Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (8 milliseconds)
English
Persian
to lead a person a d.
کسیرا بزحمت انداختن
Other Matches
to pull any one's leg
کسیرا دست انداختن یا گول زدن
to give one a shove off
کسیرا سیخ زدن یا راه انداختن
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
to perplex a person
کسیرا گیج یا حیران کردن کسیرا سرگشته یا مبهوت کردن
to leave someone in the lurch
کسیرا در گرفتاری گذاشتن کسیرا کاشتن یا جا گذاشتن
drop
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
just
[enough]
<adv.>
بزحمت
barely
<adv.>
بزحمت
arduously
بزحمت
laboriously
بزحمت
to get into trouble
بزحمت افتادن
hardly
مشکل بزحمت
to get oneself into trouble
بزحمت افتادن
to struggle through
بزحمت رد شدن
tug
بزحمت کشیدن
with d.
بسختی بزحمت
tugged
بزحمت کشیدن
worry out
بزحمت حل کردن
tugs
بزحمت کشیدن
tugging
بزحمت کشیدن
traipsing
بزحمت راه رفتن
elaborated
بزحمت درست شده
elaborates
بزحمت درست شده
elaborating
بزحمت درست شده
elaborate
بزحمت درست شده
to choke down
بزحمت دردل نگهداشتن
to tug at the oar
بزحمت پارو زدن
traipses
بزحمت راه رفتن
traipsed
بزحمت راه رفتن
traipse
بزحمت راه رفتن
to spell out
بزحمت خواندن یا هجی کردن
He escaped by the skin of his teeth.
بزحمت جانش رانجات داد
scrambling
بزحمت جلو رفتن تلاش
to scramble a victory
بزحمت برنده
[پیروز]
شدن
scrambles
بزحمت جلو رفتن تلاش
scrambled
بزحمت جلو رفتن تلاش
scramble
بزحمت جلو رفتن تلاش
to wriggle one's way
بزحمت ازمیان گروهی بیرون امدن
to thrash out the truth
حقیقت امری را بزحمت وباازمایشهای پی درپی دریافتن
to give one a kick
کسیرا
to face any one down
کسیرا ازروبردن
to threat any one with death
کسیرا بمرگ
to pinion the arms of a person
کت کسیرا بستن
to do one right
حق کسیرا دادن
to be on one's track
رد کسیرا گرفتن
to grease any one's palm
دم کسیرا دیدن
to know a person
کسیرا شناختن
to read one a lesson
کسیرا اندرزدادن
maim
کسیرا معیوب کردن
maimed
کسیرا معیوب کردن
to rush any one into danger
کسیرا بخطر کشانیدن
to pretend to a person's
کسیرا خواستگاری کردن
to put any one down for a fool
کسیرا نادان شمردن
to pull any one's ear
کوش کسیرا کشیدن
to pull any one's sleeve
استین کسیرا کشیدن
to put one in the wrong
کسیرا ثابت کردن
to read one a lecture
کسیرا سرزنش کردن
to pull any one by the sleeve
استین کسیرا کشیدن
to round on any one
چغلی کسیرا کردن
to interrupt any one's speech
سخن کسیرا گسیختن
to propose a person
سلامتی کسیرا گفتن
to sel a person a pup
کلاه کسیرا برداشتن
to exelude any one from the p
کسیرا ازرای بازداشتن
to give one a smack
کسیرا ماچ کردن
to pander any one's lust
دل کسیرا بدست اوردن
to inflate any one with pride
کسیرا باد کردن
to send someone packing
کسیرا روانه کردن
to keep any one waiting
کسیرا چشم براه
to plaster any one with praise
کسیرا زیاد ستودن
to take a person's measure
اندازه کسیرا گرفتن
to stand surety for any one
ضمانت کسیرا کردن
to take a person's measure
با اخلاق کسیرا ازمودن
to sorrow for any one
غصه کسیرا خوردن
to show one out
کسیرا از در بیرون کردن
to look one up and down
کسیرا برانداز کردن
to provoke a person to anger
کسیرا خشمگین کردن
to twitch one by the sleeve
استین کسیرا کشیدن
maims
کسیرا معیوب کردن
to provoke a person's anger
کسیرا خشمگین کردن
maiming
کسیرا معیوب کردن
toincrease any one's salary
مواجب کسیرا افزودن
to give one the lie
کسیرا بدروغ کویی
to take the p of a person
طرف کسیرا گرفتن
bring down
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
to put anyone to t.
کسیرا دردسر یازحمت دادن
to goad any one into fury
کسیرا برانگیزاندن یاخشمگین کردن
there is nothing like leather
هر کسیرا عقل خودبکمال نماید
to look one up and down
بالاوپایین کسیرا نگاه کردن
to a the attention of someone
خاطریاتوجه کسیرا جلب کردن
to show one to the door
کسیرا تا دم در بردن یارهنمایی کردن
togive the leg sof
کسیرا در کاردشواری یاری کردن
to stare any one into silence
کسیرا با نگاه خیره از روبردن
to indemnify any one's expense
هزینه کسیرا جبران کردن
to prick the bubble
مشت کسیرا باز کردن
to seed a person to c.
کسیرا از جامعه بیرون کردن
to ring up
کسیرا پشت تلفن خواستن
to run any one hard
کسیرا سخت دنبال کردن
to buy out anyone
سهم یا کسب کسیرا خریدن
to interrupt any one's speech
صحبت کسیرا قطع کردن
to gain any ones ear
کسیرا اماده شنیدن حرفی
to give one a squeeze
دست کسیرا فشردن یا له کردن
to put any one through a book
کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
to proclam someone a traitor
کسیرا بعموم خائن معرفی کردن
to smile a person into a mood
کسیرا با لبخند بحالت ویژهای در ژوردن
to pull any one by the sleeve
کسیرا متوجه سخن خود کردن
to pull any one's sleeve
کسیرا متوجه سخن خود کردن
invidiously
چنانکه رشک یاحسادت کسیرا برانگیزد
hamstrung
زانوی کسیرا بریدن فلج کردن
hamstrings
زانوی کسیرا بریدن فلج کردن
hamstringing
زانوی کسیرا بریدن فلج کردن
hamstring
زانوی کسیرا بریدن فلج کردن
to pour oil on troubled water
خشم کسیرا با سخنان نرم فرونشاندن
to bow in or out
با تکان سر کسیرا بدرون یابیرون راهنمایی کردن
to set a person on his feet
معاش کسیراتامین کردن موقعیت کسیرا استوارکردن
to be rude to any one
به کسی بی احترامی کردن کسیرا ناسزا گفتن
to excuse any ones presence
کسیرا ازحضورمعاف کردن ازحضورکسی صرف نظرکردن
to i.a person for his actions
کسیرا ازمسئولیت قانونی دربرابر کرده هایش رهاکردن
jeopard
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifies
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified
بهراس انداختن به بیم انداختن
steer roping
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
to disturb any one's privacy
کسیرا تنها یا اسوده نگذاشتن مخل اسایش کسی شدن
to give one a lift
کسیرا پیش خود سوار کردن وقسمتی از راه بردن
to ran a person hard
کسیرا ازپشت سردنبال کردن درست پشت سرکسی دویدن
to show one round
کسیرا دور گرداندن وجاهای تماشایی راباو نشان دادن
to hold any one to ransom
کسیرا در توقیف نگاه داشتن تااینکه با دادن فدیه اورا ازادکنند
labourvt
بزحمت درست کردن مفصلابحث کردن بدرازاکشیدن
let down
پایین انداختن انداختن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
billiard point
در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
deleting
انداختن
to hew down
انداختن
to draw lots
انداختن
lines
خط انداختن در
line
خط انداختن در
lay away
انداختن
bottom
ته انداختن
let fall
انداختن
overthrow
بر انداختن
relegating
انداختن
deracination
بر انداختن
to let drop
انداختن
deletes
انداختن
overthrew
بر انداختن
to fire off a postcard
انداختن
bottoms
ته انداختن
overthrowing
بر انداختن
throws
انداختن
throwing
انداختن
thrust
انداختن
overthrown
بر انداختن
thrusting
انداختن
overthrows
بر انداختن
leave out
انداختن
throw
انداختن
delete
انداختن
thrusts
انداختن
deleted
انداختن
sling
انداختن
slinging
انداختن
omit
انداختن
to leave out
انداختن
to skips over
انداختن
hurl
انداختن
hurled
انداختن
hurls
انداختن
fell
انداختن
felled
انداختن
felling
انداختن
fells
انداختن
launched
به اب انداختن
to let fall
انداختن
launch
به اب انداختن
flings
انداختن
flinging
انداختن
slings
انداختن
floriate
گل انداختن در
to play a searchlight
انداختن
to pick off
تک تک انداختن
string
زه انداختن به
jaculate
انداختن
benite
به شب انداختن
launching
به اب انداختن
omitting
انداختن
omitted
انداختن
prostrate
از پا انداختن
hews
انداختن
launches
به اب انداختن
stagger
از پا انداختن
brush finish
خط انداختن
omits
انداختن
fling
انداختن
retroject
پس انداختن
run home
جا انداختن
pilling
تل انداختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com