Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English
Persian
piracy
کپی از چیز تازه ایجاد شده یا کپی کردن کارها
Other Matches
minor league
دسته یا گروه فرعی ورزشی تیمهای کودکان یا تازه کارها
job
فایل حاوی کارها با نام کارها که منتظر پردازش هستند
jobs
فایل حاوی کارها با نام کارها که منتظر پردازش هستند
To spoilt things . To mess thing up .
کارها را خراب کردن
pull one's weight
<idiom>
کارها را تقسیم کردن
To put things straight(right).
کارها را درست کردن
draw up
کارها را تنظیم کردن
To gain full control of the affairs . To have a tight grip on things.
کارها را قبضه کردن
dispose
ترتیب کارها رامعین کردن
to make things hum
کارها را دایر کردن یا درجنبش اوردن
scheduling
مرتب کردن ترتیب پردازش کارها
to mend matters
کارها را اصلاح کردن اوضاع را بهبود بخشیدن
dispatching priority
شماره کارها برای مشخص کردن تقدم انها
new blood
<idiom>
جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
enactory
دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new coined
تازه بنیاد تازه سکه زده
ActiveX
سیستمی که توسط ماکروسافت ایجاد شده برای ایجاد و توزیع برنامههای کوچک
newlywed
تازه داماد تازه عروس
to wipe the slate clean
<idiom>
شروع تازه ای کردن
[تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
[اصطلاح]
freshens
تازه کردن
refreshed
تازه کردن
freshest
تازه کردن
fresh-
تازه کردن
fresh
تازه کردن
refresh
تازه کردن
refreshes
تازه کردن
freshen
تازه کردن
freshened
تازه کردن
freshening
تازه کردن
refreshes
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refreshed
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refresh
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
reman
دارای نفرات تازه کردن مردانگی کردن
refurbished
روشن و تازه کردن
initiating
تازه وارد کردن
initiates
تازه وارد کردن
initiate
تازه وارد کردن
redecorate
تزئینات تازه کردن
to take breath
نفس تازه کردن
initiated
تازه وارد کردن
repave
تازه سنگفرش کردن
redecorating
تزئینات تازه کردن
refurbishing
روشن و تازه کردن
To catch ones breath .
نفس تازه کردن
refurbishes
روشن و تازه کردن
refurbish
روشن و تازه کردن
redecorates
تزئینات تازه کردن
redecorated
تزئینات تازه کردن
refinish
روکاری تازه کردن
resurface
روکش تازه کردن
resurfaces
روکش تازه کردن
resurfaced
روکش تازه کردن
hobbledehoy
کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
interpolate
باعبارت تازه تحریف کردن
interpolated
باعبارت تازه تحریف کردن
respiring
امید تازه پیدا کردن
respires
امید تازه پیدا کردن
respired
امید تازه پیدا کردن
respire
امید تازه پیدا کردن
reengine
دارای موتور تازه کردن
interpolates
باعبارت تازه تحریف کردن
interpolating
باعبارت تازه تحریف کردن
hit the spot
<idiom>
نیروی تازه وارد کردن
scratch the surface
<idiom>
تازه شروع به کار کردن
To opev someones wound.
داغ کسی را تازه کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
yowled
صداهای ناهنجار ایجاد کردن ناله و شیون کردن
yowl
صداهای ناهنجار ایجاد کردن ناله و شیون کردن
preclude
مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
yowling
صداهای ناهنجار ایجاد کردن ناله و شیون کردن
precludes
مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
yowls
صداهای ناهنجار ایجاد کردن ناله و شیون کردن
precluded
مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
precluding
مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
move in
به خانه تازه اسباب کشی کردن
refresh
نیروی تازه دادن تقویت کردن
to move in
بخانه تازه اسباب کشی کردن
refreshed
نیروی تازه دادن تقویت کردن
refreshes
نیروی تازه دادن تقویت کردن
relation
کارها
relational
کارها
to reseat a theatre
صندلیهای تازه برای تماشاخانهای فراهم کردن
reincarnate
تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
engender
ایجاد کردن
engendered
ایجاد کردن
engendering
ایجاد کردن
engenders
ایجاد کردن
screeched
ایجاد کردن
screeching
ایجاد کردن
develop
ایجاد کردن
screech
ایجاد کردن
screeches
ایجاد کردن
creating
ایجاد کردن
create
ایجاد کردن
creates
ایجاد کردن
develops
ایجاد کردن
programme of work
برنامه کارها
programme of work
صورت کارها
to refresh
[jog]
your memory
خاطره خود را تازه کردن
[ که دوباره یادشان بیاید]
proselyte
عضو تازه حزب بدین تازهای وارد کردن
set off
<idiom>
بالانس ایجاد کردن
mushrooms
بسرعت ایجاد کردن
mushroomed
بسرعت ایجاد کردن
obstructing
ایجاد مانع کردن
To set(create,establish)a precedent.
ایجاد سابقه کردن
mushrooming
بسرعت ایجاد کردن
reflate
تورم ایجاد کردن
reflated
تورم ایجاد کردن
constructing
ایجاد کردن ساخت
constructed
ایجاد کردن ساخت
construct
ایجاد کردن ساخت
reflates
تورم ایجاد کردن
mushroom
بسرعت ایجاد کردن
reflating
تورم ایجاد کردن
constructs
ایجاد کردن ساخت
obstruct
ایجاد مانع کردن
punches
سوراخ ایجاد کردن
breach
ایجاد شکاف کردن
breached
ایجاد شکاف کردن
breaches
ایجاد شکاف کردن
reflectorize
ایجاد انعکاس کردن
reflecterize
ایجاد انعکاس کردن
put out
منتشرساختن ایجاد کردن
tide
جزرومد ایجاد کردن
inbreed
از یک نژاد ایجاد کردن
tempest
توفان ایجاد کردن
tempests
توفان ایجاد کردن
punch
سوراخ ایجاد کردن
punched
سوراخ ایجاد کردن
discomfits
ایجاد اشکال کردن
discomfiting
ایجاد اشکال کردن
obstructs
ایجاد مانع کردن
discomfit
ایجاد اشکال کردن
discomfited
ایجاد اشکال کردن
obstructed
ایجاد مانع کردن
canalize
ایجاد ابراه کردن
converted
معکوس کردن تازه کردن
converting
معکوس کردن تازه کردن
converts
معکوس کردن تازه کردن
convert
معکوس کردن تازه کردن
hang-up
<idiom>
تاخیر دربعضی از کارها
artwork
کارها و تصاویر گرافیکی
job scheduler
زمان بند کارها
To take things easy(lightly)
کارها را آسان گرفتن
Things are very slack (quiet) at the moment.
فعلا" که کارها خوابیده
To get things moving. To set the wheels in motion.
کارها راراه انداختن
To get things moving. To set the ball rolling. To set the wheels in motion.
کارها را بجریان انداختن
all aggairs pivot upon him
کارها بدست او می گرد د
Our affairs are shaping well.
کارها داردسروصورت می گیرد
I am ready to compromise.
کارها روبراه است
deluging
غرق کردن طوفان ایجاد کردن
deluge
غرق کردن طوفان ایجاد کردن
deluged
غرق کردن طوفان ایجاد کردن
deluges
غرق کردن طوفان ایجاد کردن
beget
بوجود اوردن ایجاد کردن
clunks
این صدا را ایجاد کردن
clunk
این صدا را ایجاد کردن
obsessing
ایجاد عقده روحی کردن
screak
صدای گوشخراش ایجاد کردن
screeck
صدای گوشخراش ایجاد کردن
begetting
بوجود اوردن ایجاد کردن
begets
بوجود اوردن ایجاد کردن
knock about
سرو صدا ایجاد کردن
obsess
ایجاد عقده روحی کردن
procreant
وابسته به ایجاد کردن یا زادن
obsesses
ایجاد عقده روحی کردن
delays
خیری ایجاد کردن در چیزی
delaying
خیری ایجاد کردن در چیزی
delay
خیری ایجاد کردن در چیزی
work out
در اثرزحمت وکار ایجاد کردن
obsessed
ایجاد عقده روحی کردن
revolutionised
در کشور ایجاد شورش کردن
wham
باتصادم ایجاد صدا کردن
revolutionizing
در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionizes
در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionized
در کشور ایجاد شورش کردن
leave a bad taste in one's mouth
<idiom>
حس تنفر وانزجار ایجاد کردن
revolutionising
در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionises
در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionize
در کشور ایجاد شورش کردن
pull (something) off
<idiom>
باانجام رساندن کامل کارها
She is not concerned with all that .
با این کارها کاری ندارم
push (someone) around
<idiom>
اجبار شخص درانجام کارها
We are past that sort of thing .
دیگر این کارها از ماگذشته
i. for doing any thing
عدم صلاحیت در همه کارها
put the cart before the horse
<idiom>
انجام کارها بدون نظم
plash
صدای چلپ چلوپ ایجاد کردن
twitters
صداهای مسلسل ومتناوب ایجاد کردن
twittering
صداهای مسلسل ومتناوب ایجاد کردن
nettles
ایجاد بی صبری و عصبانیت کردن برانگیختن
twittered
صداهای مسلسل ومتناوب ایجاد کردن
blows
در اثر دمیدن ایجاد صدا کردن
twitter
صداهای مسلسل ومتناوب ایجاد کردن
loophole
سوراخ دیده بانی ایجاد کردن
loopholes
سوراخ دیده بانی ایجاد کردن
vesiculate
حفره ایجاد کردن ابدانک دارکردن
whish
: صدای حرف "سین " ایجاد کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com