English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 179 (9 milliseconds)
English Persian
The deal is off. Forget it . That doesnt count . مالیده !(مالیده است ؟ بهم خورده ؟ لغو شده )
Other Matches
What the eye doesnt see the heart doesnt grieve ov. <proverb> چیزى را که چشم نمى بیند قلب نیز غصه اش نمى خورد .
Anyone can count the seeds in an apple, but only Gold can count the number of apples in a seed. هر کسی نمی تواند تعداد دانه های داخل یک سیب را بشمارد اما فقط خدا می تواند تعداد سیب های نهفته در یک دانه را بشمارد
forget me not گل فراموشم مکن
forget فراموش کردن
forget فراموشی صرفنظر کردن
forget غفلت
forget-me-not گل مرا فراموش مکن
please dont forget it خواهش دارم فراموش نکنید
to forget oneself خودرافراموش کردن
to forget oneself ازخودگذشتن گیج شدن
If I dont forget . اگر یادم بماند ( نرود)
forget-me-nots گل مرا فراموش مکن
Forgive and forget. <proverb> ببخش و فراموش کن.
to forget oneself ترک ادب کردن
Dont forget to wind up your watch . یادت نرود ساعتت راکوک کنی
Forget it . dont give it a thought . اصلا"فکرش راهم نکن
It doesnt matter. it is nothing. چیزی نیست ( عیب ندارد )
She doesnt look her age . از سنش جوانتر نشان می دهد
It doesnt solve anything. دردی را دوا نمی کند
The chimney doesnt have enough draft . این دود کش خوب هوانمی کشد
The shirt doesnt fit me. این پیراهن اندازه ام نیست
She doesnt like that young man. از آن جوان خوشش نمی آید
It doesnt pay . It is not worth the while. صرف نمی کند
It doesnt look nice . It is useemly. صورت خوشی ندارد
It doesnt ring true to me . به گوشم درست نمی آید
It doesnt accord with my calulations. با حساب من جور درنمی آید
It doesnt make any difference to me . برای من فرقی نمی کند (ندارد)
The stamp doesnt stick. این تمبر نمی چسبد
She has no axe to grind . She doesnt mean anything . مقصودی ندارد
He doesnt do it for our black eyes. عاشق چشم وابروی ماکه نیست
He doesnt play the piano either . پیانوهم نمی زند
Make sure the statuette doesnt topple over . هوای مجسمه را داشته باش که نیافتد
Money doesnt grow on trees. پول که علف خرس نیست
He doesnt belong to our set (clique). دردار ودسته مانیست
The sentence doesnt convey the meaning. این جمله معنی رانمی رساند
My salary doesnt last me to the end of the month. حقوقم به آخر ماه نمی رسد
The engine doesnt run smoothly . موتور روان کار نمی کند
she doesnt even cough without her husband s permission(consent) بدون اجازه شوهرش آب نمی خورد
It doesnt meet the present day requirments(needs). جوابگوی احتیاجات امروزی نیست
The car engine doesnt run ( work ) . موتور اتوموبیل کارنمی کند ( از کار ؟ فتاده )
He doesnt smok in front of (in the presence of)his father. جلوی پدرش سیگار نمی کشد
new deal سیاست جدید
new deal برنامه توسعه اقتصادی فرانکلین روزولت پس از سالهای بعداز بحران بزرگ درامریکا که دران کمک به کشاورزی بازنشستگی وبیمه بیکاری و غیره گنجانیده شده است
new deal روش سیاسی جدیدی که از دوران روزولت اعمال ان از طرف دولت ایالات متحده امریکا شروع شد
new deal برنامه روزولت
deal اندازه مقدار بررسی
new deal قرار جدید
deal معامله داد و ستد
deal سر و کارداشتن با
deal مقدار
Did you get anything out of this deal ? دراین معامله چیزی گیرت آمد ؟
deal اندازه
deal قدر
deal حد معامله کردن
new deal نیودیل
deal توزیع کردن
deal معامله کردن
deal سر و کار داشتن
to deal کارت دادن [ورق بازی]
deal چوب کاج
no deal <idiom> موافق نبودن ،رد کردن
deal توافق تجاری
new deal <idiom> تغییر کامل ،شروع تازه ،شانس دیگر
deal with اقدام کردن
deal اقدام کردن
deal قراردادی که در آن روی چنیدن موضوع همزمان توافق میشود
deal سازماندهی کردن
deal with رسیدگی کردن
to deal in futures معامله سلف کردن
big deal بیاهمیتوفاقدجذابیت
to deal in futures کالایاسهام پیش فروختن
to deal in futures معامله پیش کردن
Agreed . that is a deal . قبول ( قبوله )
square deal باشرف بودن رک وراست
square deal تقلب نکردن
deal lift بلند کردن وزنه تا کمر وپایین بردن
package deal مقاطعه در بست و خرید یکجا
package deal معامله یکجا
package deal معامله کلی معامله چکی
deal in futures معامله سلف کردن
fair deal سیاست منصفانه
fair deal روش منصفانه
good deal <idiom> قیمت ارزان باکیفیتی بالا
raw deal <idiom> آخر خط ،پایان هستی
wheel and deal <idiom>
To deal the cards . ورق دادن
count on <idiom> بستگی داشتن به
count out <idiom> بیرون نگهداشتن
to count [as] معتبر بودن
to count [as] به حساب رفتن
to count [as] به شمار رفتن
Count me in! من حاضرم برای اشتراک!
Count me in! روی من حساب کن!
He cant count yet. هنوز شمردن بلد نیست
I'm going to count to three. <idiom> تا سه میشمارم.
Count me out . دور مرا خط بکش ( من یکی که نیستم )
count out ناک اوت
to count up حساب کردن
count شمارش
count by ones یکی یکی بشمارید
count شمار
count تعداد جریانهای ضربهای شمردن
to count out یکی یکی شمردن وبیرون دادن
to count down دادن
to count down شمردن
to count بشماره مردم یا سپاهی لشگر نگاه کردن
to count up جمع زدن
take the count بلند شدن پس از شماره 01
count down از بالا به پایین شمردن شمارش معکوس
count off شمارش به ترتیب شماره بترتیب شماره " بشمار "
re count از سرشمردن
re count دوباره شمردن
count ایجاد جمع کل از تعداد موضوعات
to count طرفدار شمردن
count حساب امتیازهای یک ضربه بیلیارد ناتوانی درانداختن تمام میلههای بولینگ
count پنداشتن
count تعداد امتیاز توپزن
count حساب کردن
count تداد میلههای افتاده با گوی اول بولینگ بعد ازکسب استرایک
count شمردن
count تعداد ایمپولز
count کنت
count فرض کردن
I clinched a lucrative deal. معامله چربی ( شیرینی ) انچام دادم
She gave me a raw deal . بامن بد معامله کرد
A lucrative affair [deal] لقمه چرب ونرم [کار یا معامله پردرآمد]
mosaic parquet deal راهروی اجر فرش
to deal out [card game] کارت دادن [ورق بازی]
He gave me a square deal . بامن منصفانه معامله کرد
I took a great deal of trouble over it. روی اینکار خیلی زحمت کشیدم
Did you make any profit in this deal ? آیا دراین معامله استفاده ای داشتید ؟
To clinch (close)the deal. معامله راتمام کردن ( انجام دادن )
count out of the house مذاکرات را به علت فقدان حدنصاب قطع کردن
count palatine قلمرو
count palatine قلمرو خود امتیازات شاهانه داشت
Every day that you go unheeded, you need to count on that day هر روز که بیفتید، باید در آن روز حساب کنید
knot count رجشمار [گره زرعی] [تعداد گره در طول مشخصی از فرش]
yarn count نمره نخ
background count عکس العمل تشعشع
blood count شمارش تعداد گویچههای خون در حجم معینی
thread count [تعداد رشته نخ تار یا پود در یک طول مشخص]
to count for lost از دست رفته بحساب آوردن
frequency count شمار بسامد
head count سرشماری
head count شمارش مردم
quick count کوتاه کردن علامتهای قراردادی بوسیله مهاجم میانی در خط تجمع بمنظورغافلگیر کردن تیم مدافع
record count شمار مدارک
word count واژه شماری
record count شمارش رکوردها
count nouns اسم شمردنی
count noun اسم شمردنی
head count تعداد مردم شمرده شده
To count up to ten . تا ده شمردن
To count the money . پول شمردن
If you count the children too. اگر بچه ها راهم حساب کنید ( بشمارید )
head count جمع افراد
pollen count درصد گردههای گیاهی در هوا
He has lost count. حساب از دستش دررفته
long count شمردن تا 01 در ناک اوت
Count the money to see if it is right. پو ؟ را بشما ؟ ببین درست است
mandatory eight count شمردن تا 8 در ناک اوت
To clinch(close,finalize)a deal. معامله یی را جوش دادن
I made a lot of profit in the deal . دراین معامله فایده زیادی بردم
plea deal [between Prosecution and Defense] توافق مدافعه [بین دادستان و وکیل دفاع]
Can count on the fingers of one hand <idiom> رخ دادن اتفاقی به تعداد انگشتان دست [اتفاق نادر و به دفعات محدود]
Dont count (bank)on me. روی من حساب نکنید
I did it unwittingly. I lost count. از دستم دررفت
reference count technique تکنیک شمارش ارجاعات
count one's chickens before they're hatched <idiom> روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
He has suffered a great deal at the hands of his wife . از دست زنش خیلی کشیده
Don't count your chickens before they are hatched. <proverb> جوجه رو آخر پاییز می شمارند.
Dont count your chickens before they are hatched. جوجه ها راآخر پائیز می شمارند
Don't count your chickens before they're hatched. <proverb> جوجه رو آخر پاییز می شمارند.
Don pulled the rug out from under me in my deal with Bill Franklin. دان معامله من و بیل فرانکلین را به هم زد.
Clinch the deal while the concerned party is stI'll keen تا طرف گرم است معامله را انجام بدهید
He couldnt care less. He doesnt give (care)a damn. عین خیالش نیست
She has no sense of shame . She doesnt know the meaning of shame. خجالت سرش نمی شود
His objection doesnt apply . His objection is not valid . ایرادش واردنیست
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com