Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (30 milliseconds)
English
Persian
tantalised
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
Other Matches
To tantalize someone . To keep someoneguessing .
دل کسی را آب کردن (سردواندن ،امیدوار وسپس محروم کردن )
shuttlecocks
سردواندن
shuttlecock
سردواندن
put off
سردواندن
depriving
محروم کردن
deprive
محروم کردن
deprives
محروم کردن
abdicating
محروم کردن
to cut off
محروم کردن
abdicates
محروم کردن
abdicated
محروم کردن
abdicate
محروم کردن
cut off
محروم کردن
excludes
محروم کردن
bereave
محروم کردن
devest
محروم کردن
exclude
محروم کردن
strip
محروم کردن از
dis-
محروم کردن
lock out
تحریم کردن مستخدمین رااز مزایای استخدامی محروم کردن
rattening
محروم کردن کارگر فنی ازابزار کارش به منظورمجبور کردن او به پیوستن به اتحادیه کارگری
disbarment
محروم کردن از حق وکالت دادگستری ممنوع الوکاله کردن
disinherits
از ارث محروم کردن
disinheriting
از ارث محروم کردن
cut off with a shilling
از ارث محروم کردن
disinherit
از ارث محروم کردن
dispossess
محروم کردن دورکردن
unvoice
محروم از صدا کردن
unsight
از دیدن محروم کردن
dispossessing
از تصرف محروم کردن
dispossessing
محروم کردن دورکردن
dispossesses
محروم کردن دورکردن
dispossesses
از تصرف محروم کردن
dispossessed
محروم کردن دورکردن
dispossessed
از تصرف محروم کردن
dispossess
از تصرف محروم کردن
disestablishing
کلیسا را از ازادی محروم کردن
ostracized
از حقوق اجتماعی محروم کردن
disendow
از عطیه محروم کردن نبخشیدن
ostracizes
از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracize
از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracising
از حقوق اجتماعی محروم کردن
disestablishes
کلیسا را از ازادی محروم کردن
ostracised
از حقوق اجتماعی محروم کردن
disbar
از شغل وکالت محروم کردن
disestablished
کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablish
کلیسا را از ازادی محروم کردن
disfranchise
از حق رای یا انتخاب محروم کردن
deprive the heirs of inheritance
وراث را از ارث محروم کردن
mayhen
ازوسیله دفاع محروم کردن
ostracises
از حقوق اجتماعی محروم کردن
To cut somebody out of a wI'll.
کسی را از ارث محروم کردن
unseat
محروم کردن نماینده از کرسی
attaint
مقصر دانستن محروم کردن
unseats
محروم کردن نماینده از کرسی
ostracism
محروم کردن از حقوق اجتماعی
unseating
محروم کردن نماینده از کرسی
unseated
محروم کردن نماینده از کرسی
unsex
از خواص جنسی محروم کردن
ostracizing
از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracised
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracises
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracising
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracize
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizing
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizes
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
declass
کسی راازطبقه اجتماعی محروم کردن
ostracized
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
to drink to a person
نخست خودنوشیدن وسپس دیگریرابنوشیدن واداشتن
dispossesses
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossessing
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossessed
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossess
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
drops
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
disincorporate
ازامتیازات اصنافی یاشخصیت حقوقی محروم کردن
forecloses
محروم کردن سلب کردن
geld
بی تخمدان کردن محروم کردن
foreclosed
محروم کردن سلب کردن
foreclose
محروم کردن سلب کردن
curtailing
محروم کردن قطع کردن
curtails
محروم کردن قطع کردن
cut off
قطع کردن محروم کردن
interdict
قدغن کردن محروم کردن
curtailed
محروم کردن قطع کردن
curtail
محروم کردن قطع کردن
evacuates
ترک کردن محروم کردن
evacuating
ترک کردن محروم کردن
deprive
محروم کردن معزول کردن
foreclosing
محروم کردن سلب کردن
deprives
محروم کردن معزول کردن
disappoint
ناکام کردن محروم کردن
depriving
محروم کردن معزول کردن
divests
محروم کردن عاری کردن
evacuated
ترک کردن محروم کردن
disappoints
ناکام کردن محروم کردن
divested
محروم کردن عاری کردن
divesting
محروم کردن عاری کردن
divest
محروم کردن عاری کردن
evacuate
ترک کردن محروم کردن
theft
بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
thefts
بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
denationalized
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalize
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizes
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalises
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizing
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalised
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalising
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
relay
ارسال داده ازیک منبع وسپس ارسال آن به نقط ه دیگر
relays
ارسال داده ازیک منبع وسپس ارسال آن به نقط ه دیگر
relayed
ارسال داده ازیک منبع وسپس ارسال آن به نقط ه دیگر
parkerizing
عملیاتی که در ان فلز درمحلولی از اسید فسفریک ودی اکسید منگنز داغ شده وسپس در روغن غوطه ورمیگردد تا از خوردگی فلزجلوگیری گردد
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
entrances
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
sort
برنامهای که امکان مرتب سازی فایلهای جدید وسپس ترکیب آنها به صورت مرتب در فایلهای موجود را فراهم میکند
sorted
برنامهای که امکان مرتب سازی فایلهای جدید وسپس ترکیب آنها به صورت مرتب در فایلهای موجود را فراهم میکند
sorts
برنامهای که امکان مرتب سازی فایلهای جدید وسپس ترکیب آنها به صورت مرتب در فایلهای موجود را فراهم میکند
launching
انداختن پرت کردن
puts
تعویض کردن انداختن
launched
انداختن پرت کردن
tossed
پرت کردن انداختن
putting
تعویض کردن انداختن
launches
انداختن پرت کردن
lay aside
پس انداز کردن انداختن
launch
انداختن پرت کردن
slotting
انداختن چفت کردن
hurtle
پرت کردن انداختن
to put by
دور انداختن رد کردن
hurtled
پرت کردن انداختن
to let fly
انداختن تیرخالی کردن
spit
سوراخ کردن تف انداختن
spits
سوراخ کردن تف انداختن
to set off
انداختن برابر کردن
hurtles
پرت کردن انداختن
hurtling
پرت کردن انداختن
tossing
پرت کردن انداختن
tosses
پرت کردن انداختن
toss
پرت کردن انداختن
slot
انداختن چفت کردن
slots
انداختن چفت کردن
put
تعویض کردن انداختن
residents
برنامهای که از خط دستور شروع میشود , وسپس درحافظه بار میشود, آماده دریافت توسط عملی است و کنترل را به خط دستور برمی گرداند
resident
برنامهای که از خط دستور شروع میشود , وسپس درحافظه بار میشود, آماده دریافت توسط عملی است و کنترل را به خط دستور برمی گرداند
horrified
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifying
بهراس انداختن به بیم انداختن
defaced
ازشکل انداختن محو کردن
operated
اداره کردن راه انداختن
operate
اداره کردن راه انداختن
drop in
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
defacing
ازشکل انداختن محو کردن
defaces
ازشکل انداختن محو کردن
prorogate
تعطیل کردن بتعویق انداختن
throwin
در دنده انداختن تزریق کردن
embrangle
گیر انداختن گرفتار کردن
hollers
فریاد کردن سروصداراه انداختن
involving
گیر انداختن وارد کردن
operates
اداره کردن راه انداختن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
involves
گیر انداختن وارد کردن
put over
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
engages
مجذوب کردن درهم انداختن
holler
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered
فریاد کردن سروصداراه انداختن
desolate
از ابادی انداختن مخروبه کردن
hollering
فریاد کردن سروصداراه انداختن
deface
ازشکل انداختن محو کردن
back
پشتی کردن پشت انداختن
kidded
دست انداختن مسخره کردن
prorogue
تعطیل کردن بتعویق انداختن
retard
عقب انداختن اهسته کردن
grooves
خط انداختن شیار دار کردن
engage
مجذوب کردن درهم انداختن
postponed
بتعویق انداختن موکول کردن
involve
گیر انداختن وارد کردن
groove
خط انداختن شیار دار کردن
postpones
بتعویق انداختن موکول کردن
kid
دست انداختن مسخره کردن
postponing
بتعویق انداختن موکول کردن
postpone
بتعویق انداختن موکول کردن
retards
عقب انداختن اهسته کردن
retarding
عقب انداختن اهسته کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com