English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
Clinch the deal while the concerned party is stI'll keen تا طرف گرم است معامله را انجام بدهید
Other Matches
To clinch (close)the deal. معامله راتمام کردن ( انجام دادن )
To clinch(close,finalize)a deal. معامله یی را جوش دادن
clinch محکم کردن
clinch ثابت کردن
clinch پرچ کردن
clinch گروه پرچ بودن
clinch کسب عنوان قهرمانی
clinch اویزان
clinch قاطع ساختن
clinch بغل کردن حریف
clinch نزدیک شدن شمشیرباز به حریف بگونه ایکه رد و بدل کردن ضربه ناممکن شود
The party was latched on to him. He was saddled with the party. میهمانی را بگردنش گذاشتند ( ترغیب یا وادار شد )
clinch knot گره ثابت
so far as I'm concerned تا آنجا که به من مربوط می شود
concerned <adj.> دلواپس
as far as I'm concerned <adv.> تا آنجا که به من مربوط می شود
self concerned بفکر خود
concerned مضطرب
concerned علاقه مند
She is not concerned with all that . با این کارها کاری ندارم
concerned [by] <adj.> تحت تاثیر
Where the adults are concerned … تا آنجائیکه موضوع به بزر گسا لان مربوط می شود ...
I am not concerned with whether or not it was tru the mI'll . با راست ودروغ بودن آن کاری ندارم
where work is concerned اگر مربوط به کار بشود ...
He feels bad about it . He is concerned about it. از این موضوع ناراحت است
i am very keen on going there من خیلی مشتاقم انجا بروم خیلی دلم میخواهد به انجابروم
keen نوحه سرایی کردن
I'm not too keen on it. <idiom> من خیلی بهش مشتاق نیستم.
keen قابل رقابت
keen مشتاق
keen زیرک باهوش
keen شدید
keen تیزکردن
keen شدیدبودن شدیدکردن
keen تیز
keen تند حاد
keen پرزور
keen witted زیرک
keen edged لب تیز
keen sighted روشن بین
keen witted ذکی باذکاوت
keen sighted تیزبین
keen edged دارای لبه تیز
keen edged تیز
keen scented دارای شامه تیز
keen witted تیز هوش
keen witted باهوش
keen set for doing anything مشتاق کردن کاری
keen set گرسنه
keen eyed تیزچشم
keen eyed تیزبین
keen eyed تیز نظر
keen set مشتاق
keen set ارزومند
keen set for doing anything ارزومند کردن کاری
to be dead keen [on] واقعا مشتاق بودن [به]
To be interested in ( keen on ) some thing . به چیزی علاقه داشتن
new deal روش سیاسی جدیدی که از دوران روزولت اعمال ان از طرف دولت ایالات متحده امریکا شروع شد
deal مقدار
deal قدر
new deal قرار جدید
deal حد معامله کردن
deal سر و کارداشتن با
deal توزیع کردن
deal معامله داد و ستد
new deal سیاست جدید
new deal برنامه توسعه اقتصادی فرانکلین روزولت پس از سالهای بعداز بحران بزرگ درامریکا که دران کمک به کشاورزی بازنشستگی وبیمه بیکاری و غیره گنجانیده شده است
new deal برنامه روزولت
deal with رسیدگی کردن
deal with اقدام کردن
to deal کارت دادن [ورق بازی]
deal چوب کاج
new deal نیودیل
deal اندازه مقدار بررسی
deal اندازه
deal سر و کار داشتن
new deal <idiom> تغییر کامل ،شروع تازه ،شانس دیگر
deal توافق تجاری
deal معامله کردن
deal سازماندهی کردن
deal قراردادی که در آن روی چنیدن موضوع همزمان توافق میشود
deal اقدام کردن
Did you get anything out of this deal ? دراین معامله چیزی گیرت آمد ؟
no deal <idiom> موافق نبودن ،رد کردن
Agreed . that is a deal . قبول ( قبوله )
raw deal <idiom> آخر خط ،پایان هستی
deal in futures معامله سلف کردن
package deal معامله کلی معامله چکی
package deal معامله یکجا
wheel and deal <idiom>
square deal باشرف بودن رک وراست
square deal تقلب نکردن
package deal مقاطعه در بست و خرید یکجا
to deal in futures کالایاسهام پیش فروختن
good deal <idiom> قیمت ارزان باکیفیتی بالا
fair deal سیاست منصفانه
big deal بیاهمیتوفاقدجذابیت
fair deal روش منصفانه
to deal in futures معامله سلف کردن
to deal in futures معامله پیش کردن
To deal the cards . ورق دادن
deal lift بلند کردن وزنه تا کمر وپایین بردن
to deal out [card game] کارت دادن [ورق بازی]
She gave me a raw deal . بامن بد معامله کرد
He gave me a square deal . بامن منصفانه معامله کرد
mosaic parquet deal راهروی اجر فرش
Did you make any profit in this deal ? آیا دراین معامله استفاده ای داشتید ؟
I took a great deal of trouble over it. روی اینکار خیلی زحمت کشیدم
I clinched a lucrative deal. معامله چربی ( شیرینی ) انچام دادم
A lucrative affair [deal] لقمه چرب ونرم [کار یا معامله پردرآمد]
I made a lot of profit in the deal . دراین معامله فایده زیادی بردم
plea deal [between Prosecution and Defense] توافق مدافعه [بین دادستان و وکیل دفاع]
The deal is off. Forget it . That doesnt count . مالیده !(مالیده است ؟ بهم خورده ؟ لغو شده )
He has suffered a great deal at the hands of his wife . از دست زنش خیلی کشیده
Don pulled the rug out from under me in my deal with Bill Franklin. دان معامله من و بیل فرانکلین را به هم زد.
the a party طرف مخالف
The party is over! <idiom> خوشگذرانی تمام شد و حالا وقت کار است [باید جدی بشویم] [اصطلاح]
party قسمت
The party is getting under way . جشن میهمانی دارد گرم می شود
the a party مدعی خصم
party گروه
party عده نظامی
party گروه مخصوص انجام یک ماموریت
party هیات
party طرف شریک
third party شخص ثالث
party تیم
party مهمانی دادن یارفتن
party طرف یارو
party بخش
party دسته
party دسته همفکر
party حزب
party دسته متشکل جمعیت
party مهمانی
party طرفدار
party پارتی متخاصم
party بزم
party lines خط مشترک
injured party طرف صدمه دیده
injured party طرف خسارت دیده
adherence to party هواخواهی یاتبعیت ازحزبی پیوستگی به حزبی
advance party گروه پیشرو
party line خط دستهای
house-party مجالس خانگی
house-party دوره خانگی
She wrecked the party for us. مهمانی رابه مازهر کرد
house party مجالس خانگی
party lines خط خصوصی تلفن
house party دوره خانگی
garden party گاردن پارتی
party lines خط دستهای
party lines مرز مشترک
party political مربوطبهاحزابسیاسی
party piece قطعهموسیقییاشعریکهدرمهمانیاجراگردد
Liberal Party فراهمآوریرفاهوآزادیشخصی
winning party دادبرده
party politics حزب بازی
search party گروه پیگرد
search party دستهی جستار گرد
advance party قسمت پیشرو
wedding party مجلس عروسی یا عقد کنان
an eveing party شب نشینی
thrid party شخص ثالث
dinner party میهمانیشام
Green Party حزبسبز - حزبیکهبرایحفافتازمحیطزیستتلاشمیکند
Liberal Party حزبسیاسیمعتقدبهکنترلمحدودصنعت
party politics سیاست بازیهای حزبی
third party vendor فروشنده دسته سوم
winning party محکوم له
To jazz up the party . مجلس را گرم کردن
party line مرز مشترک
opposition party حزب مخالف [سیاست]
to join a party عضو حزبی شدن
to crash in [to a party] سر زده وارد شدن
to crash in [to a party] بدون دعوت وارد شدن
landing party گروه پیاده شونده به ساحل تیم فرود
to throw a party مهمانی دادن
boarding party تیم تفتیش
boarding party گروه پژوهش
working party گروه کار
party line خط مشترک
party line خط خصوصی تلفن
hen party مجلس رقص زنانه
hen party مهمانی زنانه
the offending party متخلف
Conservative Party یکی از دوحزب مهم سیاسی انگلستان که جانشین حزب " توری "است که حزب اخیر در قرن 81 و 91 در انگلستان فعالیت داشته
Conservative Party حزب محافظه کار
tea party مهمانی چای
tea party عصرانه چای
party walls دیوار مشترک
party wall دیوار مشترک
Labour Party حزب کارگر
party to a lawsuit خصم
beaching party گروه پیاده شونده
billeting party گروه یورتچی
billeting party گروه پیشرو
boatswain's party گروه ملوان
cable party گروه لنگر
minor party حزب اقلیت
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com