English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
pull one's weight <idiom> کارها را تقسیم کردن
Other Matches
resource تقسیم منابع موجود در سیستم بین کارها
job فایل حاوی کارها با نام کارها که منتظر پردازش هستند
jobs فایل حاوی کارها با نام کارها که منتظر پردازش هستند
subdivide بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdividing بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
To put things straight(right). کارها را درست کردن
To spoilt things . To mess thing up . کارها را خراب کردن
draw up کارها را تنظیم کردن
To gain full control of the affairs . To have a tight grip on things. کارها را قبضه کردن
dispose ترتیب کارها رامعین کردن
scheduling مرتب کردن ترتیب پردازش کارها
to make things hum کارها را دایر کردن یا درجنبش اوردن
to mend matters کارها را اصلاح کردن اوضاع را بهبود بخشیدن
dispatching priority شماره کارها برای مشخص کردن تقدم انها
divisor عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
piracy کپی از چیز تازه ایجاد شده یا کپی کردن کارها
base band 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
baseband 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
trellis coding روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
fraction بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fractions بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
divides تقسیم کردن
shared تقسیم کردن
to share out تقسیم کردن
share تقسیم کردن
separates تقسیم کردن
administered تقسیم کردن
shares تقسیم کردن
divide تقسیم کردن
compart تقسیم کردن
intersect تقسیم کردن
distribute تقسیم کردن
aminister تقسیم کردن
distributes تقسیم کردن
compartments تقسیم کردن
administering تقسیم کردن
compartment تقسیم کردن
administers تقسیم کردن
give-and-take <idiom> تقسیم کردن
separated تقسیم کردن
intersects تقسیم کردن
distributing تقسیم کردن
administer تقسیم کردن
intersected تقسیم کردن
separate تقسیم کردن
fractionalize تقسیم بجزء کردن
distribute among the creditors in propor به غرماء تقسیم کردن
autotomize تقسیم خودبخود کردن
third به سه بخش تقسیم کردن
sector جزء تقسیم کردن
prorate به نسبت تقسیم کردن
compartmentation تقسیم بندی کردن
shire به استان تقسیم کردن
shires به استان تقسیم کردن
break down تقسیم بندی کردن
fractionize تقسیم بجزء کردن
sectors جزء تقسیم کردن
graduates تقسیم بندی کردن
thirds به سه بخش تقسیم کردن
graduate تقسیم بندی کردن
whack up تقسیم به سهام کردن
graduating تقسیم بندی کردن
partitions تقسیم افراز کردن
cantons به بخش تقسیم کردن
lot تقسیم بندی کردن
canton به بخش تقسیم کردن
partition تقسیم افراز کردن
tierce به سه قسمت تقسیم کردن
sector کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sectors کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
dichotomize بدو بخش تقسیم کردن
compartmentalize به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
apportions تقسیم کردن تخصیص دادن
apportioned تقسیم کردن تخصیص دادن
apportioning تقسیم کردن تخصیص دادن
compartmentalized به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
pottion تقسیم کردن سهم دادن از
gerrymander بطورغیر عادلانه تقسیم کردن
compartmentalises به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
apportion تقسیم کردن تخصیص دادن
quadrat به قطعات مستطیل تقسیم کردن
syllabify تقسیم به هجای مقطع کردن
division بخش رسته تقسیم کردن
comparmentalize به اپارتمانهای جداجدا تقسیم کردن
compartmentalised به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
distributing تقسیم کردن تعمیم دادن
distribute تقسیم کردن تعمیم دادن
divisions بخش رسته تقسیم کردن
compartmentalizing به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
aliquot بدوقسمت مساوی تقسیم کردن
allocating تقسیم کردن اختصاص دادن
compartmentalising به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
lot کالا بقطعات تقسیم کردن
admeasure سهم دادن تقسیم کردن
compartmentalizes به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
to d. with others بادیگران تقسیم یاسهم کردن
allocates تقسیم کردن اختصاص دادن
split ترک برداشتن تقسیم کردن
distributes تقسیم کردن تعمیم دادن
allocate تقسیم کردن اختصاص دادن
parcels به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
parcel به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
quarter به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
balkanize ناحیهای را بقطعات ریز تقسیم کردن
partitions اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
trisect بسه بخش مساوی تقسیم کردن
piecemeal به اجزاء ریز تقسیم کردن خردخرد
dispart تقسیم شدن هدف گیری کردن
partition اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
batch با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
batches با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
relational کارها
relation کارها
programme of work صورت کارها
programme of work برنامه کارها
impute تقسیم کردن متهم کردن
imputed تقسیم کردن متهم کردن
imputing تقسیم کردن متهم کردن
imputes تقسیم کردن متهم کردن
hyphen علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphens علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
To get things moving. To set the ball rolling. To set the wheels in motion. کارها را بجریان انداختن
To get things moving. To set the wheels in motion. کارها راراه انداختن
Things are very slack (quiet) at the moment. فعلا" که کارها خوابیده
To take things easy(lightly) کارها را آسان گرفتن
artwork کارها و تصاویر گرافیکی
job scheduler زمان بند کارها
hang-up <idiom> تاخیر دربعضی از کارها
I am ready to compromise. کارها روبراه است
all aggairs pivot upon him کارها بدست او می گرد د
Our affairs are shaping well. کارها داردسروصورت می گیرد
i. for doing any thing عدم صلاحیت در همه کارها
She is not concerned with all that . با این کارها کاری ندارم
push (someone) around <idiom> اجبار شخص درانجام کارها
pull (something) off <idiom> باانجام رساندن کامل کارها
We are past that sort of thing . دیگر این کارها از ماگذشته
put the cart before the horse <idiom> انجام کارها بدون نظم
batches قرار دادن داده ها و کارها در یک گروه
jobs اهمیت یک کار در مقایسه با دیگر کارها
Things are coming to a critical juncture . کارها دارد بجاهای با ریک می کشد
job اهمیت یک کار در مقایسه با دیگر کارها
set the pace <idiom> برای انجام کارها رقابت ایجادکردن
batch قرار دادن داده ها و کارها در یک گروه
It is an absolute chaos. همه رشته کارها از دست در رفته است
priority شینالی به کامپیوتر که از سایر کارها پیش می گیرد
activities کارها یا وفایفی که روی یک کامپیوتر انجام می شوند
activity کارها یا وفایفی که روی یک کامپیوتر انجام می شوند
priorities شینالی به کامپیوتر که از سایر کارها پیش می گیرد
terrtorialize محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
priority سیستمی که کارها را به ترتیب الویت پردازش مرتب کند.
priorities سیستمی که کارها را به ترتیب الویت پردازش مرتب کند.
segment قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
segments قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
commoners سخت افزاری که برای بسیاری کارها قابل استفاده است
generals برنامه یا وسیلهای که کارها و برنامههای کاربردی مختلفی را انجام میدهد
general برنامه یا وسیلهای که کارها و برنامههای کاربردی مختلفی را انجام میدهد
commonest سخت افزاری که برای بسیاری کارها قابل استفاده است
common سخت افزاری که برای بسیاری کارها قابل استفاده است
minor league دسته یا گروه فرعی ورزشی تیمهای کودکان یا تازه کارها
dry run اجرای برنامه با داده پیش فرض برای اطمینان از صحت کارها
hierarchical communications system روش اختصاص توابع کنترلی و پردازش در شبکهای از کامپیوتر که برای کارها مناسبند
agendas لیستی از کارها و قرارهای ملاقات یا فعالیتها که باید در یک روز مشخص انجام شوند
agenda لیستی از کارها و قرارهای ملاقات یا فعالیتها که باید در یک روز مشخص انجام شوند
pert تعریف کارها و زمانی که هر یک نیاز دارند که برای رسیدن به هدف مرتب شده باشند
critical path analysis تعریف کارها و زمانی که هر یک نیاز دارند تابه اهداف خود برسند و نیز PERT
jobs زمان برنامه نویسی کامپیوتری که حاوی دستورات خاص مربط به امور کنترل کارها و پردازش است
job زمان برنامه نویسی کامپیوتری که حاوی دستورات خاص مربط به امور کنترل کارها و پردازش است
factorize تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
hyphen فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphens فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
scheduled ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
schedule ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
schedules ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
off load انتقال کارها از یک سیستم کامپیوتری به سیستم دیگری که براحتی بار میشود قراردادن داده ها در یکدستگاه جانبی
electronic cottage مفهوم اجازه دادن به کارگران برای اینکه در خانه بمانند و کارها را توسط بکارگیری ترمینالهای کامپیوتر که به یک دفترمرکزی متصل میباشد انجام دهند
B register 1-ثبات آدرس که به آدرس مرجع اضافه شده که محل مورد نظر را مشخص میکند 2-ثباتی که برای گسترده تر کردن اکومولاتور برای ضرب و تقسیم به کار می رود
cellar محل ذخیره سازی موقت داده یا ثبات یا کارها که موضوعات برای درج و حذف به صورت Lifo عمل می کنند یعنی اولی که می آید آخر از همه سرویس می گیرد
cellars محل ذخیره سازی موقت داده یا ثبات یا کارها که موضوعات برای درج و حذف به صورت Lifo عمل می کنند یعنی اولی که می آید آخر از همه سرویس می گیرد
batches 1-گروهی از متن ها که در یک زمان پردازش می شوند 2-گروهی از کارها یا حجمی از داده ها که به عنوان واحدیکتا پردازش میشوند
batch 1-گروهی از متن ها که در یک زمان پردازش می شوند 2-گروهی از کارها یا حجمی از داده ها که به عنوان واحدیکتا پردازش میشوند
distribution تقسیم
allotments تقسیم
allocate تقسیم
dispensations تقسیم
branches تقسیم
cleavages تقسیم
divisions تقسیم
allocates تقسیم
division تقسیم
repartition تقسیم
distributions تقسیم
dealing تقسیم
allotment تقسیم
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com