
<idiom>
با کسی دعوا کردن
brabble
مشاجره کردن دعوا
to instigate an argument
تحریک به دعوا کردن
disclaiming
ترک دعوا کردن نسبت به
disclaim
ترک دعوا کردن نسبت به
disclaimed
ترک دعوا کردن نسبت به
cut both ways
<idiom>
به هردوطرف دعوا رسیدگی کردن
disclaims
ترک دعوا کردن نسبت به
oppugn
مبارزه کردن با دعوا کردن
medoterranean
واقع در میان چند زمین میان زمینی
futtock
میان چوب میان تیر
intervenient
در میان اینده واقع در میان
uncreate
نابود کردن نیست شدن معدوم کردن از میان بردن
seeps
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeping
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeped
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seep
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
cut of a corner
میان بر کردن
cut across
میان بر کردن
intract
در میان هم کار کردن
syncopate
از میان کوتاه کردن
intervene
مداخله کردن پا میان گذاردن
interjecting
در میان امدن مداخله کردن
inserts
داخل کردن در میان گذاشتن
intervened
مداخله کردن پا میان گذاردن
interjected
در میان امدن مداخله کردن
to cut short
قطع کردن میان برکردن
intervenes
مداخله کردن پا میان گذاردن
insert
داخل کردن در میان گذاشتن
inserting
داخل کردن در میان گذاشتن
interjects
در میان امدن مداخله کردن
interject
در میان امدن مداخله کردن
coopt
انتخاب کردن ودر میان خوداوردن
to split the difference
تفاوت میان دو چیز را دو نیم کردن
strife
دعوا
night brawler
شب دعوا کن
dustup
دعوا
interpolating
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolate
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolates
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolated
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
wrangler
دعوا کننده
imparlance
تعویق دعوا
dust-ups
جنگ و دعوا
quarreling
دعوا ستیزه
dust-up
جنگ و دعوا
discord
دعوا نزاع
quarrelled
دعوا ستیزه
quiteclaim
ترک دعوا
contest
رقابت دعوا
contests
رقابت دعوا
cat-and-dog
<adj.>
پر جنگ و دعوا
he has nostomach for the fight
سر دعوا ندارد
quarrelling
دعوا ستیزه
quarrels
دعوا ستیزه
quarreled
دعوا ستیزه
action
اقامهء دعوا
quarrel
دعوا ستیزه
champerty
شرکت در دعوا
contested
رقابت دعوا
To be itching fo r a fight . To be on the war path.
سر دعوا داشتن
squeal
دعوا نزاع
disclamation
ترک دعوا
squeals
دعوا نزاع
squealed
دعوا نزاع
callet
دعوا و غوغا
bust-up
دعوا-مشاجره
actions
اقامهء دعوا
contesting
رقابت دعوا
rivalling
طرف مقابل دعوا
kick up a row
دعوا راه انداختن
rivals
طرف مقابل دعوا
debatable ground
زمین یامرزمورد دعوا
rival
طرف مقابل دعوا
to instigate an argument
دعوا راه انداختن
rivaled
طرف مقابل دعوا
rivaling
طرف مقابل دعوا
nonjoinder
عدم ورود در دعوا
rivalled
طرف مقابل دعوا
jar
دعوا و نزاع طنین انداختن
jarred
دعوا و نزاع طنین انداختن
jars
دعوا و نزاع طنین انداختن
to live like cat and dog
دائما با هم جنگ و دعوا داشتن
[زن و شوهر]
to stir
[things]
up
دعوا راه انداختن
[اصطلاح روزمره]
the nature of the case
ماهیت دعوا یا موضوع خوش خویی
have a bone to pick
بهانه برای دعوا یا شکایت پیداکردن
They fight like cat and dog .
باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
jack pot
دربازی پوکر) پول میان که بازی کردن دست رامنوط بداشتن ....میسازد
In a quarrel they do not distribute sweetmeat.
<proverb>
توى دعوا یلوا پخش نمى کنند.
hot dog skiing
اسکی کردن با سرعت در میان پستی و بلندی یا بوس و تابع تکنیک خاصی هم نیست
interplead
پیش از اقامه دعوا بر کسی باهم دعوای حقوقی را خاتمه دادن
demoralized
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralizes
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralize
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralising
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralises
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralised
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
single space
در میان سطور فقط یک فاصله گذاردن تک فاصله کردن
demoralizing
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
psychophysics
علم روابط میان روان وتن علم روابط میان روان شناسی وفیزیک
through
از میان
middling
میان
per
از میان
stagger
یک در میان
midrib
رگ میان
mongst
میان
diameters
میان بر
center
میان
overthwart
از میان
among
میان
amongst
در میان
staggering
یک در میان
staggers
یک در میان
middle
میان
diameter
میان بر
amid
در میان
omphalos
میان
intershoot
در میان
into
در میان
waists
میان
centred
میان
waistlines
میان
crosscut
میان بر
waistline
میان
thru
از میان
in the midden of
در میان
in our midst
در میان ما
mesocarp
میان بر
centered
میان
cross country
میان بر
centre
میان
half back
میان
between
میان
centers
میان
waist
میان
mean line
خط میان
mean water
میان اب
middles
میان
shortcut
میان بر
middle part
میان
mesoderm
میان پوست
intermural
میان دیواری
internode
میان گره
blow in
حمله از میان خط
the means and the extremes
دو میان و دو کرانه
mesothorax
میان سیه
mesosphere
میان- سپهر
intervascular
واقع در میان رگ ها
mesosphere
میان کره
intermontane
میان کوه
ambiequal
میان حال
spotty
چنددر میان
ambiversion
میان گرایی
ambivert
میان گرا
bummer
چرخ میان
interlucent
میان تاب
mediastinum
میان پرده
navels
میان وسط
navel
میان وسط
medius
انگشت میان
hollow
<adj.>
میان تهی
interdisciplinary
میان رشتهای
an a days
یک روز در میان
merlon
میان دو تیرکش
mesencephalon
میان مغز
intertrial
میان کوششی
midsection
میان بخش
interpolations
میان یابی
interpolation
میان یابی
midrib
رگ میان برگ
interposed
پا به میان گذاردن
to gird up one's loins
میان بستن
interpose
پا به میان گذاردن
middle sized
میان اندازه
waists
میان تنه
midrange
میان دامنه
intersegmental
میان قطعهای
midweek
میان هفته
middle weight
میان وزن
middleweight
میان وزن
middleware
میان افزار
middlemost
میان ترین
middle aged
میان سال
middle age
میان سال
midships
در میان کشتی
among each other
<adv.>
میان خودشان
to make mincemeat of
از میان بردن
enclosure
میان بار
midbrain
میان مغز
midcourse
میان راه
middle finger
انگشت میان
interposing
پا به میان گذاردن
waist
میان تنه
interposes
پا به میان گذاردن
enclosures
میان بار
via
میان راه
interposition
پا میان گذاری
middle-aged
میان سال
of middle a
میان سال
midmost
میان ترین
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com